رانده شده - 33


تریش : امیدوارم که از کلارا و سندی با بهترین غذاها پذیرایی کنین ! اگه ازتون گله کنن ، من ناراحت می شم !
ارغوان : نه ! ما جونمون رو به اونها مدیونیم ، از بهترین غذاهای مخصوص گربه ها استفاده می کنیم !
آنی خنده ایی کرد و سر تکان داد . کلارا و سندی به سمتش خرُخُر کردند.
تریش آنها را نوازش کرد و گفت : خوبه ، پس واقعا آشغال نمی خورن .
آنها نهار را در کنار هم صرف کردند.
آنی ، دست نینا و ارغوان را گرفت و رو به کیمیا گفت : خانم رضایی از شما و خونوادتون بابت همه چی ، و از اینکه در مراسم خاکسپاری من شرکت کردین ، ممنونم .
کیمیا : این عجیب ترین حرفیه که یه نفر می تونه به کسی دیگه بگه ، ولی هر چند وقت یکبار می ام و برای خونه جدیدت گل می یارم .
آنی او را در آغوش گرفت . کیمیا احساس عجیبی داشت ، با تردید دستهایش را به دور بدن او حلقه کرد ، دستهایش بدنی زنده و طبیعی را لمس کردند. مانند مواقعی که ارغوان را در آغوشش می گرفت .
آنی از او جدا شد و اشکهایش را پاک کرد . همه از دیدن این صحنه ، چشمانشان طاقت نیاورد و تَر شد. تریش و آنی بعد از بیرون رفتن ، ناپدید شدند .
=======
در سالن اجرای بلک متال ، بسیاری از زندانیهای آزاد شده ، دور هم جمع شده بودند . مایکل ، هنری ، بِراد ، لینکل ، پُل ، داناوان ، در کنار یکدیگر ، مشغول آماده و مسلح کردن ، اسلحه هایشان بودند .
پل نگاهی به هِنری کرد و گفت : امیدوارم ، وقتی لازم باشه ، بتونی با اون شلیک کنی !
مایکل : آره ، اگه شلیک نکنی ، یا میمیری یا دوباره میری زندان .
هنری : تو سرقتام ، همه به جز نگهبان و بعضی از از مغازه دارا ، بی سلاح بودن ، ولی حالا برای کشتن می ریم ، مطمئن باش بدون تردید شلیک می کنم !
براد : ببینیم و تعریف کنیم !
یونا رو به جمعیت کرد و گفت : همه کسانی که این جا جمع شدین ، می دونین که قراره چه اتفاقی بیافته و آگاهانه تو این راه اومدین ، پس با اراده فولادی به سمت پیروزی قدم بردارین !
لینکل رو به مایکل و بقیه کرد و گفت : هم تیمی های عزیز ، شروع می کنیم .
مایکل : قدم اول ، تصرف ماشین
هنری : تعویض لباس و فهمیدن موقعیت گشتیهای دیگه
پل : پنهان شدن و منتظر رسیدن نیروها ی پشتیبانی و غافلگیر کردن اونها توسط گروه دوم .
داناوان : هیچکس نباید از دستمون در بره
براد: مستحکم کردن موقعیت ، پخش شدن در منطقه و ساختمونهای اطراف .
آنها به همراه 6 نفر دیگر از سالن خارج شدند . اسلحه های مجهز به صدا خفه کن را در زیر لباسهایشان پنهان کردند و در دو طرف خیابان به حرکت در آمدند. منتظر شدند تا یکی از گشتیهای پلیس خودش را نشان دهد .به حرکتشان ادمه دادن ـا ماشین از کنارشان رد شود.
براد رو به هنری گفت : لاستیک عقبشو بزن .
هنری نشانه گرفت و شلیک کرد ، لاستیک هدف قرار گرفت .
براد : خیلی عالی بود ، با اولین شلیک زدیش !
هنری : تو مواقع بیکاری تمرین هدف گیری می کردم . که اگه مجبور شدم شلیک کنم ، فقط بین دو ابرو رو بزنم !
پُل : آدم ترسناکی هستی !
خیابان خلوت بود و آدمهای زیادی دیده نمی شدند .آنها به دنبال ماشین پلیس به راه افتادند . ماشین در گوشه ایی ایستاده بود . یکی از مآمورین به داخل صندوق عقب خم شده بود تا لاستیک یدک را در بیاورد . لحظه ایی بعد با ناله ایی به داخل صندوق افتاد.
مایکل : باید فهمیده باشن به لاستیک شلیک شده و در خواست کمک کردن ، بجنبین ، کاریش دیگه نمی شه کرد. الان ماشینهای پلیس می رسن اینجا .
براد : لعنتی !
لینکل : بیسیم ، بیسیماشون رو بر دارین .
آنها با احتیاط و سرعتی بیشتر از قبل به سمت ماشین رفتند . دنبال مأمور دوم گشتند . صدای شلیک و خورد شدن شیشه در عقب ماشینی که آنها در پناهش حرکت می کردند . مأمور آنها را دیده بود .
مایکل : پیداش کنین ،
از دور صدای آژیر ماشینهای پلیس که به سمتشان می آمدند ، بلند شد . هنری ، داناوان و پل ، و سه نفر دیگر به سمت دیگر خیابان دویدند ، فرصتشان خیلی کم بود . هنری به زیر یکی از ماشینها رفت ، و پس از پیدا کردن مآمور پایش را هدف قرار داد . او زمین خورد . پل و داناوان به او شلیک کردند . بیسیم ، اسلحه و دستبند هایشان را برداشتند و با تمام سرعت شروع به دویدن کردند.
لینکل : ما اسلحه قوی تر می خوایم ، اینها جلوی اون هم پلیس دووم نمی یاریم ، اسلحه مجهز به نارنجک انداز ، اسنایپر ، نارنجک دستی .
هنری : بگیرش !
و شئی را به طرف لینکل پرتاپ کرد ، او آنرا گرفت و با ترس و حیرت به آن نگاه کرد ، یه نارنجک بود !
هنری : وقتی می خوای بری سرقت ، گروگان بگیری ، خودت یا محل رو می خوای بفرستی هوا ، این اولین و ضروریترین وسیله است . فیلم زیاد نگاه کردی ؟! من زیر لباسم جلیقه پوشیدم ، توی این ساک یه باتوم و کلاه پلیس ضد شورشه ، تو اسلحه خونه چیکار میکردی ؟ اسلحه خوشگل نجاتت نمی ده !
مایکل : تو بیشتر از چیزی که نشون می دی ، هستی ، پس شلیک نکردنت به خاطر ترس و عدم مهارت نبوده !
براد : تا به حال کجا بودی ؟!
هنری : تو زندان ، کنار شماها !
همه خندیدند . سپس به صدای تماس پلیس در بیسم گوش دادند تا نوع حرکت و قصدشان را بفهمد .









































شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

شهره کبودوندپور ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),شهره کبودوندپور (24/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),فرزانه رازي (29/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.