رانده شده- 32


صدای در زدن بلند شد . کیمیا به طرف در رفت و آن را باز کرد ، مانند مجسمه در بین در بی حرکت ماند . بقیه به هم نگاه کردند .
سورنا : کیمیا ؟ کیه ؟ چرا خشکت زده !
کیمیا بی هیچ حرفی در را باز کرد و از جلوی آن کنار رفت . نینا ، کیت و ارغوان با دیدن دو نفری که وارد شدند ، همان احساس کیمیا را پیدا کردند . گربه ها به طرف تریش و آنی رفتند و خودشان را به پای آنها مالیدند .
ارغوان لبخندی زد و گفت : سلام آنی !
آنی : سلام.
سورنا هم با دیدن آنی، مثل برق گرفته ها مجبور شد روی مبل بنشیند .
ارغوان و نینا ، بلافاصله برای آنها آب قند درست کردند ، تا حالشان جا بیاید .
تریش روی یکی از مبلها نشست ، کلارا و سندی در دو طرف او روی مبل قرار گرفتند ، آنی هم با جعبه کادویی روی یکی دیگر از مبلها نشست .
کیمیا : خوش آمدین ! اصلا انتظار دیدن شما ، به خصوص آنی رو نداشتم ، باورم نمیشه چیزی رو که می بینم رویا نباشه ؟!
تریش : آنی بعد از مرگش در خواست کرد که از دوستاش حمایت کنیم ، تا اتفاقی که برای او افتاد ، برای نینا و ارغوان نیافته ، درِیوِن از من خواست که قبلش از این دو نفر امتحان بگیرم ، تا ببینه می تونیم بهشون اعتماد کنیم یا نه ! در جریان نجات شما دو نفر خوب عمل کردن ، و فرشته های محافظ نینا و ارغوان تو حادثه دبیرستان باعث شدن من هم به دخترای شما اعتماد کنم .
تریش دستش را روی سر و پشت گربه ها کشید ، آنها کاملا خودشان را در اختیار او قرار دادند .
تریش ادامه داد : نینا و ارغوان قبلا با آنی ملاقات کردن ،
کوین : پس اون صاعقه ها ، کار شما بود ، واقعا چی هستی ؟ جادوگری یا یه موجود مأورایی ، از فضا اومدی ؟
کیت : کوین خودتو کنترل کن ! ببخشید خانمه ... ؟
تریش : اسمم تریشه ، من یه موجود نامیرا هستم ،
سورنا : خانم تریش ، واقعا حیرت زده شدیم ! اما می شه بگین چرا خودتون رو به ما نشون دادین ؟
تریش : به ارغوان و نینا تو مدرسه گفتم که دوباره همدیگه رو می بینیم ! و هم ارغوان ازم خواست به دیدن اون زن پلیس ، میلر برم ، منو تریش صدا کنین .
ارغوان با تعجب پرسید : پس اون موقع صدای منو شنیدی ! می دونستم اگه تریش بخواد صدامونو می شنو ه !
کیمیا : شما دونفر خیلی چیزها می دونستین ، ولی من باور نکردم ، یعنی باورش خیلی سخت بود .
آنی : من برای همتون یه هدیه آوردم ، به خاطر اتفاقاتی که قراره بیافته و ممکنه دوباره با اون سگها و موجودات دیگه ایی روبرو بشین ، گردنبند های که قدرت محافظت از شما رو دارن و اونها رو ازتون دور می کنن .
آنی در جعبه را باز کرد و گردنبند ها را به آنها داد . سورنا و کوین نگاهی به گردنبند شان انداختند.
آنی لبخندی زد و گفت : مردها هم باید به گردنشون بندازن ، اگه به خونه ما برین ، پدرم هم یکی از اونها رو به گردنش انداخته !
کوین و سورنا ، آنها را به گردنشان انداختند.
کیمیا: بابت مرگت متأسفم ! بعد از تو، پدر و مادرت از هم جدا شدن ، به دیدن اونها هم رفتی ، منظورم تو این حالته ؟!
آنی : همه چی رو می دونم ! و شما هنوز به مرده و زنده بودن من شک دارین ؟
آنی بدنش را به حالت شیشه ایی در آورد . تمام پشتی و نشیمن مبل را می شد از داخل بدنش دید ؛ دوباره به حالت طبیعی در آمد و گفت : نه ! و هرگز هم نمیرم ، مگه اینکه بخوام کارشون رو تلافی کنم .
کیمیا : اینقدر از دستشون نا راحتی ؟! ولی باید ببخشیشون!
- شاید ؛ ولی حالا نه !
تریش : همیشه این موقع نهار می خورین ، درسته ؟ می خواییم دستپخت شما رو امتحان کنیم . هم خانواده نینا و هم من و آنی مهمونتون هستیم .
کیمیا : بله در سته ، اومدن شما ، یه اتفاق عادی نبود ، ما رو ببخشین
کیمیا به همراه کوین ، کیت ، سورنا به سمت آشپزخانه رفتند ، تا هم غذا را آماده کنند و هم بر حیرت و ناباوریشون غلبه کنند .
نینا : عکسی که ازتون داریم خیلی به شما شبیه ، ارغوان اون رو تو اتاقش زده .
تریش : دیدمش ، برام جالب بود ، تا به حال عکس خودم رو جایی ندیده بودم .
ارغوان : واقعا زن قدرتمندی هستی تریش ، اون اتفاق دبیرستان هنوزم باور کردنی نیست . اون صاعقه ها چطوری به وجود می یان ؟!
تریش کف دستش را بالا آورد و انگشتانش را به حالتی که انگار یه ظرف را با آنها نگه داشت جمع کرد . صاعقه هایی کوچک و بی صدا در میان انگشتانش شروع به درخشیدن کردند . نینا و ارغوان با حیرت و خوشحالی به آنها نگاه کردند .
تریش جریان صاعقه ها را قطع کرد و پرسید : برای این دو تا گربه ، اسمی انتخاب کردین ؟ چی صداشون می زنین ؟!
ارغوان : نه ! اون قدر حوادث عجیب و غریب برامون اتفاق افتاده ، که فکر اسم گذاشتن برای گربه ها رو نکردیم .
تریش : این خانم گربه ، اسمش کلارا و این یکی اسمش سندیه ، گربه های بسیار شجاع و محافظ شما .
ارغوان : پس اسم گربه من ، کلاراست !
نینا با لبخند گفت : سندی هم گربه و دوست منه !
گربه ها میویی کردند . همگی خندیدند.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (24/12/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.