رانده شده -30


تریش با خنده گفت : اگه بخوام جای دنیل به من ایمان بیاری و پاداش بزرگ تری از او بهت می دم ، اون وقت چیکار می کنی ؟ اون دعایی که در مورد شیطان خوندی رو در مورد من می خونی ؟!
ولدمور : هیچکس نمی تونه قدرت دنیل رو زیر سئوال ببره ! اون یه شیطان قدرتمنده ، خیلی گستاخی که خشم اونو به جون می خری !
تریش : شاید به قدرتمندی اون و حتی قویتر باشم ! اما برای کار دیگه ایی اومدم ، شنیدم عده ایی پیدا شدن که نیروهای غیر طبیعی دارن و سر به سر پلیس و نیروهای امنیتی می ذارن ، کنجکاو شدم که ببینم کی هستن ؟ و چه قدر لیاقت داشتن این نیرو رو دارن !
ولدمور : خیلی به خودت مطمئنی ، یه دختر مثل تو ، چیکار می تونه انجام بده ؟!
تریش دستش را بالا آورد ، و در بین انگشتانش ، صاعقه های کوچکی پدیدار شدند . سپس یکی از راهبان همراه ولدمور را بدون اینکه لمسش کند ، از زمین بلند کرد و او را به دیوار چسباند .
سپس با لبخند ادامه داد : هنوزم شک داری ؟!
ولدمور چهره اش مانند گچ سفید شد و لبانش حرکت کردند ، ولی صدایی از آن بیرون نیامد . تریش راهب را به روی سن برگرداند . راهب از ترس روی زمین افتاد .
تریش : نترس کاری باهات ندارم ، اومدم کمی لذت ببرم ! هیچ حرفی از من به هیچ کسی نمی زنی ، چه دنیل و چه بقیه افرادی که اینجان ، شامل تو هم میشه گری ! من و دوستانم پیرو دنیل هستیم ، دست از پا خطا کنین ، بهتون رحم نمی کنم !
ولدمور : متوجه شدم ! خوشحالم که با ما هستی !
تریش : خب بریم یه سری به پلیسها بزنیم ،
- آره !
پس از مدتی کسانی که داخل سالن دیگر رفته بودند ، بیرون آمدند . تریش نگاهی به چهره آنها کرد ؛ بعضی از آنها در نوشیدن زیاده روی کرده ونیمه هوشیار بودند.
تریش : مطمئنی با اینها می شه مبارزه کرد ؟! پلیس ببینن ، اول از همه فرار می کنن ! تا به حال به کسی شلیک کردن ؟ آدم کشتن ؟
ولدمور : بعضی هاشون تیراندازی بلدن ، اسلحه رو از هر جایی میشه خرید . اما حق با توئه ، ما به کسانی مثل تو ، گری و گابریل و این دو نفر که همراهت هستن ، احتیاج داریم .
تریش : اسلحه همراهتون هست ؟
ولدمور: حمل اسلحه داخل اینجا ممنوعه .
تریش سری تکان داد . ناگهان دو اسلحه کمری در دستانش ظاهر شد و آنها را به طرف مردان و زنان داخل سالن گرفت . همه با دیدن اسلحه ها در دستان او ، حیرت زده سر جایشان ایستادند . او بدون مقدمه به جلوی پایشان شلیک کرد . صدای جیغ و فریاد بلند شد ، بعضی از آنها روی زمین خوابیدند ، عده دیگه به طرف عقب سالن فرار کردند . چند نفر هم دستشان را به علامت توقف و آرامش به سمت تریش دراز کردند .
یکی از آنها گفت : چرا به ما شلیک می کنی ؟!
تریش : چند دقیقه قبل کشیش ولدمور ، دعا و دستور دنیل رو براتون خوند ، شما قراره یه محله و یه شهر بزرگ رو بگیرین ، اینطوری ؟ با مست کردن و تفریح با هم یکدیگه ، پلیس و نیروهای امنیتی، یا مردمی که در مقابل شما قرار می گیرن ، وقتی بفهمن چه کار می خواین بکنین ، بهتون شلیک می کنن ، چند نفرتون می تونه یه آدمو بکشه ، یه پلیس رو ، به موقعش خیلی از شما ها فرار می کنین . تا کجا برای دنیل و این چیزی که بهش اعتقاد دارین ، حاضرین بایستین ؟
این یه شورشه ، پس قبل از اینکه چیزی رو که نمی تونین شروعش کنین ، تمومش کنین ، باید تیراندازی رو خوب یاد بگیرین ، به دیدن خون و مُردن عادت کنین ، آدم بکشین ، به زخمیهاتون کمک کنین ، از روی احساسات تصمیم نگیرین و با چشمان باز عمل کنین . و اگه کسی بخواد وسط راه فرار کنه و یا دیگران رو به خطر بندازه ...
تریش ناپدید شد .
- من همیشه پشت سرش هستم !
جمعیت با شنیدن صدا به پشت سرشان نگاه کردند . تریش اسلحه اش را به طرف آنها گرفته بود . اسلحه ها ناپدید شدند . او دوباره کنار ولدمور ظاهر شد و گفت : افراد بدرد بخور رو جدا کن ، بقیه هم اگه دیدی هیچ فایده ایی ندارن ، بندازشون تو سطل آشغال ! دنیل ، به افراد قوی احتیاج داره .
تریش به همراه مری و آنی از سالن خارج شدند .
گابریل : خدای من ! این چیه ؟ از اون طرفداری دو آتیشه دنیله ، با کسی هم شوخی نداره ! خیال می کردم ، چه گنجی رو بدست آوردم ، ولی در مقابل قدرت اون یه اسباب بازی بیشتر نیست !
ولدمور : باید آماده بشیم ، پلیس و اف بی آی و گارد ملی ، موقع شورش با کسی شوخی ندارن .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/12/1395), ناصرباران دوست (28/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/12/1395),

ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.