رانده شده - 29

چراغهای سن روشن ماندند. پرده های قرمز شروع به کنا رفتن کردند ، در پشت آن سه میز ، یکی بزرگ در وسط و دو میز کچتر به شکل مکعب ایستاده نمایان شدند ، روی آنها پارچه ایی مشکی با نقش صلیب وارونه به رنگ قرمز پهن شده بود . روی میز بزرگتر ، پارچه ای با نقش ستاره پنج پر وارونه و و نقش بُز وحشی در وسط آن خودنمایی می کرد و پشت همه آنها پارچه ایی بزرگ و قرمز رنگ ، با ترکیبی از همان نقوش پارچه های روی میز ، به دیوار نصب شده بود . آنها به روی سن رفتن و شمع روی میز ها را روشن کردند.
سپس یکی از آنها کتا ب جادوگرها را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد :
به نام خداي بزرگ ما؛ شيطان؛ به شما فرمان مي‌دهد که از دنياي سياه بيرون آييد. به نام چهار شهريار سياه جهنم؛ پيش آييد. شيطان؛ جام باده لذت را بردار. اين جام پر از اکسير زندگي است؛ و آنرا با نيروي جادوي سياه انباشته کن . اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامي آن است اي دوست و همدم شب؛ تو از صداي سگ ها و ريختن خون شاد مي‌شوي؛ تو در ميان سايه هاي قبور مي‌گردي؛ تو تشنه خون هستي و بشر را تهديد مي‌کني گور گومورو؛ ماه هزار چهره؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر. دروازه هاي جهنم را بگشا و بيرون بيا.
کشیش کتاب را بست و گفت : ای دوستان و هم کیشان عزیز ، ما در پرتو خدای بزرگ به این قدرت رسیدیم ، نیرویی که خیلی ها آرزویش را دارن ، او به ما دستور داده تا علیه مخالفینش قیام کنیم و آنها رو از صحنه روزگار محو کنیم ، ما باعث تغییر بزرگی در تاریخ خواهیم شد . این شهر باید به تسخیر پیروان دنیل در آید. کسی که این نیروها رو به ما بخشید و ما رو انتخاب کرد ، طبق فرمان و ، ابتدا باید از محله ها شروع کنیم و بلافاصله به قلمرومان اضافه کنیم ، اولین قدم از بین بردن نیروهای پلیس محلی و سپس اف بی آی و گارد ملی است ، دیگر هم کیشان ما در نقطه ایی دیگر این کار رو شروع کردن ، دنیل به ما قول داده که پیشتیبان ما باشد و با قدرتش ما رو حفظ کند .
تریش نگاهی به کشیش کرد، او نام دنیل را آورده بود ، پس کسی که از دروازه رد شده ، باید خود او باشد .
مری : تریش ، اسم دنیل برات آشنا ست ؟ این چه جور شیطانیه ؟

تریش : نمی دونم ، تا به حال به دنیای شیاطین وارد نشدم ، تنها شیطانی رو که می شناسم و باهاش بودم ، دریون ، هیچوقت ندیدم به دنیای شیاطین بره .
آنی : خیلی جالبه که دِریون ، همیشه خودش رو از شیاطین جدا کرده و مثل لوسیفر یا دنیل به دنبال پیرو نبوده ؟!
تریش خندید و گفت : اگه همه پیروانش مثل تو بودن ، باید همشون رو می کشت . قبل از تو آنچنان خشم و نفرتی از انسانها داشت ، که حتی من رو هم به وحشت می انداخت ، تو ،اولین کسی هستی که بهش روی خوش نشون داد !
آنی : من هیچوقت علیه دروین کار نکردم ، گریموآر باعث این اتفاق شد . کاش پیدایش نمی کردم !
گری به طرف آنها آمد و گفت : تریش می خوام تو رو به ولدمور معرفی کنم ، وقتی از قدرتت بهش گفتم ، خیلی مشتاقه که تو رو ببینه .
تریش : ولدمور کدومشونه ؟
گری : اونی که دعا خوند ، او رئیس این ناحیه است و از طرف دنیل انتخاب شده .
تریش : تو دنیل رو دیدی ؟!
- همه کسانی که اینجا هستن ، دیدنش ، لحظه ترسناک و هیجان انگیزی یود . هیچوقت فکر نمی کردم که بتونم مثل ابر قهرمانها ، قدرتهای مافوق بشری داشته باشم ، هرچند که رو تو اثر نکرد .
- همیشه ، یکی قدرتمند تر و بالاتر پیدا می شه ! تو قدرتتو از دنیل گرفتی و هر وقت بخواد می تونه ازت بگیره ، ولی این قدرت ، با به دنیا اومدنم ، در من بوده و هیچکس نمی تونه اونو بگیره .
گری نگاهی به مری و آنی کرد و گفت : شما ها رو تا به حال ندیدم ! تازه واردین؟!
مری : خب ، یه جورایی ، من زیاد دوست ندارم تو دید باشم .
آنی : من هم همینطور .
گری : شما هم قدرت فوق بشری دارین ؟
مری : آره ، مثل همه اینهایی که اینجا هستن .
گری خنده ایی کرد و گفت : آره ، حالا با من بیاین تا با ولدمور آشناتون کنم .
آنها به دنبال گری به راه افتادند . مردان و زنان و پسران و دختران برای خوشگذرانی به سالنهای دیگر رفتند.
گری گفت : رئیس ، این تریشِ، همون کسی که راجبش باهات صحبت کردم .
ولدمور نگاهی به تریش کرد و گفت : گری خیلی از شما تعریف کرد . چیزهایی که در موردتون گفت ، یه مقدار باورش سخته ، به من گفت ، نیروهایی که به ما داده شده ، در مقابل تو اصلا کار نمی کنه ، چطوری این نیرو رو به دست آوردی ؟!
تریش : همه چیزهایی که گری بهت گفته درسته ؛ خودت یه روز باورت می شد یه همچین نیرویی به دست بیاری ؟
- نه ، ولی من با چیزی که دیدم و اتفاق افتاد ، به دنیل ایمان آوردم . دنیل به ما گفت که او لوسیفر ، شیطانی که از بهشت رانده شده نیست ، ولی به همون قدرتمندی اوست ، و اگه بهش ایمان بیارم و هر کاری فرمان داد ، انجام بدم ، به من پاداش می ده و این نیرو پاداشیه که او به من داد !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/10/1395),زهرابادره (آنا) (27/10/1395), ناصرباران دوست (27/10/1395),مریم مقدسی (28/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/10/1395),مهشید سلیمی نبی (7/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (20/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (7/12/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.