رانده شده-28

با نزدیک شدن تریش ، آنها متوجه او شدند. و به او نگاه کردند ، دختری با چکمه ساق بلند ، شلوار جین مشکی و کاپشن بلند که تا نزدیکی مچ پایش می رسید .
یکی از پسرها با لبخند زد و گفت : بچه ها مهمون داریم !
پسر دیگری گفت : واو ! چه تیپی ؟ خانم خوشگله با کی کار داری ؟
تریش با لبخند گفت : با شما ها ، گری و گابریل باید شما دو تا باشین ؟
پسر اولی : گری ، این خانم تو و گابریل رو می شناسه ، به ما نگفته بودی که با همچین خانمی آشنایی داری !
گری : می شه خفه شی، جیک ، تو کی هستی ؟
- می خوام با شما کار کنم ، شنیدم گردن کلفت شدین و می تونین پلیسا رو دست به سر کنین .
گری با یه حرکت سریع از نیرویش استفاده کرد ، ولی برای زن اتفاقی نیافتاد . دوباره سعی کرد ، حیرت و ترس در صورتش پدیدار شد .
تریش : گابریل ، چرا تو امتحان نمی کنی ؟!
گابریل هم سعی کرد .
تریش : حالا نوبت منه !
دستش را به طرف گری گرفت و سپس آن را به سمت بالا حرکت داد . گری از زمین جدا شد و به طرف بالا حرکت کرد ، بقیه موتورها را روشن کردند و آماده فرار شدند ، ولی ناگهان همه موتور ها خاموش شدند.
میلر از دور تمام اتفاقات را تماشا می کرد . تریش مدتی گری را در هوا معلق نگه داشت ، تا مدتی دست و پا بزند . سپس او را پایین آورد و رهایش کرد .
جیک : خدای من ! تو چی هستی ؟ چطور این کار رو کردی ؟
تریش : منم یکی مثل شما هام و می خوام باهاتون کار کنم ، منو قبول می کنین ؟!
سکوت برقرار شد .
گری : ولی رئیس منم ، اگه مشکلی نداری ؟!
تریش نگاهی به او کرد ، وحشت در چهره اش موج می زد ،
- نه ! برام مهم نیست ، با اینکه هر وقت دلم بخواد می تونم ازت بگیرمش ، ولی رئیساستو برای خودت نگه دار ، نیروهای ضعیفتون برام جالب تره !
تریش بی هیچ حرفی روی موتور ،پشت سر گری نشست . همگی خنده ایی از سر حیرت کردند . گری ،موتورش را روشن کرد ، هارلی با غرشی به راه افتاد . بقیه هم موتورها را روشن کردند و به دنبال آنها به راه افتادند . پس از چند لحظه میلر هم به دنبالشان حرکت کرد .
میلر با خودش گفت : وارد چه بازی ایی شدم ، چیزهایی رو دارم می بینم که دیگران فکرشو هم نمی تونن بکنن ، خدایا کمکم کن ، سالم بیرون بیام !
پس از مدتی ، آنها به خانه ویلایی با محوطه وسیع رسیدند . مقابل در نرده ایی توقف کردند . لحظاتی بعد در شروع به باز شدن کرد . آنها از محوطه جلوی خانه گذشتند و مقابل ساختمان ایستادند . و از موتورها پیاده شدند .
گری : راستی ، اسمتو به ما نگفتی ؟
- تریش
: اسم جالبیه ! چطوری این نیرو رو بدست آوردی ؟
- از وقتی یادمه ، این نیرو رو داشتم !
گابریل : یعنی این نیرو رو از کسی نگرفتی و یا بهت ندادند ؟ ما از رئیس بزرگ این قدرت رو گرفتیم .
گری : می شه این قدر وراجی نکنی .
گابریل : خوب ، تریش قرار یکی از ما بشه و قدرتی مثل ما داره ! باید بهش بگیم !
تریش : تا کی می خواین این بیرون بایستین ؟ نمی خواین برین تو ؟
گری : چرا می ریم تو !
همگی به داخل ساختمان رفتند . سالنی بزرگ شبیه به سالن تأتر، صندلی های در دو ردیف چهار تایی که بین دو ردیف فاصله زیادی و جود داشت ، پس از مدتی ، افراد دیگری متشکل از زنان و مردان و دختران و پسران جوان ، وارد سالن شدند . و برروی صندلیها نشستند ، آنی و مری و تریش بر روی صندلیهای انتهای سالن نشستند ، مری و آنی هم مرئی شدند .
در این هنگام با کم نور شدن چراغهای سالن ، گروهی با لباده های قرمز و مشکی ، در حالیکه شمع به دست داشتند ، وارد سالن شدند .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (27/10/1395),شهره کبودوندپور (27/10/1395),زهرابادره (آنا) (27/10/1395),م.ماندگار (27/10/1395),حسین شعیبی (27/10/1395), ناصرباران دوست (27/10/1395),مریم مقدسی (28/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/10/1395),مهشید سلیمی نبی (7/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (7/12/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.