رانده شده -26

در حین پرواز ، متوجه نیرویی در اطرافم شدم . نیرو چندان قوی نبود ، ولی هنوز می شد به خوبی احساسش کرد . به دنبال منشأش گشتم ، بالاخره پیدایش کردم . به طرف پایین رفتم ، که ناگهان شعله های آتش اطرافم را فرا گرفت . عقب نشینی کردم ، تمام بدنم منقبض و دچار سوختگی شد . پس از مدتی بدنم را درمان کردم . با فاصله روی زمین فرود آمدم . از این حس و درد متنفر بودم . نگاهی به اطراف کردم ، نیرو، شیطانی و یا از یه طلسم نبود . آرام دستم را به طرف سپر نامرئی دراز کردم ، حفاظ در مقابل نیروهای شیطانی واکنش نشان می داد . با این حالت نمی توانستم از حفاظ بگذرم . نیرو برایم آشنا بود . باید تبدیل به فرشته ایی با بالهای سفید می شدم . تا بتوانم از حفاظ بگذرم . شروع به برگرداندن رنگ بالهایم به سفید کردم . گویی کوچک از نور در درونم پدیدار شد و هر چه بزرگتر می شد ، درد بیشتری را در وجودم حس می کردم . ناگهان چنان دردی وجودم را گرفت که مجبور شدم روی زمین زانو بزنم و خودم را در آغوش بگیرم . درد به نهایتش رسید ، شروع به فریاد زدن کردم . نور از سراسر بدن، چشمها و دهانم به طرف بیرون ، شروع به تابیدن کرد ، نمی توانستم جلوی درد را بگیرم ، پس از مدتی درد ،همراه با نور ناپدید شد . بی حال روی زمین افتادم ، پس از مدتی توانستم حرکت کنم و از جایم بلند بشم . به بالهایم نگاه کردم ، بالهایی سفید با پرهایی نرم و لطیف ، که زمانی به آنها فخر می کردم . آرام دستانم را به حفاظ چسباندم . مثل قبل واکنشی نشان نداد . اما هنوز نمی توانستم رد شوم . باید آنرا از هم باز می کردم . تمرکز کردم، نوری آبی رنگ در میان خطوطش به حرکت در آمد و پس از مدتی قسمتی از گنبد باز شد . از میانش عبور کردم ، گنبد دوباره بسته شد . بالهایم را جمع و نامرئی کردم . در ، مقابلم را باز کردم و از پله ها پایین رفتم . با چشمان برزخی دنبال رد پا گشتم . لکه هایی روی پله ها برق می زد . خم شدم و آن را لمس کردم ، خون بود . قدم هایم را سریعتر برداشتم . به محوطه ایی وسیع رسیدم . در گوشه ایی ، کسی به دیوار زنجیرشده بود . یه فرشته ، با بالهای سفید و خون آلود ، لباسهایش پارگی های زیادی داشتند . زخمهای عمیق و زیادی روی بدش دیده می شد . او را با شلاق زده بودند . اطراف زخمها ، سوختگی وجود داشت .
جلوتر رفتم . با شنیدن صدای قد مهایم ، آرام سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و آهسته پرسید : کی هست ؟
گفتم : زمانی فرشته بودم
لبخندی توأم با درد زد و گفت : صادقی ! اومدی منو عذاب بدی ؟! قبلا کس دیگه ایی مسئول این کار بود !
- نه ! می خوام نجاتت بدم !
: تو یه رانده شده ایی ؟ درسته؟!
- از کجا فهمیدی ؟
: بو و نیروی فرشتها رو داری ، ولی در عین حال همون احساسی رو که موقع اومدن شکنجه گر ، حس می کردم ؛ موقع اومدنت حس کردم .
- خب ، ولی می بینی که شلاقی از آتش دستم نیست ، اومدم که ازت بخوام به من ملحق بشی ، به کمکت نیاز دارم .
: به تو ملحق شم ؟! برای چی ؟!
: نبرد با شیاطین !
- اگه قبول نکنم !
: از همون راهی که او مدم بر می گردم . و تو رو با دردهات و اون شکنجه گر تنها میذارم .
سکوت کرد .
گفتم : تو یه نگهبانی درسته ؟ از یکی از انسانها مراقبت می کردی ، ولی اون کاری کرده که شیاطین ، تونستن به تو غلبه کنن و به این روز بیافتی ، در این وضعیت من هم می تونم بهت صدمه بزنم و حتی نابودت کنم .
نگاهی به من کرد و گفت : پس منو خوب می شناسی و دلیل به این روز افتادنم رو هم می دونی .
- بهت گفتم که زمانی فرشته بودم ، حالا هم جزو شیاطین ؛ از زمان پیامبری سلیمان تا به حال چیزهای زیادی رو دیدم ، بعد از رفتن سلیمان ، جن ها ، دیو ها و بسیاری از موجودات تحت فرمانش ،پراکنده شدن ، خیلی ها هم مثل من ، شروع به یاد دادن سحر و جادو به کسانی که خواهانش بودن ،کردیم ، الان هم هنوز خیلی ها دنبال ، لوحها و جادو های دفن شده در زمان سلیمان می گردن ، خدا به من اجازه زندگی و ماندن داد. اما از جایگاهم طرد شدم ، وقتی می خواستم به جایگام در آسمون برگردم ، فرشته های محا فظ مانعم شدن ، پس من دیگه با آسمون کا ری ندارم و از قدرتم روی زمین استفاده و لذت می برم . حالا تو به من محلق می شی ؟ یا دوست داری بمیری و یا شکنجه ها رو بخاطر اون انسانی که تو رو به این روز انداخته ، تحمل کنی ؟! روی زمین پر از پرهای بالهاته ، سراسر بدنت پر از رد شلاقهایی از آتشه ، خودت می تونی خودتو نابود کنی ، ولی فرشته بودنت مانع می شه ، اما من می تونم هر طور که تو بخوای نجاتت بدم !
بدون اینکه منتظر جوابش بشم ، روی زخمهای بدنش تمرکز کردم . زخمها شروع به محو شدن کردند . اما ناگهان شروع به فریاد زدن کرد. زخمها دوباره برگشتند . انسانی که این بلا را سرش آورده بود ، به دره ایی عمیق سقوط کرده بود .
گفتم : تحمل کن ! اون لعنتی رو تیکه تیکش می کنم .
به تلخی گفت : نه ! باید کمکش کنی که توبه کنه و برگرده !
با عصبانیت گفتم : این همه بلا سرت آورده ، اونوقت تو ، هنوزم ، بهش رحم می کنی و می خوای کمکش کنی ، اون باید عذاب بکشه و تو آتیش بسوزه ، نه یکباره ! بلکه ذره ذره .
- یادت رفت ؟ من یه فرشته نگهبانم ، وظیفه من نجات انسانهاست ، نه نابود کردنشون .
: اینهایی که من می شناسم ، خیلی ها شون تا آخرین لحظه هم ، از راهی که رفتن برنمی گردن ، وظیفه تو هم حد و مرزی داره ، خدا ، شاهد کارهایی که برای اون انسان کردی هست . حالا تحمل داشته باش ، قبل از باز کردن اون غل و زنجیر ها ، باید زخمات خوب بشن ، بدنت دیگه تحمل نداره ! و اونوقت یا خودت باید خودتو نابود کنی ، یا منو مجبور به این کار می شم . من از بیرون و خودت از درون کمک کن تا درمان بشی.
هاله ایی نورانی دور بدنش پدیدار شد . او قبول کرده بود . من هم شروع کردم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (21/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),م.ماندگار (22/10/1395), ناصرباران دوست (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),مریم مقدسی (24/10/1395),ترنم سرخسی (24/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.