رانده شده -25

لینکلن: هرچی می تونین ، اسلحه ، لباس ضد گلوله رو با خودتون بردارین ، می خواییم بریم جنگ !
زندانیها ، اسلحه خانه را غارت کردند . و آنها را داخل ساک هایی که از اتاق نگهداری و شستشوی لباس ها ی نگهبانان بدست آورده بودند گذاشتند و سپس به طرف محوطه بیرونی زندان رفتند . در خروجی هم باز بود و آنها را دعوت به خروج می کرد .
لینکلن نگاهی به یونا کرد و با خنده گفت : کارت حرف نداره ، واقعا که شیطونی !
یونا لبخندی زد.
پل : هنوزم نمی تونم باور کنم که این طوری آزاد بشم .
مایکل : من هم همینطور ، باید اسم این شهر رو بذاریم ، شهر شیاطین ،
براد : اینم یه فرشته نجاته ! منتهی اونطوری که دلمون می خواست نیست !
همگی خنده ایی کردند .
هنری : من زیاد به این قضیه خوش بین نیستم ! اگه خدا از دستمون عصبانی بشه چی ؟!
پل : یه توبه نامه براش می خونیم .
مایکل : هنری ، تو به خدا اعتقاد داری ؟
هنری : خب ، همیشه بهم گفتن که هست ، ما رو می بینه و صدامونو می شنوه !
مایکل : تا حالا صداش زدی ؟ ! جوابی هم گرفتی ؟
- هم آره ، هم نه ! همیشه ازش می خواستم که مجبور نشم کسی رو بکشم ، تو سرقت بانک و طلا فروشی شرکت داشتم . و کسی رو نکشتم ، چون میترسم خونش منو بگیره !
براد : پس به خدا ایمان داری، اما حالا چی ؟ یه شیطان ما رو نجات داده ، و ازمون خواسته به اربابش ایمان بیاریم . و اگه این کار رو کنی باید خدا رو فراموش کنی ، نمی تونی هردو شون رو با هم نگه داری ، به نظرت همچین چیزی ممکنه ؟
پل : اونی که ما رو نجات داد ، اونی که با ما حرف زد ، اونی که دیدیش ، چی بود ؟! خدا که نبود ؟ شیطان بودنش رو هم که انکار نکرد ! پس تا وقتی که همه چی خوب پیش بره ، من باهاشم ، هر وقت هم خدا از دستمون عصبانی شد ، تقصیر ها رو گردن این دختر شیطون می اندازیم . تازه مگه مسیح کفاره گناهان ما نیست ؟
یونا : خوب گوش کنین ، فردا شب ، در یکی از سالنهایی که بلک متال اجرا می شه جمع می شین ، برای پیدا کردن مکان ، تو اینترنت دنبال اسم جیمز موریسون بگردین ، یه عکس از اون پیدا می کنین که زیر نوشته شده : ای آزاد شدگان ، بیایید آزادیمان را جشن بگیریم ! آزاد شدگان همه کسانی هستن که امشب از این زندان خارج می شن . مواظب خودتون باشین که گیر پلیس نیفتین ، حالا زودتر متفرق بشین .
بعد از رفتن یونا ، زندانیها هم از آنجا دور شدند .
====
سر نخهایی که میلر به تریش داده بود ، قابل توجه بود ، یه عده ناگهان دارای قدرتهای فوق انسانی شده بودند. اونم افرادی که به حال همه مضر بودند .
گفتم : ما هم باید پیرو و طرفدار جمع کنیم؛ و چون در دنیای آدمها هستیم ، پس باید از اونها استفاده کنیم . انسانها برای ما خطر به حساب نمی یان ، اما نکته مهم این که برای دیگر آدمها هم خطر محسوب نشن ، افراد شجاع و محکم لازم داریم ،که وقتی با تعداد نفرات کمتر بین دشمن گرفتار شدن ، خار و ذلیل نباشن و مثل بچه ها گریه و عذر خواهی نکن ، این افراد بدرد نمی خورن ! یه فرمانده ترسو ، شجاعت رو از افرادش می گیره ، هم خودش و هم بقیه رو مضحکه همه می کنه ، دست من بود ، همون جا می کشتمش ، یا می دادم جلوی چشم هم سرو ته آویزونش کنن ، تا هم خودش و دیگران بفهمن ، میدان نبرد جای ترسو ها نیست .
تریش : اخراجش کردن ، بهانه مقاومت نکردنش ، کم بودن نفراتشون بوده ، حتی جلوی افرادی رو که می خواستن مقاومت کنن رو هم گرفته ، بیچارهِ بدبخت .
گفتم : اونها از شیطان پرستها و تبهکارا استفاده می کنن ، ما هم ازنیروهای مخالف این جریان استفاده می کنیم ، اونهایی که ایمان دارن ، حتی لازم باشه با فرشته ها متحد می شم .
- فرشته ها ؟! ولی من ترجیح می دم با افرادی مثل میلر کار کنم ، تا اون مغرورها ! می خوای از آسمون قرضشون بگیری ؟
: نه ! اما فرشته هایی مثل من هستن که اختیار دارن ، تنها فرقشون با من اینکه رانده شده نیستن ، اما زمین و انسانها رو به جای ماندن در آسمون انتخاب کردن!
تریش : قرار ه ، امروز میلر ، ما رو با یکی از گروههایی که این قدرت رو بدست آوردن ، آشنا کنه،ما به داخلشون نفوذ می کنیم و به فرد پشت پرده می رسیم ، اون وقت می فهمیم کی از دروازه رد شده ، با مری و آنی می رم اونجا .
گفتم : خوشحالم که رابطت با آنی خوب شده .
- اون دیگه یه انسان نیست ! و اینطوری می تونه خطای گذشتشو جبران کنه و یکی از گزینه های خوبه ؛ می تونه نا مرئی بشه و یه درس خوب به این تازه به قدرت رسیده ها بده .
تریش به همراه ، مری و آنی به دیدن میلر رفتند . من هم برای پیدا کردن، فرشته ها و انسانهایی با بالهای سفید رفتم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ترنم سرخسی ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/10/1395),زهرابادره (آنا) (18/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),ترنم سرخسی (19/10/1395),ترنم سرخسی (19/10/1395), ناصرباران دوست (21/10/1395),ترنم سرخسی (21/10/1395),بهروزعامری (22/10/1395),مهدی عمرانی بیدی (25/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 21:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود ها
عالی طبق معمول همیشه
موفقیت شما را آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 21:39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از اینکه دوباره آمدید ، خوشحالم کردین


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 11:34

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام

میام دوباره @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 11:53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
، منتظر می می مانم


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 20 دي 1395 - 22:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد و عرض ادب فراوان :)

فرشته ها و انسانهایی با بالهای سفید
تخیلی خیلی زیبایی داره این جمله .. شایدم واقعیت داشته باشه ..کی میدونه ؟ :-/ هر چیزی امکان داره مگه اینکه خلافش ثابت بشه :)
به نظرم تا قبل از این دوتا قسمت یه چیز کم اهمیتی توی داستان کم بود البته البته از نظر من
و توی این دو قسمت خیلی خوب توضیح داده شد
اینکه موضع مذهبی داستان با توجه به موقعیت مکانی و زمانی داستان مشخص شد .. به قول شما شیطان بیشتر عملگرا هست :)
طبق یه برنامه مزخرفی که روی سیستم مغزیم نصب شده وقتی داستانی رو میخونم .. حتما به فرمان هایی ک توی داستان داده میشه واکنش نشون میدم .. یه قسمتی از داستان گفته شد .. اسم جیمز موریسون رو سرچ کن .. منم ناخود آگاه این اسم رو سرچ کردم :D :D
به اسم جیمز موریسون ، یه خواننده داریم .. یه دونه فوتبالیست ، یه بازیگر سینما .و یه دونه آهنگساز .. همگی هم تا حدودی سرشناس
تا به حال در مورد اسم داستان چیزی نگفتم منظورم اینه ک زیاد بهش دقت نکرده بودم :) الان ک شخصیت داستان اشاره کرد به اینکه ما رانده شده ایم .. خواستم بگم ک واقعا اسم خیلی خوبی برای این رمان انتخاب کردید
و دیگه اینکه .. با هیجان منتظر ادامه داستان می مونم :)
دم قلمتون همچنان گرم @};- :)


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 17:54

سلام ودرود
مثل همیشه جذاب وپر کشش،جالب که اعتقادات مسیحیان را نسبت به خدای متعال بیان کردید وترس از شیطان در حالی که پیرو ی ابلیس شده اند.خوبه که شیطان ارتش ضد انسانیش را از جنس همین مردم انتخاب کرده است(در واقع به یاد یک کنایه افتادم که می گوید هیچ موجودی خطر ناک تر از انسان نیست،مخصوصا ،زمانی که به جان هم می افتند).اما فراموش نباید کنیم که همه زندانیان انسانند وزندان فقط برای مجازات خطای سهوی ویا عمدی است که در برهه ای از زندگی اش مرتکب شده است،خیلی ها هم بعد حبس همان انسان های شریفی هستند که قبلا بوده اند ،فقط دید جامعه نسبت به آنان عوض می شود.تقابل بین فرشته ها وشیاطین وجایی که انسان ها گناهشان را گردن شیطان می اندارند،به یاد قرآن افتادم،قابل تحسین است به کارگیری مفهوم آیات آسمانی
خسته نباشید ،نویسا وماندگار بمانید


@ترنم سرخسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 19:09

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که پیگیر داستان هستین ، و ممنون از نظر تان ،


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 17:45

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 18:39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
ممنون که آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.