رانده شده-24

دنیل بعد از اجرای موفقیت آمیز مرحله اول ، حالا می خواست وارد مرحله دوم شود ،
دنیل : مرحله اول خیلی خوب جواب داد ، حالا نوبت ،به کنترل در آوردن محله هاست ، نه یه کنترل معمولی ، بلکه ، نیروهای ما باید اونجا رو اشغال کنن ، و کاری کنن که نه فقط پلیس بلکه هیچ نیروی نظامی و امنیتی جرئت و حق حضور در اونجا رو نداشته باشه ! یه جنگ و شورش می خوام ، همزمان از داخل زندانها و شهر شروع کنین ، جنایتکارها و اعدامی ها ،شروع کنین .
رم و یونا ، از حضور دنیل مرخص شدند .

بعد از سرشماری، چراغها با رسیدن ساعت خاموشی ، خاموش شدند . نگهبانان سالن زندان را ترک کردند . ساعت 12 نیمه شب ، ناگهان تمام درهای سلولها باز شدند .
صدایی در سالن پیچید : همه آزادین !
زندانیها ، گیج خواب و حیرت از جایشان بلند شدند . نمی دانستند چه اتفاقی افتاده ؟! چراغها خاموش بودند.
یکی گفت : اینجا چه خبره ؟!
صدا دوباره گفت : همه آزادین ! نمی خواین به دنیای بیرون برگردین ؟
ما یکل نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : آزادیم ؟! چطوری ؟!
باز شدن در خروجی جوابش را داد . زندانیها که دیگر هوشیار شده بودند به طرف در دویدند . و وقتی در کمال حیرت با هیچ مأموری مواجه نشدند ، فریادی از شادی کشیدند .
صدا گفت : انتقامتون رو از هرکس که باعث شد به زندان بیافتین ، بگیرین ، به هیچکدومشون رحم نکنین .!
لینکلن به سمت در رفت ، لحظه ایی مکث کرد و به داخل سالن برگشت و گفت : خب ، هر چیزی یه بهایی داره ! از مون چی می خوایی ؟!
صدا : آدم باهوشی هستی ، باید شهر رو بدست بگیرین ، اما اول باید بتونین یه محله رو به طور کامل تحت کنترلتون در بیارین . طوری که هیچ پلیس یا نیروی امنیتی و نظامی جرأت وارد شدن به محله رو نداشته باشه !
لینکلن : واو ! واو !یه لحظه صبر کن ! من احمق نیستم ! به ما می گی آزادین ، بعد می گی بریم بیرون و با یه عالمه پلیس محلی و اف بی آی ، گارد ملی و هزار کوفت و زهر مار دیگه در گیر بشیم ، تا یه محله رو تصرف کنیم ؟! به جای اینکه تو زندان بمیریم ، اون بیرون بمیریم ؟ من 15 سال ، بهم زندونی خورده ، یه پنج سال دیگه صبر کنم ، آزاد می شم و می رم پی کارم ، روی پیشونی ما چی خوندی ؟! تازه به تو چطوری اعتماد کنیم ؟ حتی خودتو به ما نشون ندادی ، اصلا تو کی هستی ؟
زندانیهای دیگر دوباره به سالن برگشتند .
صدا : چیه ؟ آزادی رو دوست ندارین ؟ بعضی از شما قرارِ اعدام بشین !
پل : چرا دوست داریم ! ولی این به نظر یه تله می یاد ، من جایی نمی رم !
مایکل : اگه اون بیرون پلیسها به محض خارج شدنمون ، ما رو به گلوله ببندن چی ؟
داناوان : چرا خودتو نشون نمی دی ؟ اصلا تو کی هستی ؟
ناگهان آتش روی کف سالن پدیدار شد . زندانیها به سرعت خودشان را عقب کشیدند . آتش در مسیری نیم دایره در دو جهت حرکت کرد ، تا حلقه ای بزرگ را تشکیل داد .
صدا : حالا توی این نور می تونی منو بهتر ببینی !
یونا در میان آتش ظاهر شد .
لینکلن : واو ! یه زنه !
یونا بالهایش را باز کرد ، سپس با خنده گفت : یه زن شیطانی ! من یه شیطان هستم !
همه به هم نگاه کردند.
پل : نمی دونم خوابم یا بیدار ! یه چشمه از قدرتو نشون دادی ، حالا چی می خوای ؟
یونا : می خوام به اربابم ، دنیل ، ایمان بیارین و بهش خدمت کنین !
مایکل : اونم مثل تو یه شیطانه ؟!
- آره ،یه شیطان قدرتمند !
داناوان : فعلا با نقشه تو جلو می ریم تا ببینیم ، به کجا می رسیم .
یونا: هرکس در راه دنیل بزرگ ، ثابت قدم باشه ، به پاداش بزرگی می رسه !
زندانیها به سمت در خروجی رفتند . نگهبانان در گوشه و کنار زندان افتاده بودند . همگی دیگر زنده و در این دنیا نبودند . همگی به طرف محل صندوق امانات زندان رفتند ، تا لباسها و لوازمی را که موقع ورود از آنها گرفته بودند را بردارند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/10/1395),ف. سکوت (18/10/1395),زهرابادره (آنا) (18/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),ترنم سرخسی (19/10/1395),عادل جهشانی (20/10/1395),نوید عظیمیان (21/10/1395), ناصرباران دوست (21/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),مریم مقدسی (24/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 20:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای ناصرالملکی عزیز
درسته چند ماهی بود به سبب مشغله زیادم نبودم ولی دلیل نمیشود خواندن داستان های شیرین و بلند شما را از دست بدهم . هر چند ارتباط باز نکردم ولی قلم جذاب شما مرا تا انتهای این قسمت پیش برد
برایتان موفقیت های روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 00:31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هر چند ارتباط باز نکردم ولی قلم جذاب شما مرا تا انتهای این قسمت پیش برد.
متوجه جمله اول نشدم ،( هر چند ارتباط باز نکردم)
اگر ضعف دارد و یا ارتباط خوبی برقرار نکرد، متأسفم:-s =((



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.