رانده شده - 23


میلر به سمت کشوی میزش رفت و آنرا باز کرد ، اسلحه اش را برداشت ، نگاهی به کرکره و اسلحه کرد ، دوباره آنرا سرجایش برگرداند و گفت : کسی اینجاست ؟! تو باید همونی باشی که دنبال اون دو تا دختره ، خودت بهم نشون بده !
خودکار روی میز از جایش حرکت کرد و روی یکی از کاغذها شروع به نوشتن کرد .
میلر آنرا خواند : چرا می خواستی منو ببینی ؟
- یه مشکل پیدا کردیم ، این طوری راحت نیستم ! باید بتونم ببینمت !
خودکار نوشت : حرفتو بزن ! اگه مهم بود ، خودم رو نشونت می دم ! و اگر نه می رم .
- باشه ! چند وقته که نیروهای پلیس در رابطه با تبهکارا و فرقه مختلف به مشکل بر خوردن . اتفاقاتی مثل بیهوش شدن ، فراموش کردن ، بی حرکت شدن براشون اتفاق می افته .
خودکار نوشت : این چه ربطی به من داره ؟
- این اتفاقا ، دقیقا مثل حادثه توی مدرسه ، خیابون 19 و اون آدم ربایی که تو انجامش دادی ، تو یکی از مظنونین هستی !
- می خوای چیکار کنی ؟ دستگیرم کنی ؟!
: اگه می تونستم ، بله ، اما ... .
ناگهان میلر از روی زمین بلند شد . فشار زیادی را دو طرف گردن و گلویش حس کرد . شروع به دست و پا زدن کرد . نمی توانست نفس بکشد و صدایش تبدیل به خِرخِر شد . دوباره روی زمین قرار گرفت و گلویش آزاد شد . شروع به سرفه کردن کرد . یه دستش را به لبه میز گرفت و با دست دیگر گلویش را مالید .
میلر با صدای گرفته گفت : این قدر زود عصبانی می شی ؟! گفتم : اگه می تونستم ، اما من ازت در مقابل رئیسم و کمیسر ازت دفاع کردم ! بهشون گفتم : هر کس که پشت این ماجراست ، با مقصر حادثه آدم ربایی و دبیرستان فرق داره ! تو اجازه دادی ، نینا و ارغوان و مادراشون رو نجات بدم ، کیمیا و کیت ، تو اون قفس در امان بودن و اون جونور ها ، اگه هم می خواستن نمی تونستن هیچ آسیبی به اونها بزنن .
ناگهان جسمی روی یکی از صندلیها شروع به واضح شدن کرد . بدنی شیشه ایی و سپس تبدیل به یک زن با بدن عادی شد . میلر سرجایش خشک شده بود و با چشمانی کاملا باز و با حیرت به مرئی شدن او نگاه کرد . صورتش درس مثل عکسی بود که نقاش اداره به کمک کیمیا کشیده بود .
تریش گفت : بهتره رو صندلی بشینی و یه نفس عمیق بکشی ، حالا من مرئی و در مقابل تو هستم ، گروهبان میلر !
میلر با حتیاط روی صندلی نشست .
تریش : می خوای بگی ، کسی مثل من ، به اون تبهکارا این قدرت ها رو داده ؟ از من کمک می خوای که اونها رو از بین ببری ؟
- درسته ! هر چند باید کسی رو که این قدرت رو به اونها داده پیدا کنیم ، و یه سئوال دیگه ، اگه عصبانی نمی شی ؟ می خوام بدونم ، چرا به نینا و ارغوان علاقه داری ؟! ازشون چی می خوای ؟
تریش با خنده گفت : بهشون علاقمند شدم ! من اصلا رابطه خوبی با انسانها ندارم ، کسی از من خواست امتحانشون کنم ، من هم کردم !
- کی ازت خواست ؟!
: یکی بالاتر از من ، حالا دقیقا می خوای چیکار کنی ؟
میلر : می خوام بدونم چرا این اتفاقهای عجیب و غریب تو شهر می افته ، پیدا شدن اون موجودات غیر عادی ، قتلهای بدون سرنخ ، زدن صاعقه تو آسمون صاف ، بودن تو ، توی این شهر ؟!
تریش : واقعا که یه پلیسی ! با دیدن من این همه سئوال به ذهنت رسید ؟!
- با دیدن تو دنبال جواب این سئوالها هستم ، اگه با من همکاری کنی ، هر دو مون می تونیم به هدفمون برسیم ! به یکی از این گروهها نفوذ می کنیم و سر از کارهای پشت پردشون برمی داریم ! و تو هم می تونی این رقیب تازه به میدون آمده رو پیداش کنی و از سر راهت برداری .
تریش : آدم جالبی هستی ، ازت خوشم اومد ، کارتو خوب بلدی ، یه مدت باهات کار می کنم ، اگه لذت بخش بود ، همکاری رو ادامه می دم ، تو در مقابل من بی دفاعی ! اون درخت و صاعقه ها رو دیدی؟ اگه کاری کنی ازت بدم بیاد ،به سرنوشت همون درخت دچار می شی .
میلر : فهمیدم
تریش از جایش بلند شد و به طرف میلر رفت و گفت : اسمم تریشه.
- خوشوقتم تریش !
: یکی از افرادی که این قدرت ها رو دارن ، نشونم بده ، باقی کار رو خودم انجام می دم . نمی خوام انسانها تو دست و پام باشن !
- باشه .
تریش نا پدید شد .. میلر نفس عمیقی کشید . خودکار و کاغذ را که تریش با او ارتباط برقرار کرده بود را برداشت .
با خودش گفت : یه یادگاری از یه موجود مأورایی !



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

ترنم سرخسی ,بهروزعامری , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/10/1395),بهروزعامری (8/10/1395),مریم مقدسی (8/10/1395),ابوالحسن اکبری (9/10/1395),شهره کبودوندپور (11/10/1395),ترنم سرخسی (11/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 15:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت

خیلی هم خوب .. پس بلاخره تریش و میلر با هم، همکار شدن
از وقتی کلارا و سندی شدن گربه... به گربه های توی خونه مون بیشتر مشکوک شدم ..قسمت قبلی داستان ک از اون دوتا گربه گفته شد .. به یاد گربه ی توی فیلم آلیس در سرزمین عجایب افتادم .. از همون موقع هم به گربه های توی خونه مون شک داشتم .. حس میکردم اونا یه چیزیشون هست .. الان که این داستان رو می خونم بیشتر بهشون مشکوکم
جالبه برام بدونم ... توی این داستان ک نویسنده اش ایرانی هست و با اعتقادات و فرهنگ خاص ایرانی بزرگ شده ... و داستان ک روایت خارج از ایران هست (اگر اشتباه نکنم لس آنجلس) وقتی درگیری پیش میاد بین نیرو های خیر و شر و شرور .. مثل بعضی از فیلمنامه های تخیلی .. ک در آخر از مسیح گفته میشه و یا از خدای برتر .. بعضی از فیلم ها هست ک میگن شیطان قدرتش از خدا هم بیشتر .. مثل فیلم کنستانتین
قراره قدرت کی بیشتر باشه؟ کفه ترازو به سمت خدای ایرانی ها سنگین میشه یا مثلا مسیح ک برای برخی از مسیحیان خدا هست .. یا شیطان، ک توی برخی تفکرات، شیطان قدرتش از خدا هم بیشتر
عملا خدا توی این داستان چکاره هست؟ هست ؟ نیست؟ توی حل مشکل های مردم شهر تاثیر داره .. یا یه جا نشسته داره نگاه میکنه ببینه موجوداتی ک خلق کرده .. چطوری با هم میجنگن
البته همه این سوالاهای توی ذهنم ..فقط به خاطر اینه ک نویسنده ایرانی هست و جالبه برام .. و گرنه از صبح تا شب ادیان مختلف برامون توی فیلم هاشون از جن و شیطان میگن .. یکی مثل منم بعد از اینکه نگاه میکنه به خودش میگه .. ولوم کن عامو .. چون مثلا کارگردانش یهودی بود یه چیزی گفت .. زیاد بهش فکر نکن
به هرحال
داستان کشش و جذابیت های خاص خودش رو داره و باید منتظر موند و ادامه اش رو خوند

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 22:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،

از خدا و پیامبر ش عیسی
خدا قدرتش بیشتر است ، چون خالق است. اما شیطان عملگرا است، وبه پیروانش زودتر جواب می دهد و در ازای گرفتن چیزی ، چیزی را می دهد ، بستگی به درخواست پیروش دارد.
خدا در آخر زمان ناظر است. و مانند زمان قوم عاد و ثمود ، نوح ، لوط ، و موسی ، عذابی فراگیر و در دید همگان نمی فرستد.
کسی در تلگرام نوشته بود : خدا که می گوید : از رگ گردن به تو نزدیک تر هستم ، چرا وقتی که چاقوی تیز گلویم را می برد ، سکوت می کند ؟!
من دوست داشتم خدا ،مانند ، زئوس خدای یونانی ها بود ، با بندگانش حرف می زد ، به درخواست آنها جواب رد یا قبول صریح می داد ، خدای داخل فیلمها ، خدایی است که همیشه آرزو دارم ، خدای واقعی هم مثل او رفتار می کرد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.