رانده شده -20

جیمز به سمت اتاق آنی رفت . چراغ را روشن کرد ، کتابخانه ، میز تحریر ، میز کامپیوتر، تخت خواب و جای گردنبند روی دیوار ، اتاقی به ظاهر معمولی ، ولی با اسرار زیادی که در خودش داشت . این زن او را می شناخت ، یه شیطان و موجود مأمورایی ، واقعا دخترش چی بود ؟! رابطه او با آنها و رابطه آنها با او کی شروع شده بود .
این کتابی که هر دوی آنها دنبالش بودند ، درمورد چه موضوعی نوشته شده بود .
جیمز به قاب عکس کوچکی که عکس سه نفره آنها در آن بود ، کرد.
اون روزها دیگر برنمی گشت و گفتن متأسفم هم دردی دوا نمی کرد .
تریش پیش من آمد و گفت : یه دختر بالدار ، همراه با یه گوی درخشان ، اون هم آنی رو می شناخته و دنبال کتاب اومده ، گردنبند ضد شیاطین رو روی گردن پدرش دیدم و بهش دست زدم ، واقعا قدرتمنده و خیلی درد کشیدم و عذابم داد .
گفتم : پس گردنبند پیش پدرش بود . آنی این رو گفته بود ؛ یه دختر بالدار با یه گوی درخشان ؟! تا به حال موجودات بالدار رو این اطراف ندیدم . این باید به باز شدن اون دروازه ربط داشته باشه ، وقتی گریموآر رو بدست نیاورده ، با کمک یه چیز دیگه دروازه رو باز کرده ، باید یه طوری توجهشو دوباره به خونه آنی جلب کنیم و بگیریمش .
تریش : با چی ، اون کتاب دیگه بدردش نمی خوره .
- یه سرنخ ، یا چیزی که باعث بشه خودشو نشون بده .

چند تا از بچه ها را مامور کردم منطقه ایی رو که دروازه در آن باز شده بود را زیر نظر بگیرند ، اون شیطان بالدار بالاخره خودش را نشا ن می داد .
به همراه آنی به خانه اش رفتیم ، آنی به صورت نامرئی وارد خانه شد و وسایل امنیتی را از کار انداخت . سپس ما به صورت مرئی و عادی وارد خانه شدیم . وسایل و کتابهایی را که برای درست کردن طلمسها لازم بود را به قصر منتقل کردیم . در قصر وقتی او شروع به درست کردن طلمسها کرد ، تریش و بقیه مجبور به ترک اتاق شدند . خواص آنها بسیار عذاب آور بود . سعی کردم در اتاق بمانم ، طلسمها روی حرکت و بدنم تأ ثیر می گذاشتند ، حرکتم محدود شده بود .
آنی : چرا نمی ری ؟! اینها عذابت می دن ، نمی خوام درد بکشی ! به خاطر خودت هم شده برو ، وقتی داخل گردنبند ها جاشون بدم ، دیگه خطری ندارن .
گفتم : به جبران اون دردی که موقع مرگت تحمل کردی !
آنی نگاهی به من کرد و گفت : درد وحشتناکی بود ، سعی می کنم زودتر تمومش کنم .
گردنبند ها حاضر شدند . اثر طلسم ها از رویم برداشته شد . نا خود آگاه بالهایم را باز کردم و چند بار آنها را حرکت دادم .
آنی : الان بهتری ؟
گفتم : آره ! الان واقعا معتقدم اگه اون روز این گردنبند رو داشتی ، زنده بودی .
آنی به سمتم آمد و دستهایم را گرفت : من بخشیدمت ! این قدر خودتو عذاب نده !
احساس کردم چیزی در سراسر وجودم پخش شد ، یه آرامش عجیب ، یعنی این به خاطر بخشش و گرفتن دستهایم توسط آنی بود ؟! حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم !


دنیل ، بوسیله یونا و رِم به سراغ انجمنهای شیطان پرستی ، سایتها و مجلات رفت . جذب کردن دختران و پسران جوان ، شناسایی گروههای تبهکاری که پتانسیل انجام کارهایی که او می خواست داشتند .
خودش را هم نشان رهبران انجمن ها می داد ، تا به او ایمان بیاورند . او برخلاف ابلیس معتقد بود که نباید دسترسی دیگران به او سخت باشد و افراد به مراحل بالاتر برسند تا بتوانند او را ببینند ؛ قدرتهایی را در اختیار اعضای رده پایین و بالا قرار داد ، این قدرتها از سوی گروههای تبهکاری بیشتر مورد استقبال قرار گرفت . به خصوص هنگام فرار از دست پلیس، مأمورانی که هنگام در گیری و دستگیری آنها بیهوش می شدند و یا توان حرکت را از دست می دادند و چهره فرد را برای لحظاتی فراموش می کردند و آنها به راحتی از چنگشون می گریختند .
کمیسر جونز ، سروان و میلر را به دفترش احضار کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,ترنم سرخسی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/9/1395),ف. سکوت (29/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395),مریم مقدسی (1/10/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),سبحان بامداد (2/10/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 11:40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی او بر خلاف ابلیس معتقد بود که



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.