رانده شده -19

تریش نگاهی به اتاقهای داخل خانه انداخت و منتظر آمدن پدر آنی شد . صدای در ورودی بلند شد . جیمز در حالیکه پلاستیکی در دستش بود ، داخل شد و به طرف آشپزخانه رفت . تریش هم به دنبالش به راه افتاد . جیمز شروع به چیدن چیزهایی که خریده بود به روی میز کرد . حضور کسی را در میان چهار چوب در حس کرد. سرش را برگرداند . زنی او را نگاه می کرد . به کارش ادامه داد .
تریش : از بودن من تعجب نکردی ؟!
جیمز : قبلا هم یکی مثل تو اینجا پیداش شد ، کسی که بتونه از سیستم امنیتی و حساس به دما و حرکت رد بشه یه فرد معمولی نیست ، به خاطر دخترم سیستم امنیتی اینجا رو مثل یه بانک بزرگ طراحی کردم ، بودن تو نشون می ده که سیستم در مقابل تو بی دفاعه و کاری هم از من برنمی یاد ، چی می خوایی ؟
تریش به سمتش رفت . چشمش به گردنبند دور گردن او افتاد و گفت : این همون گردنبندیه که اون زن رو فراری داد ؟!
- می شناسیش ؟! اگه بهش دست بزنی یا زیاد نزدیک بشی، همون بلا سرت می یاد !
تریش گردنبند را در دستش گرفت و میان دستش فشرد . نوری از میان انگشتانش بیرون زد ، چهره اش تغییر کرد . مردمک چشمانش به شکل گربه در آمد . دندانهایش که از درد به هم فشرده می شدند نمایان شد .
جیمز باحیرت به چهره اش نگاه می کرد و پس از مدتی گفت : دیوونه شدی ؟! چرا این همه درد رو تحمل می کنی ؟
دست تریش را گرفت و گردنبند را از دستش خارج کرد و آنرا در زیر لباسش قرار داد . پس از مدتی تریش به حالت طبیعی برگشت . جیمز برایش صندلی آورد ، او روی صندلی نشست .
تریش : واقعا قدرتمنده !
- تو با اون قبلیه فرق داری ! اون پس از دست زدن بهش ، خودشو از پنجره بیرون انداخت ! ولی تو تحمل کردی !
: من قوی تر از چیزی هستم که به نظر می یام ! در مورد شیطانی که اینجا اومده بود ، دنبال یه کتاب می گشت ، مشخصات ظاهری شو می خوام .
جیمز : خب ، برعکس تو، اون بالهایی مثل خفاش داشت ، یه گوی در دستش بود که می درخشید ، ازم خواست جای کتابی رو که دخترم پنهان کرده رو نشونش بدم . من بهش گفتم که نمی دونم ، واقعا هم نمی دونستم !
تریش : اسم دخترت آنیه ، اون مرده ، تو و زنت از هم طلاق گرفتین ، اون دختر به خاطر بی توجهی و خودخواهی شما دو تا الان تو قبرستونه .
- آره ! اسمش آنیه ، من و زنم هم از هم طلاق گرفتیم ، تو از کجا اینا رو می دونی ؟!
: آنی خودش بهم گفت ، من دیدمش و می شناسمش .
جیمز نگاهی به تریش کردو با صدای آهسته تری گفت : دیدیش ؟ کجا و کی ؟!
تریش با لبخند گفت : قبل و بعد از مرگش ، ما با هم هستیم ! ما می تونیم ارواح رو ببینیم . اون می دونه که شما دو تا از هم طلاق گرفتین ، به این خونه چند بار اومده و رفته ، از شما دو تا خیلی دلگیر بود ، فکر نمی کنم به این راحتی بتونه ببخشدتون .
جیمز روی صندلی نشست. زنجیر گردنبندش را محکم در دستش فشرد و گفت : این تنها یادگاریه آنیه ، اگه اون روزی که توسط شیاطین کشته شد ، این گردنش بود ، شاید الان زنده بود .
تریش از جایش بلند شد و گفت : دیگه باید برم .
جیمز : اگه دیدیش ،بهش بگو متاسفم !
- تأسف تو دیگه بدردش نمی خوره ، ولی باشه بهش می گم
تریش ناپدید شد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,ترنم سرخسی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/9/1395),ابوالحسن اکبری (29/9/1395),حسین شعیبی (29/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.