رانده شده -18


نگاهی به اطراف کردم و گفتم : باید دروازه یه جایی همین جاها باز شده باشه ، در مورد اون دخترا ، لازم بود اینقدر خشن رفتار کنی ؟
تریش : خودت که رابطه بین من و انسانها رو می دونی ! من به سادگی به کسی اعتماد نمی کنم ، به خصوص اینکه باعث رانده شدن بسیاری از ما شدن ، خودشون می تونن از شیاطین ، بدتر و ترسانک تر بشن . کلارا و سندی رو هم برای اینکه بفهمم چقدر مصمم هستن و می تونن از اونها محافظت کنن باید آزمایش می کردم .
هردو شون با بیشترین نیرویی که در اون شرایط می تونستند به کار بگیرن به من حمله کردن ، و به خاطر کمتر شدن خسارت ، احتیاط رو از دست نمی دادن .
روی زمین فرود آمدیم . تریش ،گویی از نیرو درست کرد ، سپس آن را در هوا به حرکت در آورد ، اصطکاک نیروی دیگری با گوی باعث بوجود آمدن ، جرقه در اطراف گوی می شد . گوی در فضای عادی به سرعت به دور خودش می چرخید ، ناگهان در نقطه ایی متوقف و سپس منفجر شد . از صاعقه ها و جرقه ها ، تصویری از
دروازه نمایان شد .
گفتم : این برای یه شیطان معمولی نیست ، یه شیطان بزرگ پا به این دنیا گذاشته .
تریش : گفتی ، تو خونه آنی ، یه شیطان می خواسته ، گریموآر رو بدست بیاره ؟
- آره !
: کلید معای ما تو خونه آنیه !
گفتم: به من گفت : گردنبند دوم رو کسی برداشته ، اون گردنبند به شیا طین و مو جودات ماورأیی واکنش نشون می ده ، ولی به یه انسان معمولی نه !
تریش : می رم سراغش .
- اون شخص باید پدر آنی باشه ، هیچ صدمه ایی بهش نزن ! نذار آنی هم بفهمه ، من بهش قول دادم که کاری به پدر و مادرش نداشته باشم !
تریش خنده ایی کرد و گفت : قول دادی ؟! شیطانها کی به قولشون عمل می کنن؟!
گفتم : یه زمانی فرشته بودم ، هنوز هم تا حدی به اون موقع پایبندم ، هرچند که دیگه به دردم نمی خوره !
- باشه ، به یاد گذشته ، من هم به قولی که تو دادی عمل می کنم ، اما به روش خودم .
: باشه ، آزادی کامل داری ،
تریش ناپدید شد .
...........
ساعت 5 بعد از ظهر ، میلر به همراه نقاش اداره به خانه ارغوان رفت . پس از مدتی طراحی چهره آن زن تمام شد.
میلر : پس این زن شما رو گروگان گرفت ؟!
کیمیا : بله .
- چهره اش ، به انسانهای معمولی می خوره ! هیچ علامت یا چیزی رو صورت و بدنش نبود ؟
: نه .
- تنها بود ؟ آدمهای دیگه ایی باهاش نبودن ؟
کیمیا : اگر هم بودن ، ما نمی تونستیم ببینیمشون ؛ وقتی به ما گفت : وارد قفس بشیم ، دنبالمون نیومد ، هیچ نگرانی از اینکه ممکنه فرار کنیم نداشت ، خیلی آروم ، اما جدی بود .
ارغوان نگاهی به صفحه لب تاپ کرد، خودش بود . همان زنی که در مدرسه دیده بودند . رو به میلر کرد و گفت : میشه یه نسخه از این عکس رو به من بدین ؟
میلر : اشکالی نداره ، اما برای چی می خوای ؟
- چهره زیبایی داره ، مخصوصا وقتی به چشماش نگاه می کنی ، یه حس عجیبی بهت دست می ده ، می خوام عکشو به دیوار اتاقم بزنم .
: فکر می کنم ، حادثه امروز مدرسه هم باید کار این زن باشه ! اگه چنین قدرتی داره ، هیچ کاری از ما بر نمی یاد ! نه می شه دستگیرش کرد و نه حتی کشتش !
کیمیا : می خوان چکار کنین ؟
میلر : باید بفهمیم ، چرا این کار رو می کنه ؟! و از شما چی می خواد ؟!
ارغوان : اون می خواست من و نینا رو امتحان کنه ، یعنی یه کاری هست که ما می تونیم و دیگران نمی تونن ! می خواد ببینه می تونه به ما اعتماد کنه یا نه ؟
کیمیا : به شما اعتماد کنه ؟! یه موجود ماورائی ! شده مثل داستان تو فیلمها .
میلر : حتما بازم سراغتون می یاد ، با کشیدن این عکس ، مراحل اداری پرونده تموم شد ! تشریفات و مراحل قانونی باید رعایت بشه ، اگه خبری شد ، به من اطلاع بدین .
او از جایش بلند شد ، متوجه نگاه گربه به لب تاپ شد . لبخندی زد و گفت : این عکس ، حتی برای گربه هم جالبه !
بعد رفتن او و همکارش ، ارغوان به اتاقش رفت . با خودش فکر کرد ، اون اگه بخواد می تونه تو این اتاق هم بیاد ! اگه وقتی خوابیده به سراغش بیاد ، هیچکس نمی فهمه ! حتی شاید الن هم در حال تماشای او باشه . نگاهی به اطرافش کرد . در اتاق مقداری باز شد . ارغوان از روی لبه تختش نیم خیز شد . گربه وارد اتاق شد و با دیدن او میوی آرامی کرد . خودش را به او رسان و بدنش را به پای ارغوان مالید .
ارغوان : منو ترسوندی ! خیال کردم اون زن اومده سراغم ! امروز تو مدرسه دیدمش ، وقتی ظاهر شد ، نمی تونستم از جام تکون بخورم ! چشماش در عین زیبایی ، ترسناک بودن ، باید خطرناک هم باشه .
گربه با دقت به ارغوان نگاه می کرد ، سپس پنجه اش را روی ساق پای او گذاشت . انگار می خواست به او قوت قلب بدهد .
ارغوان : گربه عجیبی هستی ! با گربه های دیگه فرق داری ؟ اگه الان با من حرف بزنی ، تعجب نمی کنم !
اون کارهایی که با اون سگها کردی ، از هیچ گربه ایی ساخته نیست . تو می دونی اون زن از ما چی می خواد ؟
گربه میوی آرامی کرد و خودش را به لبه تخت رساند .
ارغوان : دفعه بعد باید از بپرسم .
سپس روی تخت دراز کشید .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ف. سکوت , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سارینامعالی ,ترنم سرخسی ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/9/1395),ف. سکوت (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1395),سارینامعالی (19/9/1395),ترنم سرخسی (19/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (27/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:30

نمایش مشخصات ف. سکوت دو قسمت را با هم آپ کردید؟


@ف. سکوت توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بله ، سایت اجازه می داد ، تعداد بیشتری را باهم قرار می دادم ،


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
و عرض ادب و ارادت به آقای ناصر الملکی گرامی:)

خیلی هم خوب .. رئیس بزرگ هم ک بلاخره تشریف اودن توی داستان .. به نظرم شروع قسمت 17 ک با چندتا اسم جدید شروع شده بود یه خورده باعث سردرگمی شد.. ولی توی این قسمت مشخص شد ک اون ها چی بودن و چطوری اومدن
تا قبل از خوندن قسمت 17 فکر میکردم این شیاطینی ک خرابکاری میکنن .. رفقای همین چندتای توی داستان هستن ... دریون و تریش و کلارا و .... :-s :-s ک از اینها جدا شدن دست به خرابکاری میزنن .. آخه یادمه قسمت های اول آنی به خاطر همین ورود شیاطین مجازات شد ... فکر نمیکردم منظور به یه دار و دسته دیگه ای از شیطان ها هست
یه چیز دیگه .. من توی ذهنم بود مخصوصا اوایل داستان ک شخصیت های دریون و تریش و بقیه خیلی خشن هستن و ترسناک .. مخصوصا قسمت اول ک آنی رو کشتن .. ولی همین طور ک جلو میریم شخصیت ها مثبت میشن و به جاشون داره شخصیت های منفی تری وارد داستان میشه .. در اصل فکر میکردم نیروهای شر و منفی فقط همین ها هستن :-/ :-/
البته میدونم مقصر خودمم .. بعضی از قسمت های داستان رو با بی دقتی خوندم :"> الان فهمیدم
فکر میکنم تقابل و جنگ این دوتا گروه یا شایدم سه تا گروه یکی از قسمت های هیجان انگیز یا بهتره بگم اوج داستان باشه .. گرچه ک داستان برای خودش نقطه های اوج و فرود زیادی داشته تا الان :)
چاره ای نیست باید منتظر موند و خوند :)

دم قلمتون همچنان گرم @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.