رانده شده - 17

یونا و رِم ، بعد از شکست در بدست آوردن کتاب ، برای آوردن دنیل ، بوسیله کتاب دیگری توانستند دروازه را باز کنند . دنیل بعد از عبور از دروازه ،نگاهی به اطرافش کرد، یونا و رم در مقابلش زانو زدند .
رم : خوش آمدی سرورم .
دنیل : کارتون خوب بود، ولی چرا این قدر دیر ؟!
رِم : متأسفانه کتاب اصلی رو نتونستیم بدست بیاریم. برای محافظتش از جادوی ضد شیا طین استفاده کرده بودن ، ورد ها و سحرهای این کتاب ، به قدرت گریمو آر نبود.
دنیل : بالا خره تونستم پا به این دنیا بذارم ، خبری از شیاطین دیگه ندارین ؟ آرنولد چی ؟ تونسته به این دنیا بیاد ؟
یونا : نه ، هیچ نشانی از اومدنش پیدا نکردیم .
دنیل :دلم می خواست ، اونم می اومد ، تا این بار با دستای خودم نابودش کنم .
رِم : دنیا فقط برای شماست ، سرورم .
دنیل : چاپلوسی خوبیه ! ولی این رو به واقعیت تبدیل می کنم . بوسیله حرص و طمع و جاه طلبی ، به کمک شیاطین و انسانهایی که این هیولا ها در درونشان خوابیده ، وقتی بیدار بشه ، دنیا رو به آتیش می کشه ، عده ایی که شیطانها رو درس می دن و از اونها بدترن ، فرماندهان این جنگ خواهند شد .
رِم : بهتره به اقامتگاهتون برین ، و برای آینده آماده بشیم .
...........
حس بدی داشتم ، نیرویی پر قدرت رو حس کرده بودم . کلارا و سندی هم برای شکایت از تریش پیشم آمده بودند و تمام ماجرای مدرسه را برایم تعریف کردند . تریش به ما ملحق شد .
گفتم : قرار بود به کلارا و سندی ، بگی برگردن ، می دونستم طوفان به پا می کنی ! ولی چرا با اونها در گیر شدی ؟
تریش : از دستورم سر پیچی کردن و حالا پیش تو ،شکایت منو کردن ؛ به من اختیار دادی ، اگه بخوام روابطمون رو با دخترا قطع کنیم ، من هم طبق اختیارم عمل کردم ، پس نباید باز خواستم کنی .
گفتم : باز خواستت نمی کنم ، کلارا و سندی هم از اینکه دستور تو رو که در حقیقت دستور من بود ، سرپیچی کردن ، مقصرن ، با همه اینها چه تصمیمی گرفتی ؟ کلارا و سندی اصرار دارن که کنار اونها باشن ، چه تو بخوای یا نخوای ، از نظر من ،از جهاتی خیلی خوبه که مواظب اونها باشن .
تریش لبخندی زد و گفت : من هم از دخترا محافظت می کنم . مصمم بودن کلارا و سندی ، برای محافظت از اونها در برابر من ، متقاعدم کرد .
سندی : واقعا تو هم می خوای با اونها باشی ؟! خوشحالم
کلارا : همیشه راه حل های سخت رو انتخاب می کنی .
تریش : چشمها ، هیچوقت دروغ نمی گن ، وقتی تو چشماشون نگاه کردم ، قدرت اراده ایی رو که موقع نجات دادن مادرانشون نشون دادن ، هنوز شعله ور بود .
گفتم : خب ، این مسئله ، هرچند به طریقی نا خوشایند حل شد . اما فکر می کنم یه دروازه بزرگ باز شده ، همه جا رو بگردین ، اگه لازم باشه باید یار گیری کنیم .چند وقت پیش ، تو خونه آنی ، شیطانی برای یافتن گریموآر رفته بود . ولی به خاطر گردنبند محافظ مجبور به فرار شد . اون شیطان رو پیدا کنین .
آنی : باید دو تا گردنبند برای نینا و ارغوان درست کنم . حالا که تریش هم موافق ادامه ارتباط با اونهاست ، باید غیر از کلارا و سندی، محافظ دیگری هم داشته باشن ، کلارا و سندی ، تو جاهایی مثل داخل مدرسه و کلاس نمی تونن کنارشون باشن . پس گردنبند ها ، یه راه حل مطمئن برای محافظت از اونهاست .
گفتم : راه حل خوبیه ، تریش خودشو به اونها نشون داده ، شما دوتا هم در مواقع حساس از این حالت بیرون بیایین و حتی به صورت انسان کنارشون باشین . من هم به موقع خودم رو بهشون نشون می دم ، ولی هنوز باید پرده ها بین ما و دخترها باشه . هم به خاطر خودشون و هم اینکه نباید شیاطین دیگه و حتی فرشته ها نظرشون به اونها جلب بشه .
کلارا : ما باید برگردیم ؛ نینا و ارغوان باید خونه باشن . با دیدن تریش حتما شُکه شدن ، سعی می کنیم آرومشون کنیم . تا نوبت تو بشه درِیون .
هردو ناپدید شدند .
آنی رو به تریش گفت : ممنونم ، که مواظبت از اونها رو قبول کردی.
تریش لبخند زد .
رو به آنی کردم و گفتم : در اولین فرصت اون گردنبند ها رو درست کن ، لوازمی رو که لازم داری از خونتون می یاریم اینجا .
مِری رو صدا زدم و گفتم : من و تریش ، دنبال محل باز شدن دروازه می ریم ، نیروی محافظ اطراف اینجا رو تقویت کنین و به بچه ها بگو : آماده هر اتفاقی باشن .
مِری : حتما .
با تریش به نزدیک ترین نقطه ایی که بیشترین نیرو را حس می کردیم ، رفتیم .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/9/1395),ف. سکوت (19/9/1395),مهدی و بخشی (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),حسین شعیبی (19/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1395),سبحان بامداد (19/9/1395),سارینامعالی (19/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، داستانتان چقدر شخصیت داشت. باید بروم و از قسمت اول بخوانمش.@};-


@ف. سکوت توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، از اینکه دوباره به من سر زدید ، ممنون،
:"> @};- @};- @};- @};- :) :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.