رانده شده -16

مأمورین پلیس ، تمام مدرسه را گشتند . ولی چیزی پیدا نکردند . خبر حمله در رادیو و تلویزیون پخش شد . نوع حمله پای میلر را به دبیرستان دخترانه کشاند . و وقتی فهمید که نینا و ارغوان در این مدرسه درس می خوانند ، همه چی دستگیرش شد . در بین دانش آموزان ، آنها را پیدا کرد و به یکی از اتاقهایی که کسی مزاحمشان نمی شد ،برد .
میلر : دیگه کاملا مطمئنم که این ماجراها به شما دو نفر ربط داره ، باید اصل ماجرا رو به من بگین ، چرا هر جا شما دو نفر هستین ، این اتفاقا می افته ؟! و اینبار بر خلاف گذشته ، در روز روشن و با این شدت ! چند نفر مجروح شدن و یه درخت از وسط به دو نیم شد و سوخت . شیشه ها خرد شدن ؟! شما چه کار کردین ؟ به عضویت گروه یا فرقه ایی در نیومدین ، کتابهای سحر و جادو نمی خونین ؟!
نینا : نه ! عضو هیچ گروه یا فرقه ایی نیستم ، کتابای سحر و جادو ، همشون الکیه و اگه درست بودن ، خیلی ها الان هری پاتر شده بودن!
ارغوان : من هم همینطور ، این داستان داره خیلی ترسناک می شه و از کنترل هم خارج شده ؛ فقط اینو نمی فهمم که چرا مستقیم سراغ خود ما نمی یان و همش برای اطرافیان و کسانی که به ما نزدیکن ، اتفاق می افته ؟!
نینا : نمی دونم ، شاید درست نباشه ، ولی این اتفاقا بعد از مرگ آنی شروع شد . اون همسایه ارغوانه و تو همون خیابون زندگی می کرد .
میلر : آنی کی هست ؟
ارغوان : تو همین دبیرستان درس می خوند ، تو روزنامه ها در موردش نوشتن ، یه دختر که توسط نیروهای ماوراء طبیعی و شیاطین کشته شد. شاهد ماجرا یه پسر بود. اون به چشم خودش ، مرگ آنی و موجودات بالداری رو دیده ، حتی با اونها حرف زده .
میلر : اون ماجرا رو یادمه ، آنی چه ارتباطی با اونها داشته ؟
نینا : اتفاق عجیب دیگه ، این بود که روح آنی در مقابل ما ظاهر شد ، ارغوان شناختش ؛ هردو باهاش حرف زدیم و حتی ارغوان لمسش کرد.
ارغوان : آره ! انگار که زنده بود ، من شک کردم که خودشه و یا شخص دیگه ایی خودشو جای اون جا زده ، و اینکه اصلا آنی مُرده ؟!
میلر : اینها رو که می گین باورش سخته ، اما با این اتفاقاتی که می افته ، من حرفهای شما رو باور می کنم ، امروز میام تا نقاش اداره چهره اون زن رو بکشه ، با اون پسره هم باید حرف بزنم .
ارغوان : می تونین ، وقتی می خواین باهاش حرف بزنین ، ما هم اونجا باشیم ،آنی دوست من بود و هم اینکه این ماجراها به ما مربوط می شه .
میلر : آره ! می تونین ، به هر حال درگیر ماجرا شدین و شخصیتهای اصلی شما ها هستین .
ارغوان : اگه ممکنه نذارین خبرنگارا بفهمن ، این ماجراها به ما مربوطه ، و گرنه راحتمون نمی ذارین ، صبح تا شب دنبالمون راه می افتن و می خوان از ما سوژه بسازن .
میلر : این بهترین راهه ، خبرنگارا بیشتر وقتا مُضرن تا مفید . در سکوت و آرامش مسائل بهتر پیش می ره .
از اتاق خارج شدند . محیطه دبیرستان آرام شده بود ، مجروحان را برده بودند و خبری از ماشینهای آتش نشانی هم نبود . سرایدار مدرسه در حال جمع کردن شیشه های شکسته از کف راهروها بود .
با دیدن آنها گفت : نمی دونم کار کی بود ، ولی کار منو زیاد کرد ! تعدادی از بچه ها به بیمارستان رفتن ، خدا به هممون رحم کنه ، شما دوتا سالمین ،خیلی خوبه .
نینا : ممنون رُز ، کمکت می کنم تا شیشه ها رو جمع کنی .
رز : خودم انجامش می دم ، ولی اگه دوست داری خوشحال می شم .
ارغوان : تا ساعت تعطیلی مدرسه کمکت می کنیم .
صدای تلفن همراه نینا و ارغوان بلند شد . اول کیمیا و کیت و سپس کوین و سورنا ، به آنها زنگ زدند . هردو پدر و مادرشان را از سلامتی و اینکه آسیبی بهشون نرسیده ، مطمئن کردند .
دبیرستان ، مدتی بعد تعطیل شد . با اجازه مدیر ، نینا و ارغوان برای کمک به رز در مدرسه ماندند . تریش وارد راهرویی شد که نینا و ارغوان به رز کمک می کردند. در حالت نامرئی مدتی به تماشای آنها پرداخت . نینا و ارغوان ناگهان در سر جایشان خشک شدند . انگشتانشان حرکت خفیفی داشت ، آنها نمی توانستند بدنشان را حرکت دهند .
تریش مرئی شد و به طرفشان آمد . دستانش را زیر چانه آنها گذاشت و با پهلوی انگشت اشاره اش ، سر آنها به سمت بالا حرکت داد . چشمانش را در چشمان آنها تماشا کرد و سپس گفت : شما دو تا با اینکه ضعیفین ، ولی قدرتی در درونتان هست که خیلی ها ، حتی شیاطین رو مجذوب خودش میکنه ! دو نفر از دوستام به خاطر شما با من درگیر شدن ، متقاعد شدم که می شه به شما دو تا اعتماد کرد . باز هم همدیگه رو می بینیم.
تریش ناپدید شد و آن دو آزاد شدند . سکوتی عمیق بین آنها برقرار شد . بالاخره آن زن قد بلند را دیدند . در درونشان غوغایی بر پا شد . رز به کارش ادامه می داد ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده ، شاید هم نمی خواست به رویش بیاورد . آنها هم به کارشان تا پایان ساعت کاری مدرسه ادامه دادند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (9/9/1395),سارینامعالی (9/9/1395),م.ماندگار (9/9/1395),فرزانه رازي (9/9/1395),حسین شعیبی (9/9/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
عرض ادب فراوان و ارادت بی شمار

الان اومدم اون کامنت قبلی رو پس بگیرم برم ..عجله ای نظر داده بودم :"> :)
یادم اومد به اون زمانی ک مدرسه میرفتیم.. بعضی روزها آرزو میکردیم یه اتفاق عجیب غریب بیفته و مدرسه تعطیل بشه ظهری ک می اومدیم خونه سه تا امتحان داده بودیم و از آسمون هم صاعقه نیومده بود صاف بخوره به معلم مون و دو نیمش کنه .. دلمون خنک بشه
اینقدر داستان و فضا سازی هاش واقعیه ..آدم دلش میخواد نامرئی بشه
شخصیت تریش رو دوست دارم .. به قول تریش مگه ما شیطان نیستیم .. برای چی باید دلمون به حال آدم ها بسوزه ..خودشون به هر بهانه ای هم نوعانشون رو نابود میکنن :)

دم قلمتون همچنان گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ممنون که آمدید،
قسمت قبل رو نخوندین ؟
بابت جا افتادگی و غلط املایی متأسفم، تمتم سعی ام را می کنم ، ولی بازم از دستم فرار می کنن[-( @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تمامه


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:20

نمایش مشخصات سارینامعالی درود.....


مگه ما شیطان نیستیم ؟چرا باید دلمون به حال آدما بسوزه....خودشون به هر بهانه ای همنوعاشون رو نابود میکنند.

شیطان این میان،تنها بدنام شده است...
از آنجا که ابتدای سریالتان را ندیده ام(اینکه میگویم ندیده،چون واقعا تصاویر قابل دیدن است)متوجه مکان داستان نیستم اما دو اسم ایرانی میان این فضای داستانی برایم بسیار غریب است!

همانطور که گفتم داستان روان است و قابل مشاهده...

تا ببینیم نهایتا به کجا میرسند...

موفق و سربلند باشید.

@};-


@سارینامعالی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون که آمدید،
مکان داستان شهر لوس آنجلس آمریکاست ، و این خانواده زمانی در ایران زندگی می کردند ، به آمریکا مهاجرت کردند و تابعیت ایرانی را پس دادند ، ار غوان متولد آمریکاست


@سارینامعالی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سورنا را هم به اسامی ایرانی اضافه کنید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.