رانده شده -15

در مقابل محراب زانو زده بود. بعد از تمام شدن دعا از جایش بلند شد.
کشیش به طرفش آمد و گفت : تو یه حرفه ایی ، اما اینکه در مراسم پوشیدن لباس شرکت نکردی ، باعث رنجش بقیه شد. من هم به عنوان یکی از اعضا این کارت رو تایید نمی کنم ، از ورود به انجمن هم منع شدی .
آزونا : من احتیاجی به انجمن ندارم ، و برام مهم نیست ، فقط سر راه من نیان . مبارزه با شیاطین ، بدون انجمن هم ممکنه ، در ماجرای مرگ لیزا و هری ، انجمن رو مقصر می دونم ، بدون پشتیبانی ، اونها رو به نبرد با یه شیطان قدرتمند فرستادین ، خدمتکاراش هر دو شون رو تو ساختمون گیر انداختن، آب مقدس همراهشون تموم شده بود . و طلسمها هم نتونست نجاتشون بده . اگه چند نفر بودن ، شاید راه فرار داشتن .
کشیش : اون دو نفر ، بدون اطلاع انجمن با شیاطین در گیر شدن ، از مرگشون متأسفم ، کاریش نمی شه کرد . این مبارزه تلفات داره ، لیزا و هری به خاطر عقیده و راهی که انتخاب کرده بودند کشته شدن، خدا حتما بهشون پاداش می ده ! خود تو هم می خوای تنهایی باهاشون مبارزه کنی ؟ فکر می کنی تا کی دووم می یاری ؟
آزونا : نمی دونم ! ولی چاره دیگه ایی هم ندارم ، باید انتقام لیزا و هری رو از اون زن شیطان بگیرم.
کشیش : پس باهاش روبرو شدی ؟
- آره ، وقتی رسیدم ، هری مرده بود و لیزا آخرین نفساشو می کشید . تو دستها و رو زانو هام جون داد . اون زن تو آسمون ایستاده بود و من رو نگاه می کرد . صورتش مثل سنگ بود ، نه لبخندی از پیروزی و نه خشمی ، فقط به من خیره شده بود ، پس از مدتی ناپدید شد .
آزونا نگاهی به دستاش انداخت و ادامه داد : هر وقت به دستام نگاه می کنم . تصویر دستای خون آلودم جلوی چشام می یاد. نمی دونم چرا نمی تونم فراموشش کنم .
کشیش : اون زن می تونه به راحتی تو رو بکشه ،طلسمهای ما عذابش میده ، ولی نمی تونه از بینش ببره . مواظب خودت باش و با چشمانی باز راهتو انتخاب کن.
آزونا به سمت در خروجی حرکت کرد و در همان حال گفت : از اینکه در این مدت همیشه حامی من بودین و آموزشم دادین ، متشکرم .
او از در خارج شد و کشیش مدتی به در نگاه کرد ؛ صلیبی را که به گردنش آویخته بود را در دستانش فشرد .
کلارا و سندی ، ارغوان و نینا را تا مدرسه همراهی می کردند . و هنگامی که آنها وارد کلاس می شدند ، آزادیشان را به دست می آوردند. هر دو از روی درختی که مشرف به کلاس درس بود ، پایین آمدند و از مدرسه خارج شدند . شنیدن اسمها یشان توجه شان را جلب کرد . تریش آنجا بود . کلارا و سندی از حالتشان خارج شدند.
سندی : تریش اینجا چه کار می کن ؟!
کلارا : به دخترا علاقمند شدی ؟!
تریش : می خوام رهاشون کنین .
سندی : رهاشون کنیم؟! برای چی ؟ بعد اون همه دردسر ؟ دِروین چیزی به ما نگفت.
تریش : اختیار این پرونده الان دست منه ، دوست ندارم دیگه باهاشون باشین .
کلارا : و اگه بگیم نه ؟!
در میان انگشتان و اطراف دستهای تریش برقهای کوچکی شروع به درخشیدن کرد.
سندی : ما نمی خوایم با تو مبارزه کنیم ، ولی چرا می خوای رهاشون کنیم . اتفاقی افتاده ؟ خودت که شاهد بودی اونا برای نجات مادراشون چه کاری کردن !
تریش : دیدم ، اما اونها موجودات ضعیفی هستن! در مقابل ما و ماوراء طبیعت ، حتی حوادث طبیعی هیچ کاری نمی تونن انجام بدن . با کوچکترین چیزی می شکنن و نابود می شن . توی اون سالن اگه شما دوتا نبودین ، هیچکدوم زنده نمی موندن .
کلارا : اگه رهاشون کنیم ، زنده می مونن؟ اون سگها و شیاطین گیرشون بیارن بهشون رحم نمی کنن.
تریش : مگه ما شیطان نیستیم ؟! برای چی باید دلمون به حال انسانها بسوزه ؟! خودشون به هر بهونه ایی ، همنوعانشون رو نابود می کنن .
سندی : ما شیطانیم ، ولی باید بگم ما اون دخترا دوست داریم و کنارشون می مونیم !
تریش : پس از راه من دور شین .
او به آسمان پرواز کرد . برقهای اطراف دستانش هر لحظه بیشتر ، بزرگتر و قوی تر می شدند.
کلارا : چیکار می خوای بکنی ؟ لعنتی!
چندین صاعقه به سمتشان آمد ، آنها به سرعت از مسیر صاعقه ها دور شدند. صدای بلندی مدرسه را به هم ریخت ، یکی از درختان مدرسه به دو نیم شده و در آتش می سوخت .
دانش آموزان و معلمان به کنار پنجره ها آمدند و سوختن درخت را با حیرت نگاه می کردند.
سندی : معلومه هست ، چه مرگشه ؟ نمی ذارم آسیبی به اون دخترا و یا هر کس دیگه ایی بزنه !
سندی به تریش حمله کرد . تریش برای مدتی عضلات بدنش منقبض شد . اما خودش را از قدرت سندی رها کرد . در اطرافش هاله ایی بزرگ و درخشان پدیدار شد .
کلارا فریاد : نه ! بس کنین ! با هردوتونم ، ممکنه خیلی ها آسیب ببینن .
تریش : منم همینو می خوام !
سندی تمام قدرتش را جمع کرد دو نیرو به سمت هم رها شدند و پس برخورد به هم ، مانند شکستن دیوار صوتی صدایی مهیب فضا را پرکرد و شیشهای مدرسه و ساختمانهای اطراف شکستند . دانش آموزان وحشت زده و جیغ زنان روی زمین افتادند. کلارا هم به تریش و هم به سندی حمله کرد ، تا آنها را از ادامه نبرد باز دارد . برای مدتی آنها را به حالت سکون در آورد . فشار زیادی را در خودش حس می کرد . و میدانست برای مدت زیادی نمی تواند آنها ، به خصوص تریش را در این حالت نگه دارد . صدای ماشینهای پلیس و آمبولانس و آتش نشانی ، آرامش خیابان را در خو دش فرو برد . پس از مدتی آتش درخت را خاموش کردند . تریش در یک لحظه خودش را به سندی رساند و گلویش را گرفت و دست دیگرش را روی سینه او گذاشت ، تمام بدن سندی شروع به لرزیدن شدید کرد. چشمان تریش مانند گربه ها شده بود. کلارا این بار با توان بیشتری برای ساکن کردن تریش وارد عمل شد . به نزدیک آنها رفت و سعی کرد دستان او را از سندی جدا کند ، موفق شد یکی از دستها را جدا کند . سندی از این فرصت استفاده کرد و با نیرویش تریش را به عقب راند . تریش روی لبه پشت بام فرود آمد.





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سارینامعالی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1395),الف . محمدی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),فرزانه رازي (8/9/1395),ابوالفضل محمدی پیروز (8/9/1395),سارینامعالی (8/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),شهره کبودوندپور (9/9/1395),م.ماندگار (9/9/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),بهروزعامری (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:37

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
عرض ادب و ارادت و احترام
می بینم که لابلای داستانهای بلند و بسیار بلند و رمانهای تخیلی و علمی تخیلی نیم نگاهی هم به مینی مال و فلش فیکشن و داستانهای کوتاه و بسیار کوتاه داشته اید .
انتقال دنیایی از معنا با تعداد بسیار کمی کلمه ! چه کار هنرمندانه ای . انصافا داستانتون پر محتوا بود . با تصاویر عالی که البته باید تماما در ذهن خواننده ساخته شود .
"رانده شده" اسم خوبی است که به بخشی از داستان تبدیل شده است یعنی با این اسم است که مخاطب می فهمد مرد از دعایش چیزی نصیبش نشده که بر می خیزد حالا برمی خیزد و کمر همت می بندد ؟! یا بر می خیزد و علم عصیان بلند می کند . در هردو جه داستان زیبا کوبنده و تاثیر گذار است
پاینده باشید و نویسا
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 23:19

درود بر جناب ناصرالملکی عزیز
راستش من اول کامنت جناب باران دوست را خواندم و کمی گیج شدم! نمیدونم منظور استاد باران دوست چیه! آخه این داستان شما (رانده شده 15) است و ظاهرن ادامه قبلی هاست که من متاسفانه نتونستم بخونم و نمیدونم منظور استاد باران دوست از داستان کوتاه چیه!
پیگیری داستان های بلند بویژه اگه دیالوگ محور باشند واقعن سخته! بوِیژه برای ادم کم حافظه ای مثه من! این قسمت را که خواندم بنظرم اومد که نویسنده از قلم توانایی برخورداره و تخیل بسیارخوب! اما اینکه در کل این داستان خیلی بلند، ماجراهاش منطقی ادامه پیدا می کنه و کشش آن دچار خلل نمیشه، بایستی همه را خواند که واقعن پیگیری ان سخته! من بی صبرانه منتظرم تا داستان کوتاهی از شما اپ بشه تا با خواندن آن ضمن لذت بردن،نقد مبسوط ناشیانه ای از ان بکنم.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 10:41

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

معمولا با خوندن یک قسمت نمیشه بروال و منظور داستان راه یافت
البته وقتی میگم روال فرضم بر اینه که اثر پست مدره نیست

رفتن به فضاهای خالص مجازی ،برای ساختن دنیای واقعی دلخواه مشکله
البته سعی میکنم وقت بذارم و چند قسمت راهم بخوانم و با دید پاد نقدم چیزی براتون بنویسم

درود بر شما گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 11:50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که آمدید.
منتظر نظرتان می مانم ،
تو این کسادی سایت ، دوست داشتین می تونین از اولین قسمت شروع کنین ، برای تفریح هم که شده ،بد نیست !


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 11:54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رانده شده ، داستان یه فرشته است و انسانهای که روی زمین زندگی می کنند ، و تصویری کوچک از زندگی امروز ما ، تکنولوژی های روز و نوع استفاده از آن ، روابط درون خانواده ها و فضای بیرون ، و آرزوهایی که گاهی پایان خوش ندارند.
موفق باشید و شاد @};- @};- @};- :)


@بهروزعامری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 12 آذر 1395 - 12:40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
سبک داستانهای من کلاسیکه ،
متاسفانه همه کسانی که به یه قسمت سر می زنن ، هر قسمت را داستان کوتاه فرض می کنن، در حالی که در مدت این 3 سال که در سایت هستم ، تمام داستانهای من ، بلند و یا خیلی بلند هستند ، مثلا ، داستان در میان آتش را ، یکی از دوستان خواند و از آن قسمت خوشش آمد ، منتها مانند شما ، چیز زیادی دستگیرش نشد ، بعدا برایم نوشت که تمام 37 قسمتی را که در سایت بوده ، خوانده ، و نظر و نقدش را برایم گذاشت ،
نمی دانم ، شما ، اهل داستان بلند هستین یا نه ، ومن تنها کسی هستم که رمان در سایت قرار می دهم ، و البته دوستان ، اصلا استقبال نمی کنن ، اما من برای دوستانی که به تعداد انگشتان دست و گاهی کمتر و همچنین دل خودم قرار می دهم ، و اینکه گاهی دوستانی مثل شما سر میزنند، باعث خوشحالیم میشه ،



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.