رانده شده - 14

سورنا و کوین با دیدن آنها ، با احتیاط به سمتشان رفتند. دیگر خبری از صاعقه نشد . نینا و ارغوان خودشان را در آغوش پدرانشان انداختند .
سورنا رو به کیمیا کرد و گفت : خوشحالم که سالمین، خانم پارکر، دختر شجاعی دارین .
کیت : دختر شما هم فوق العاده بود .
میلر این پرونده عجیب بسته شد . ولی فهمیدین کی و چرا شما رو دزدید ؟
کیمیا : یه زن قد بلند بود . به ما گفت : فقط می خواد دخترامون رو امتحان کنه و کاری به ما نداره !
پارکر : برای چی؟
- نمی دونم ،
کیت : اون زن عادی نبود .
سورنا : به هر حال کابوس تموم شد و امیدوارم که دیگه اتفاق نیافته .
نینا به همراه پدر و مادرش به طرف خانه شان رفتند .
سورنا رو به میلر کرد : ممنونم ، برای کمکی که به ما کردین .
میلر : خوشحالم که به خوبی تموم شد . در مورد اون زن، بعدا میایم تا به کمک همسرتون یه چهره ازش تهیه کنیم .
سورنا به همراه کیمیا و ارغوان سوار ماشین شدند .
کیمیا : ارغوان، زخم پشتت چطوره ؟
- کمی سوزش داره ، ولی به لطف این گربه شجاع نجات پیدا کردم !
چشمان گربه درخشش و شادی خاصی داشت . او سرش را به پای ارغوان مالید و روی صندلی دراز کشید.
سورنا : بریم خونه .
لحظاتی بعد سکوت همه جا را فرا گرفت . همگی چراغهای گردان پلیس را تا زمانی که از مقابل چشمهایمان محو شدند، دنبال کردیم . ما هم به قصر قدیمی برگشتیم . قصر در حقیقت خانه یکی از ثروتمندان قدیمی بود . که من به پایین ترین قیمت ممکن خریده بودم . فرشته و نامرئی بودن مزایای بسیاری داشت . و من از این مزایا به نحو احسن استفاده کرده بودم ! انواع متخصصان ، پلیس و جن گیرها پایشان به اینجا باز شده بود . ولی همگی بدون هیچ نتیجه خاصی آنجا را ترک کرده بودند. چند چشمه از قدرتمان را به کسانی که برای دور کردن ارواح آمده بودند را نشان دادیم . تا صاحب خانه متهم به خیالاتی بودن نشود ! ما روح نبودیم که احضارمان کنن و یا جنی که بتوانند بیرونش کنند . از خانه خوشم آمده بود و صاحبش زیاد از آن استفاده نمی کرد . برای همین برای بدست آوردنش اقدام کردم . به همراه تریش به شکل زن و مردی جوان برای خرید خانه با او وارد معامله شدیم و در یک معامله منصفانه خانه را از چنگش در آوردیم . محوطه با سلیقه خوبی گل و درختکاری شده بود . اول می خواستیم از آدمهای عادی برای نگهداری خانه و محوطه استفاده کنیم . ولی گیر آوردن کسانی که بتوانند با ما کنار بیایند ، خیلی سخت بود . خیلی ها با کوچکترین اتفاق غیرعادی ، و اینکه یکی از ما یکدفعه جلوی چشمش ناپدید و دوباره ظاهر می شد ، از فردا سر کار نمی آمدند . هرچه به بچه ها تذکر می دادم . زیاد فایده نداشت . هرچند سعی شان را می کردند . این قدرتها برای آنها خیلی عادی بود و به آن عادت کرده بودند. از استخدام خدمتکار و باغبان منصرف شدم و به آنها گفتم : خودشان باید خانه و محوطه را نگهداری کنن. اینبار موفقیت آمیز بود . بچه ها به کلاسهای آموزش باغبانی و روشهای زندگی انسانی رفتند و اداره خانه را خودشان به دست گرفتند .
در سالن به همراه تریش و آنی برای خوردن چای دور یه میز نشستیم.
با خنده گفتم : بیچاره کلارا و سندی ! چه غذا هایی که نباید بخورن ! امیدوارم صاحبانشان آشغال به خوردشون ندن.
تریش در حالیکه فنجان چایش را می نوشید نگاهی به من کرد و گفت : حتما لازم بود اونها رو به خانه ارغوان و نینا بفرستی ؟
- آنی ازم خواست که مواظبشون باشم ، بعدشم با کلارا و سندی صحبت کردم ، مخالفتی نداشتن . به شکل گربه در اومدن رو خودشون انتخاب کردن ، می تونستن به شکل پرنده و یا هر حیوون دیگه و حتی انسان معمولی در بیان ، پرنده و حیوونای دیگه معمولا جاشون تو قفسه و اسیرن ؛ حتی سگها هم قلاده و زنجیر می شن ، ولی گربه ها نه ! گربه ها عزیزترین موجود بین انسانها هستن ، به خصوص گربه های ساکتی مثل کلارا و سندی ، در مقابله با سگها از خودشون شجاعت نشون دادن و می تونن در خصوصی ترین جاها کنار اون دخترا باشن ، که هیچکس نمی تونه ، انسانها به حریم خصوصی خیلی اهمیت می دن ، و فقط یه آدمو وقتی میشه شناخت که در خصوصی ترین حالات و افکارش حضور داشته باشی و سهیم شی ، کلارا و سندی در مرکز دایره هستن .
تریش از گوشه چشمش به من و سپس آنی نگاه کرد و به نوشیدن چایش ادامه داد .
آنی : تریش تو مخالف این کاری ؟ از من هم ناراحتی درسته ؟
او حرفی نزد و چایش را تمام کرد ، این حالت تریش را می شناختم ،گاهی به طوفان ختم می شد و گاهی به سکوت طولانی .
آرام گفتم : تریش ، اتفاقی افتاده ؟چیزی اذیتت میکنه، بگو .
تریش : اون دو تا دختر با اینکه شجاع و قوی بودن ، ولی در مقابل سگها هیچ کاری ازشون برنمی یومد ، کلارا و سندی کمکشون کردن ، در آینده اگه این راه رو ادامه بدن ، با شیطان های بزرگتر و قوی تر روبرو می شن . مثل من وتو و بچه ها ، صدمه می ببینن و حتی ممکنه بمیرن . هیچ کاری در مقابل ما نمی تونن انجام بدن ، ما عادی نیستیم ! میرا نیستیم ! وسایل و سلاحهای این دنیا به ما اثر نداره ، واقعا می خوایی اونها رو درگیر این ماجرا کنی ؟
من و آنی نگاهی به هم کردیم . تریش کمتر در مورد کسی این طور صحبت می کرد . با انسانها میانه چندان خوبی نداشت . ولی تا کسی مجبورش نمی کرد ، خشونت نشان نمی داد .
گفتم : یعنی دیگه ادامه ندیدم ، اگه واقعا می خوایی به کلارا و سندی می گم برگردن . حق با توئه اونها در مقابل کسانی مثل ما هیچ کاری نمی تونن انجام بدن .
آنی : من ، فقط می خواستم آنها به سرنوشت من دچار نشن ، برای همین از دِریون خواستم تا پایان این ماجراها مواظبشون باشه . همین .
گفتم : ماندن و یا نماندن کلارا و سندی در خونه اون دخترها ، در اختیار تو، هر وقت خواستی بگو برگردن ، اختیار با خودته .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ترنم سرخسی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (6/9/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),فرزانه رازي (7/9/1395), ناصرباران دوست (7/9/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 15:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــــلام
و عرض ادب و ارادت فراوان به آقای ناصر الملکی بزرگوار:)

به نظرم داستان توی این قسمت کشش قبل رو نداشت و یه جورایی ساکن شد .. شاید اگه توی خط های آخر، شروع یه واقعه رو استارت زده بودید .. خواننده رو علاقه مند تر میکرد به اینکه ادامه اش قراره چه اتفاقی بیفته .. و منتظر ادامه اش بمونه .. البته فقط توی همین قسمت
چون خود داستان کشش کلی داره و شخصیت ها و ماجراهای غیر طبیعیش باعث میشه ک ادامه شو بخونی
البته این حرفم فقط در مورد اینجا ( سایت )صدق میکنه ... اگه داستان به صورت رمان و یه دفعه خونده بشه .. شاید اصلا نیازی به گفتن این حرفا نباشه
من فکر میکنم داستان اگرچه تخیلی هست ولی تا حدودی هم باید منطقی پیش بره .. مثلا برای من خیلی جای تعجب هست ک خانواده و دوتا دختر و حتی پلیس به راحتی از سر این ماجرا گذشتن .. بدون هیچ تعجبی و خیلی معمولی رفتار کردن .. مثل اینکه یه گروگان گیری معمولی اتفاق افتاده بود .. در صورتی ک برای آدم های داستان زیاد هم معمولی نبود :-/ :-/

بر خلاف همیشه .. داستان این دفعه چندتایی اشتباه تایپی داشت .. عجله ای تایپ شده بود :)
و دیگه اینکه .. تقصیر خودتونه ک مجوز انتقاد کردن بهم دادید:D :D من همیشه از مجوز هام سوء استفاده میکنم :"> :D
برقرار باشید@};- :)
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 16:00

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی من فکر میکنم داستان اگرچه تخیلی هست ولی تا حدودی هم باید منطقی پیش بره .. مثلا برای من خیلی جای تعجب هست ک خانواده و دوتا دختر و حتی پلیس به راحتی از سر این ماجرا گذشتن .. بدون هیچ تعجبی و خیلی معمولی رفتار کردن .. مثل اینکه یه گروگان گیری معمولی اتفاق افتاده بود .. در صورتی ک برای آدم های داستان زیاد هم معمولی نبود.

سلام ،
در مورد سئوال شما باید بگم ، که خانواده دختر و پلیسها ،ازش نگذشت ، اما کاری هم نمی توانستن انجام بدن !
وقتی در آسمان صاف صاعقه بزنه ، نیرو و اشخاصی نامرئی شما را بگیرن و با خودشون ببرن ، چه کاریازتون بر می یاد ، گفتگوی بین ، تریش ، دِروین و آنی ، خودش شروع یه ماجرای تازه است ،
بابت جا افتادگی ها ، معذرت می خوام ، آنها را دیده بودم ، اما از پیغام قبلی شما تا امروز ،4 روز اگه اشتباه نکنم ، گذشته ، ویرایش می دادم ، هفته بعد باید داستان را می خواندید ، من چه کاره بیدم ؟!
باز هم اگه سئوالی بود ، در خدمت هستم
:"> @};- @};- :) :-/ :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 16:03

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خانواده دخترها و پلیس ،
چه کاری ازتون برمی یاد.:-s :-s :-s :-s :-s :-s


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 16:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی میلر : خوشحالم که به خوبی تموم شد . در مورد اون زن، بعدا میایم تا به کمک همسرتون یه چهره ازش تهیه کنیم .
و این جمله میلر ، نشان دهنده پیگیری موضوع از طرف پلیس و خودشه



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.