رانده شده - 13

ارغوان یاد داستانهایی در مورد محاصره شدن توسط گرگها در جنگلها و زمستان و احساسی که افراد در آن لحظات دچارش می شوند ، افتاد . با این تعداد سگ ، کاری حتی از دست این گربه های عجیب و غریب هم بر نمی آمد ! تا به حال این گربه بود که به جای او جنگیده بود . کیت و کیمیا با حیرت این صحنه ها را می دیدند . دستهای یکدیگر را گرفته بودند . دخترانشان برای آنها می جنگیدند . نینا از روی پله ها قفس را نشانه گرفت و با تمام قدرت آنرا به سمتش پرتاپ کرد . کلید مقداری روی زمین سر خورد و در نزدیکی قفس ایستاد . کیمیا کف قفس دراز کشید ، دستش را به طرف کلید برد و سعی کرد آنرا بگیرد و بالاخره آنرا گرفت و به سمت خودش کشید. به سمت قفل رفت و بازش کرد ، سپس با فریاد گفت : زود باشین بیاین تو قفس . نینا از نزدیک ترین فاصله بین پله ها و زمین از روی پله پرید ، خودش را به کنار ارغوان رساند . در حالیکه رو به سگها بودند ، شروع به عقب رفتن کردند . گربه ها بین آنها و سگها ایستادند تا فرصت عقب نشینی به آنها بدهند . نینا و ارغوان به محض نزدیک شدن به قفس به داخلش دویدند . کمیا بلا فاصله در را قفل کرد و از میله ها فاصله گرفتند و به انتهای قفس رفتند . گربه ها ناپدید شدند و سگها به قفس هجوم آوردند و محکم خود را به آن کوبیدند . سگهای عصبانی مرتب فکهایشان را به هم می کوبیدند و به جای پارس کردن ،می غریدند .
نینا شماره موبایل پدرش را گرفت. صدای پدرش را شنید .
: علو ؟ نینا ؟ خوبی ؟ حرف بزن دختر !
- خوبم ، مامان پیش منه و حالش خوبه ، همه ما خوبیم . اینجا گیر افتادیم ،یه تعداد سگ محاصرمون کردن ، خیلی ترسناکن ، کمکمون کنین .
پارکر : از هر طرفی که می خواییم بیاییم با صاعقه روبرو می شیم . یکی از ماشینهای پلیس آتیش گرفت . کاری از ما برنمی یاد ، دعا کن خدا کمکتون کنه . گوشی رو می دی به مامانت .
نینا گوشی رو دست کیت داد
: الو ، کوین ، خوشحالم که صداتو می شنوم ، دختر شجاعی داری ، اینجا نبودی، فوق العاده بود .
کوین : خدای من ، کیت . خوشحالم که صداتو می شنوم ، سالمی؟ چیزیت نشده ؟ متأسفم که نمی تونم بیام کمکت ، خیلی دوست دارم .
- من هم همینطور. دوست دارم .
کیمیا نگاهی به پارگی و زخم پشت ارغوان کرد و گفت : حالا چی ؟ اون زن هم پیداش نمی شه تا این سگا رو دور کنه و بگه از جونمون چی می خواد .
کلارا و سندی به کنار ما آمدند ، از شکل گربه بودن خارج شدند . تریش هم به ما اضافه شد .
سندی : خیلی سخت بود . با این محدودیت کار زیادی نمی شد کرد . ولی با این حال دختران شجاعی بودند .
کلارا : اگه ما نبودیم ، معلوم نبود چه بلایی سرشون می اومد ، تریش زیاده روی کردی ! اون همه سگ رو از کجا گیر آوردی ؟! باید ازت ترسید ! از شیاطین تر سناک تری !
تریش لبخندی زد : خب ، یه شیطانم ، مگه تو این شک داری ؟! دِریوِن می خوای چه کار کنی ؟
گفتم : نمره قبولی گرفتن ، بهتره تا از ترس بلایی سرشون نیومده ،از این وضعیت خارج بشن ، اون زن پلیس رو می بینی ؟ تو حادثه اون شبه خیابون 19 بود . اسمش میلره ، اونو به دخترا برسونین تا اونها رو نجات بده ، کلارا و سندی ، این کار با شما . حواستون باشه اسلحه مناسب داشته باشه .
آنها نامرئی شدند و به سمت نیروهای پلیس رفتند . سندی به سراغ ماشینها و کلارا به سراغ میلر رفت ، دستهای میلر را گرفت و به سمت راه باریک کشاند .
میلر فریاد زد : اینجا چه خبره ؟ ولم کن ! کی هستی و منو کجا می بری ؟!
همه به سمت میلر که دستهایش مثل دستگیر شده ها به پشتش برده شده بود و با وجود مقاومت به سمت جلو رانده می شد ، برگشتند . کسی دیده نمی شد ، یکی از مأمورین به خودش جرأت داد و به سمتش رفت تا کمکش کند . ولی با ضربه ایی به گوشه ایی پرت شد .
کوین : دقیقا این چه جهنمی که توش افتادیم ؟!
سورنا : یکی از پشت دستاشو گرفته ! دیدی چطور اون مأمور پرت شد ؟!
میلر در مقابل نیرویی که او را به جلو می راند ، نمی توانست مقاومت کند و از مقاومت کردن دست کشید . دستهایش آزاد شدند ، اسلحه تهاجمی اتوماتیکی به طرفش آمد و به سینه اش خورد . میلر با ناباوری اسلحه را گرفت . این بار نیرو را در دو طرف خودش حس کرد ، آنها دستهایش را گرفته بودند . میلر با آنها همراه شد تا بفهمد که او را به کجا می برند ، وارد سالنی بزرگ شد . با دیدن سگها و افرادی که داخل قفس بودند . خشکش زد . نیروها از دستهایش برداشته شدند . میلر فهمید به او اجازه دادن که گروگان ها را نجات دهد !
سگها به سمتش برگشتند .
با خودش گفت : خب ، دختر ! حالا باید خودتو نشون بدی !
اسلحه را روی رگبار گذاشت ، لیزر اسلحه را روشن کرد و پیشانی یکی از انها را هدف گرفت و شروع به شلیک کرد . صدای اسلحه فضا را پر کرد. سگها روی زمین می افتادند .
سورنا : خدا یا کمکشون کن .
گفتم : تو خوشی هاتون هم خدا رو صدا می زنین ؟ هر وقت بدبخت می شین یادش می افتین ! ولی بازم بد نیس ، دخترت قبول شد و این مهمه !
بعد از افتادن آخرین سگ ، میلر نفس عمیقی کشید ، صورتش خیس عرق و انگشتش هنوز روی ماشه بود . با احتیاط به سمت قفس رفت ، با نگاهش مواظب سگها ، پله و اطرافش بود . به قفس رسید و نگاهی به آنها کرد . دخترها مجروح شده بودند و مقداری از لباسهایشا ن پارگی داشت ، اما سالم و رو پا بودند.
میلر : خوشحالم که سالمین ، شما دو تا عالی بودین .
کمیا در قفس را باز کرد و همگی از آن خارج شدند. از میان جسد سگها گذشتند . در گوشه در خروجی دو گربه منتظرشان بودند و با دیدن آنها میویی کردند . نینا و ارغوان نگاهی به هم کردند و لبخند زدند و سپس خم شدند و آنها را بغل کردند . گربه ها به نظرشان سنگین تر و بزرگتر از قبل شده بودند ! همراه گروهبان میلر به بقیه ملحق شدند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (22/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),ابوالحسن اکبری (22/8/1395), ناصرباران دوست (22/8/1395),ترنم سرخسی (23/8/1395),فرزانه رازي (23/8/1395),م.ماندگار (24/8/1395),زهرابادره (آنا) (25/8/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 20:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.