رانده شده -12

گربه ها هم حالت حمله گرفته بودند. تمام موهای بدنشان سیخ شده بود و خُرخُر می کردند . نینا و ارغوان ، میله ها را محکم در دست گرفتند. از دل تاریکی ، چندین موجود درشت هیکل بیرون آمدند ، قیافه ای شبیه سگ و دمی بلند و ضخیم مانند خزندگان داشتند . با چشمانی قرمزرنگ ، روی دندانهایشان چیزی مثل لب دیده نمی شد .
کیت : خدای من ؟! اینها چی هستن ؟!
کیمیا : مواظب باشین !
ارغوان : از اینها خبر داشتین ؟
کیت و کیمیا : نه !
ارغوان : مثل ضربه زدن به توپه ! با سرعت و قدرت زیاد ، پس با دقت و محکم ضربه بزن و مواظب باش یه گوشه گیرت نندازن .
نینا سر تکان داد. یکی از سگها حمله کرد و روی هوا پرید . ارغوان خودش را از مسیرش دور کرد و با تمام قدرت میله را به طرف سرش حرکت داد . صدای بلندی به گوش رسید ، ارغوان تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد . سگ میله را در میان دندانهایش گرفته بود .
کیمیا : خدای من، طاقت دیدن ندار م. ارغوان؟!
کیت محکم میله های قفس را فشرد . نینا بهت زده ایستاده بود . ارغوان میله را رها نکرد و با تمام قدرت به آن فشار می آورد ، دندانهایش نباید به او می رسید .
کیت : نینا ؟ یه کاری کُن !
نینا با فریاد به طرف سگ دوید و میله را محکم به کمرش کوبید . سگ با ضربه دم او را زمین زد . با این حال ضربه نینا باعث عقب نشینی اش شد.
کیت : خوبی ؟ نینا ؟
نینا : آره ! ولی درد دارم ، ارغوان ؟
ارغوان : خوبم ، ممنون
نینا : اینا چی هستن ؟! چرا تو این مخمصه افتادیم ؟ از ما چی می خوان ؟!
- نمی دونم ، فقط الان باید به اون کلید برسیم ، تو باید کلید رو به دست بیاری ، من جلوی اینا می ایستم !
نینا : دیوونگیه ! تو یه لحظه نابودت می کنن ، تازه من تنهات نمی ذارم
- اگه بلایی سر هردو مون بیاد ، کی مادرامون رو نجات می ده ؟ مگه اون صاعقه ها رو ندیدی ؟ هیچ کمکی نیست ، فقط من و تو و خدا می تونیم به اونها کمک کنیم.
نینا از زمین بلند شد. به سمت پله ها دوید ، دو تا از سگها به سمتش هجوم بردند.
کیت جیغ کشید : نینا !
صدای ناله ایی بلند شد ، یکی از گربه ها به سگ حمله کرده و با پنجه صورت و دهانش را زده بود . از دهان سگ خون می آمد . نینا گیج شده بود ، ولی وقتی برای فکر کردن به این اتفاقات نداشت ، به پله ها رسید و شروع به بالا رفتن کرد . ارغوان میله را محکم به زمین کوبید و سعی کرد آنها را بترساند . شنیده بود سگها می توانند ترس را بفهمند و این آنها را جَری تر میکند . برای همین گفت : توکل ما به خداست ، اینو روی پول کشورم نوشته شده و من هم بهش باور دارم .
آرایش سگها را از نظر گذارند و اینبار او حمله کرد . سگها به سرعت آرایششان را تغییر دادند و او را محاصره کردند . گربه کنار ارغوان هنوز حالت حمله داشت . سگها می غریدند و گاهی قدمی به جلو و سپس به عقب برمی داشتند .
ارغوان نمی دانست چرا حمله نمی کنند ، شاید زخمی شدن همنوعشان آنها را مردد کرده بود . یکدفعه ضربه ایی را در پشتش حس کرد ، سوزشی شدید بدنش را فرا گرفت . ارغوان سعی کرد هر طور شده تعادلش را بوسیله میله حفظ کند . صحنه ایی را که می دید باور نمی کرد ، گربه به سگی که از پشت او به حمله کرده بود ، حمله و او را دور کرده بود . سگ فقط توانسته بود با پنجه اش به او ضربه بزند . گربه با قدرت وچالاکی به دیگر سگها هم حمله می کرد و با پنجه به صورتشان می کوبید . سگها با ناله و دهانی خونی عقب نشینی می کردند . چند سگ از پس یه گربه برنمی آمدند ؟!
نینا به کلید رسید و آنرا برداشت . با سرعت راه برگشت را در پیش گرفت . یکی از سگها با پرش بلند خودش را از میله ها بالا کشید و خودش را به نینا رساند . او جیغ کشید .
سگ او را به زمین زد. کلید از دستش رها شد . سگ به سمت سرش هجوم آورد که نینا میله را بین خودش و او حایل کرد . دندانها در چند سانتی متری صورتش به هم می خورد . آب دهان سگ روی میله و صورتش می چکید . با دو دست میله را به سمت جلو و فک حیوان فشار می داد. ولی قدرت سگ خیلی بیشتر بود ، قوای بدنیش به سرعت در حال از دست رفتن بود . چشمانش را بست و دعا کرد خیلی سریع و با کمترین درد همه چی تمام شود . یکدفعه فشار از رویش برداشته شد . چشمانش را بازکرد ، زنده بود ! و از سگ هم خبری نبود . در گوشه ایی گربه در حال جنگیدن با سگ بود ، صدای هردو شان بسیار ترسناک و غیر عادی شده بود . سگ با ضربه پنجه گربه به میله ها کوبیده شد و دیگر حرکت نکرد !
گربه به سمتش آمد . آستینش را گرفت و کشید . نینا از زمین بلند شد . گربه به او غرید ، چشمانش ترسناک بود . نگاهی به جسد سگ کرد ، میله را از روی زمین برداشت و دنبال کلید گشت . بند متصل به آن به لبه پل گیر کرده بود ، آن را برداشت و به سمت پایین پله ها راه افتاد . چندین سگ به سگهای قبلی اضافه شدند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

سبحان بامداد ,ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/8/1395),ابوالحسن اکبری (22/8/1395), ناصرباران دوست (22/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (23/8/1395),فرزانه رازي (23/8/1395),م.ماندگار (24/8/1395),محمدرضا سلمانیان‌نژاد (24/8/1395),زهرابادره (آنا) (25/8/1395),سبحان بامداد (25/8/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 20:54

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد ناصرالملکی که با تلاش و پشتکار هر روز می نویسید . همیشه مانا باشید .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 21:17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، و ممون که آمدید.:">


نام: مهدی باقری مهارلویی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 آبان 1395 - 19:41

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی سلام
جالبه
دارم از اول میخوانم


@مهدی باقری مهارلویی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 23 آبان 1395 - 20:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
خوش آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.