رانده شده -11

میلر : کار خطرناکی کردین که خودتون اینجا اومدین . چیزی پیدا کردین ؟
سورِنا : نه . اینجا خیلی بزرگه ، فقط نیمی از اون ساختمون که تابلوی بزرگ به دیوارش نصبه رو گشتیم .
صدای گربه آنها را متوجه خودش کرد . یه نامه روی کاپوت جلوی ماشین بود .
میلر : اینجا چه خبره ؟! این نامه رو کی اینجا گذاشت ؟!
یکی از مأمورین : کسی رو ندیدیم !
سورنا آن را باز کرد:
از همین جایی که ایستادین ، سمت راستتون یه راه باریک بین ساختمون ها دیده می شه .و ابتداش یه کانتینر قرار داره . باید اونو تا انتهاش بیاین ، کیمیا و رفیقش اونجا هستن ، اما فقط ارغوان و نینا می تونن بیان و کسی حق دخالت نداره . منتظرتون هستیم دخترها !
میلر : همه آماده، حرکت می کنیم.
به سمت راه باریک حرکت کردند . و وقتی به ابتدای آن رسیدند و خواستن داخل شوند . صاعقه ها از آسمان به اطرافشان برخورد کرد .
میلر فریاد زد : همه برین عقب ! برگردین !
و ادامه داد : اتفاق خیابون 19 دوباره اتفاق افتاد ، اینها یه ربطی به شما ها داره ؟!
سورنا : چه ربطی به ما داره ؟ من این صاعقه ها رو درست نکردم و یا همسرم رو ندزدیدم .
میلر : آروم باشین ، اونشب ، خیلی از ساکنین خیابون صاعقها و موجودات عجیبی رو دیدن ، ما چیزهای عجیب و غریب زیاد دیدیم ، ولی اینکه در جایی صاعقه در هوای صاف و بدون ابر پیداش بشه، شدنی نیست !
غیر خیابون 19 این اتفاق در هیچ کجای دیگه شهر اتفاق نیافتاد؟!
ارغوان : داریم وقت رو از دست می دیم ، اینطوری نمی تونیم بریم .
گربه به سمت ارغوان آمد و لبه پاچه شلوارش را گرفت و به سمت خودش کشید . ارغوان قدرت یک سگ و حتی بیشتر را حس کرد . چند قدم به دنبال او رفت .
لینا: ازت می خواد دنبالش بری ؟!
گربه دیگری از دیوار پایین پرید و به سراغ نینا رفت و همان کار را با او کرد .
میلر : چاره دیگه ایی نداریم ، شما دوتا باید تنها برین ؛ مواظب خودتون باشین .
هردو به همراه گربه ها به راه افتادند . پس از مدتی ماشینی وارد محوطه شد . پارکر به سرعت از ماشین پیاده شد و به طرف آنها دوید. دو مأمور پلیس هم به طرفش دویدند و او را گرفتند .
پارکر : من پدر نینا هستم ، نینا ! من او مدم .
نینا : خوشحالم ولی نمی تونی همراهمون بیای . پیش آقای رضایی بمون !
آنها به راهشان ادامه دادند .
پارکر : بذارین من برم ! چرا اون دخترا رو تنها فرستادین؟!
میلر : کاری از دست ما برنمی یاد ، و خواسته گروگان گیرها هم هست .
پارکر : یعنی چی ؟ این همه آدم کاری ازتون بر نمی یاد ؟! اون دوتا دختر چیکار می تونن بکنن؟!
سورنا : آقای پارکر ، قضیه کمی پیچیدست . فقط اون دوتا اجازه رفتن دارن !
پارکر : دخترتون تو خطره ! این بازی چیه ؟
- شاید باید خودتون امتحان کنین ، ولی مسئولیت و خطرش با خودته .
پارکر : باشه .
میلر اشاره کرد رهایش کنند . پارکر به دنبالشان دوید که ناگهان اطرافش پر از صاعقه هایی شد که به زمین می خوردند . تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد . با ترس و حیرت به اطراف و چهره رضایی و پلیسها نگاه کرد . روی زمین به سمت عقب حرکت کرد تا به کنار بقیه رسید .
پارکر : این چی بود ؟! هوا که صافه !
میلر : به شما اخطار کردیم . ولی برای اینکه آروم بشین ، باید خودتون امتحان می کردین .
سورنا : بهتره منتظر بمونیم. پارکر در گوشه ایی ایستاد و به تلفنش نگاه کرد .
نینا و ارغوان در حالیکه میله های آهنی را محکم در دست گرفته بودند ، به دنبال گربه ها حرکت می کردند . در فضایی تاریک وارد سالن شدند که چراغهای سقف یکی یکی و پشت سرهم تا انتهای سالن روشن شدند . قفس بزرگی در انتهای سالن پدیدار شد . ارغوان و نینا فریاد زدند : مادر؟!
کمیا : خدای من !شما اینجا چیکار می کنین؟
کیت : نینا !
هردو به سمت قفس دویدند . مادرها و دخترها دستهای یکدیگر را گرفتند و شروع به گریه کردند . نینا نگاهی به قفل در قفس کرد. با میله آهنی سعی کرد آنرا بشکند ، اما قفل از نوع کتابی و محکم تر از چیزی بود که نظر می آمد .
ارغوان : کلیدش کجاست ؟شما اینجا تنهایین ؟
کیمیا : یه زن قد بلند ، ما رو اینجا آورد ، کلید هم اونجاست . از اون بلندی آویزونه ؛ اون زن گفت : فقط شما دوتا می تونین این کار رو انجام بدین ! و اگه موفق بشین ، ما آزادیم که بریم .
نینا : اونو می شناختین ؟
کیت : تا به حال ندیده بودیمش ، ولی طبیعی نبود !
ارغوان : بریم اون کلید رو برداریم.
نیتا سر تکان داد و به سمت پله ها دویدند که از تاریکی صدای خُر خُر به گوششان رسید .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/8/1395), ناصرباران دوست (13/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),ترنم سرخسی (6/9/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 20:38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اصلاحیه:
نینا: ازت می خواد دنبالش بری ؟!
کیمیا : خدای من! شما اینجا چیکار می کنین ؟
نینا سری تکان داد و به سمت پله ها دویدند.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.