رانده شده -10

ارغوان و نینا هم رو مبل نشستند . هر دو دوباره با تلفن همراه مادرانشان تماس گرفتند . باز هم بی نتیجه بود . گربه کنار پای ارغوان دراز کشیده بود . پس از مدتی سرش را بلند کرد و به طرف در رفت . نینا و ارغوان به دنبالش رفتند . گربه پنجه ایی به در زد . ارغوان در را بازکرد ، پاکت دیگری پشت در بود ، آنرا برداشت و به سمت آشپزخانه رفت . نامه را به طرف پدرش دراز کرد ، سورنا پاکت را گرفت و نامه درون آن را بیرون آورد :
هنگام غروب آفتاب ، ساختمانهای متروکه نگهداری مواد شیمیایی به اسم بِلیک ، برای تو و دوستت آرزوی موفقیت دارم !
هر سه نگاهی به هم کردند . گربه هم میوی آرامی کرد .
ارغوان : این آدرس نشون میده قضیه جدیه ، ولی چرا اینقدر اصرار دارن ، ما دوتا اونجا بریم و از شما چیزی نمی خوان ، نه درخواست پول و نه هر چیز دیگه ایی ؟!
سورنا : این خیلی عجیبه ، باید هر کاری که می گن انجام بدیم . خدا کنه حال مادرت خوب باشه و صدمه ایی بهش نزده باشن .
نینا : به پلیس زنگ می زنین ؟
سورنا : آره ، اما اول خودمون می ریم اونجا ، وقتی از محل و بودن کیمیا مطمئن شدیم ، بهشون خبر می دیم . از اینکه اینجا بشینم و انتظار بکشم تا اونها یه کاری بکنن ، بدم می یاد .

ارغوان : یعنی می خوای بدون پلیس انجامش بدیم ؟
- تا جایی که بشه . بهتره بریم اونجا . زودتر از موقع انتظار دیدن ما رو ندارن .
هر سه به همراه گربه سوار ماشین پدر ارغوان شدند . سورنا با کمک جی پی اس به دنبال جایی به اسم بلیک گشت . روی مانیتور و نقشه ، نقطه ایی شروع به چشمک زدن کرد . بیشتر روی پدال گاز فشار آورد.
گفتم : بهتره ما هم بریم .
به دنبالشان حرکت کردیم . پس از یکساعت و نیم به کارخانه رسیدند . در گوشه ایی از محوطه ماشین متوقف شد . از بالا وسعت محوطه به خوبی دیده می شد . هنگام غروب واقعا تبدیل به جایی ترسناک می شد . تریش چه جایی رو انتخاب کرده بود . بعضی از قسمتها رو به ویرانی گذاشته بود . علفهای هرز و درختان خیلی از قسمتها و زمین را پوشانده بودند . خورشید به افق نزدیک تر شده بود و سایه و روشنهای زیادی را بوجود آورده بود . همگی از ماشین پیاده شدند .
سورنا : خیلی بزرگه ، از کجا شروع کنیم ؟
ارغوان : فکر می کنی الان کسی هست ؟
سورنا به اطرافش نگاه کرد . روی سینه دیوار یکی از ساختمانها نام بلیک روی یه تابلوی بزرگ حک شده بود . از همین جا شروع می کردند.
او رو به دختر ها کرد و گفت : بهتره با هم باشیم . اینجوری هم امنیتمون بیشتره و هم خیال من . از اون ساختمون که اون تابلو روش نصبه شروع می کنیم .
وارد سالن شدند . پنجره های بزرگ محوطه را روشن کرده بودند . همه جا پر از مخزن های بزرگ و لوله های قطور و باریک بود و در بین فاصله سقف و زمین پلهای آهنی تمام قستهای اضلاع سالن را به هم وصل می کرد . از قسمتی به بعد سالن در تاریکی فرو رفته بود . سورنا در میان لوله و میله های آهنی که روی زمین افتاده بود ،دنبال چیزی مناسب برای دفاع گشت . ارغوان و نینا هم شروع به گشتن کردند . ارغوان میله باریک و نسبتا بلندی را انتخاب کرد و آن را مثل موقعی که راکت تنیس را برای ضربه زدن به توپ حرکت می داد ، حرکت داد.
ارغوان : این برای تنیس بازی کردن خوبه ، وقتی به جای توپ ، توی سر اونها بزنم .
نینا خندید و سورنا نگاهی به او کرد . گربه جلوتر از آنها حرکت می کرد .
نینا : واقعا گربه عجیبیه ، نه سر و صدا می کنه و نه می ترسه ؟! خیلی آرومه و چشماش یه حالت خاصی داره .
ارغوان : آره . به نظر منم کمی عجیبه ، شاید بودنش با ما ،یه نفعی برامون داشته باشه و بتونه مادرم رو هم پیدا کنه !
نینا : اون که سگ نیست !
طبقه پایین را گشتند و در قسمتهای تاریک از چراغ قوه تلفنهایشان استفاده کردند . خورشید پایین رفته بود و آسمان آخرین لحظات روشنایی اش را می گذراند.
ارغوان : بابا ، این جوری به جایی نمی رسیم . تازه طبقه پایین رو گشتیم ،طبقه بالا و زیر زمین رو ندیدیم . چند تا ساختمون دیگه هم هست .
سورنا : باید به محوطه برگردیم و تا رسیدن پلیس و رباینده ها صبر کنیم . نینا به پدر و مادرت زنگ بزن ، حتما نگرانت شدن .
نینا شماره تلفن مادرش را گرفت . ولی باز هم بی نتیجه بود.
نینا : جواب نمی ده ! پدرم هم باید کارش تموم شده باشه .
سورنا : بهش زنگ بزن و بگو کجا هستی ؛ بعدش گوشی رو به من بده تا باهاش صحبت کنم .
نینا : باشه .
با شنیدن صدای پدرش گفت : سلام بابا ، فکر کنم یه اتفاقی برای مامان افتاده ؛ هنوزم جواب تلفنشو نمی ده . آقای رضایی می خواد باهات صحبت کنه.
گوشی را به پدر ارغوان داد .
سورنا : سلام آقای پارکر ، این آدرس رو یادداشت کن و بیا اینجا . متأسفانه توی دردسر افتادیم ، فکر می کنم هم همسر من و هم همسر شما دچار حادثه شدند . یه نامه به دستم رسید که خبر از دزدیدن همسرم داده بود . دختر شما هم چند بار با مادرش تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده ؛ پلیس هم درجریانه ، منتظر دیدن شما هستم .
پارکر : خدای من ! مواظب دخترم باشین ، کیت به تماسهای من هم جواب نداده ، می شه گوشی رو به نینا بدین .
سورنا : از من خداحافظ
نینا : بله بابا .
پارکر : مواظب خودت باش ، زود خودمو می رسونم .
پس از مدتی ماشینهای پلیس وارد محوطه شدند . گروهبان میلر و بقیه نیروهای پلیس به کنار آنها آمدند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/8/1395), ناصرباران دوست (13/8/1395),فرزانه رازي (13/8/1395),مریم مقدسی (13/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.