رانده شده 9

نینا رو به ارغوان گفت : مامان منم جواب نمی ده ، به بابام زنگ می زنم، شاید گوشیشو جا گذاشته باشه و یا روی سکوته .
پس از مدتی پدرش روی خط آمد و گفت : سلام ،
نینا : سلام بابا ، مامان پیش شماست ؟
- نه ، بهش زنگ زدی ؟
: آره ولی گوشیشو جواب نمی ده .
پدر : اتفاقی افتاده ؟
- نه ! می خواستم ازش چیزی بپرسم ، ممنون بابا ، دوست دارم .
: منم همینطور ، دوست دارم ، پیش دوستتی ؟
- بله ، خونه ارغوانم .
: سلام برسون
- حتما ، خداحافظ .
نینا نگاهی به ارغوان کرد .
: احساس خوبی ندارم .
ارغوان : من هم همینطور ، ولی فعلا کاری از دستمون بر نمی یاد . خدا کمکمون کنه !
گربه سرش را به سمت در چرخاند . پدر ارغوان وارد خانه شد . ارغوان گربه را از روی پایش برداشت و روی زمین گذاشت و به سمت پدرش رفت . او را در آغوش گرفت و شروع به گریه کرد .
نینا : سلام ، آقای رضایی
- سلام نینا ، اینجا چه خبره ؟!
نینا نامه را به دست او داد و گفت : بعد از اینکه خونه اومدیم ، نامه رو پشت در پیدا کردیم ، ولی آورندشو ندیدیم.
سورِنا شروع به خواندن نامه کرد و سپس گفت : فقط نوشته پیش ماست ؛ نه آدرسی و نه در خواستی ؟! هر کی هست ، شناخت خوبی نسبت به ما داره ، از تو هم خواسته با ارغوان بری ، چرا ؟
- نمی دونم ، خودم هم تعجب کردم .
سورنا نگاهی به گربه که کنار مبل ایستاده بود کرد و گفت : ارغوان ، این گربه اینجا چیکار می کنه ! از ما نمی ترسه ؟!
- امروز باهاش آشنا شدم ! او از آمدن نامه با خبرمون کرد . حالا چیکار کنیم ؟
سورِنا : به پلیس زنگ می زنم ، از ما کاری برنمی یاد .
او به پلیس زنگ زد و از آنها خواست اگه ممکنه طوری بیان که همسایه ها متوجه نشوند . پس از مدتی دو ماشین شخصی در مقابل خانه توقف کردند . با صدای زنگ ، پدر ار غوان در را باز کرد .
افسر پلیس گفت : سلام ، شما با ما تماس گرفتین ؟
سورنا : سلام ، رضایی هستم . بله ، بفرمائید تو .
پلیسها داخل شدند . سورنا نامه را به دست سروان داد و گفت : فعلا همین قدر خبر داریم . دخترم به من خبر داد .
سروان نگاهی به دختر ها کرد و پرسید : کدومتون نامه رو پیدا کرد .
ارغوان : من ، ارغوان هستم .
سروان : کسی رو هم دیدی؟
- نه ، وقتی در رو باز کردیم ، کسی نبود .
: نینا باید شما باشین ؟
نینا : بله ، من هستم .
سروان سر تکان داد و رو به سورنا کرد و گفت : از این نامه چیز زیادی دستگیرمون نمی شه ، دلیل اینکه همسرتون رو ربودن چیه ؟ شما یا همسرتون با کسی مشکل دارین ؟
سورنا : نه فکر نمی کنم . من تاجرم و همسرم هنرمنده ، رابطه مون با همسایه ها خوبه ، کس دیگه ایی به فکرم نمی رسه . چرا باید کسی این کار رو بکنه ؟
سروان : به هر حال ، اگه خبر جدیدی شد و باهاتون تماس گرفتن ، حتما ما رو در جریان بذارین . امیدوارم همسرتون زودتر برگرده .
سپس رو به زن همراهش کرد و گفت : گروهبان میلر ، مسئول پرونده شماست . با او در تماس باشین .
سورنا : حتما ، ممنون که اومدین .
سروان : این نامه رو با خودمون می بریم . شاید از روی خط و یا اثر انگشت چیزی پیدا کنیم .
سورنا : اگه کمک می کنه ، پیش شما باشه .
پلیسها از خانه خارج شدند . سورنا هم به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی بخورد . دوباره با تلفن همراه کیمیا تماس گرفت ، باز هم جوابی در کار نبود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/8/1395), ناصرباران دوست (13/8/1395),فرزانه رازي (13/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (13/8/1395),مریم مقدسی (13/8/1395),حسین شعیبی (14/8/1395),فرزانه بارانی (15/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 آبان 1395 - 16:25

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سورِنا : نامی فارسی و ایرانی است و نام یکی از سرداران ایرانی در زمان اشکانیان است


نام: زهرابادره (آنا)   ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:22

درود آقای ناصرالملکی عزیز
داستان همچنان زیبا پیش می رود
قلم و ذهن شما ستودنیست
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.