رانده شده - 8

تِریش به همراه چند نفر از بچه ها به سراغ محله هایی که سگهای جهنمی بیشتر در آن دیده شده بودند ، رفتند . تریش ، مِری را برای پیدا کردن مکانی مناسب اجرای نقشه فرستاد .
او بعد مدتی برگشت و گفت : یه مکان متروکه خیلی بزرگ و با چند ساختمان پیدا کردم . اونقدر بزرگه که راحت می شه توش گم شد !
تریش: خیلی خوبه . دو تا قفس بزرگ و محکم برای سگها و قربانیا بیارین . یه شب به یاد موندنی برای همه ما.
من و آنی در بالای ساختمان روبروی خانه ارغوان ایستاده بودیم . تریش هم به ما ملحق شد . ارغوان از خانه خارج شد . کِلارا هم به دنبالش به راه افتاد . تریش بعد از دور شدن او روی زمین فرود آمد و به سمت خانه ارغوان رفت . زنگ در را فشار داد . کیمیا در حالیکه لباس بیرون پوشیده بود ، در را باز کرد .
کیمیا : بفرمائید ؟
تریش لبخندی زد و ناگهان یک دستش را به پشت او و دستش دیگرش را روی بینی و دهانش گذاشت . کمیا بعد از مدتی تقلا بیهوش شد . تریش او را روی دستانش گذاشت و پرواز کرد .
آنی : امتحان خیلی سختیه ! مطمئنی که اتفاقی نمی افته ؟
گفتم : تریش کارشو خوب بلده ، حتی یه قطره خون هم از دماغش نمی یاد . خدا هم برای امتحان آدمها ، نزدیک ترین افراد به اونها رو برای همیشه و یا مدت طولانی می گیره ، امیدوارم دوستات امشب سربلند بیرون بیان .
بعد از تعطیلی دبیرستان ؛ ارغوان و نینا به خانه برگشتند . ارغوان زنگ در را زد و مدتی صبر کردند ، ولی خبری نشد .
ارغوان : مادرم باید هنوز بیرون باشه .
در را بازکرد و داخل شدند . به آشپزخانه رفتند . غذا هم حاضر نبود . ارغوان به سمت یخچال رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند . مقداری از غذای دیروز مانده بود . همبرگر و لوازم درست کردن یه ساندویچ را هم داشتند. آنرا درست کردند و مشغول خوردن شدند . صدای گربه ایی توجه شان را جلب کرد .
نینا : بوی گوشت به دماغش خورده .
ارغوان : آره
صدای در هم بلند شد . ضربات خیلی شبیه ضربه دست انسان بود . هر دو نگاهی به هم کردند . ارغوان به سمت در رفت ، با باز شدن در گربه دستش را عقب کشید .
ارغوان با لبخند گفت : در زدن هم بلدی ؟!
گربه دستش را روی پاکت نامه ایی گذاشت . او خم شد و نامه را برداشت . روی پاکت هیچ نوشته و یا علامتی نبود .
نینا از آشپزخانه گفت : کی بود ؟
- هیچکی ! همون گربهِ، پَنجشو به در می زد .
: اوهوم !
ارغوان در پاکت را باز کرد و نامه درونش را بیرون آورد و شروع به خواندن کرد . و ناگهان صدای جیغش بلند شد . نینا به سرعت به سمتش دوید .
ارغوان می لرزید ، گربه آرام کنار در ایستاده بود و آنها را نگاه می کرد.
نینا پرسید : چی شد یه دفعه ؟ اون چیه دستت ؟!
ارغوان نامه را به سمتش دراز کرد و به محض اینکه نینا آن را گرفت ، بغش ترکید و شروع به گریه کرد . نینا به سرعت نامه را تا انتها خواند .
نینا : خدای من ! مادرت رو دزدین ؟ اسم من هم هست ؟ خواسته هر دو با هم به جایی که می گن ، بریم . با مادرم تماس می گیرم ، باید به پلیس خبر بدیم .
ارغوان : ولی اگه به پلیس بگیم ، ممکنه بلایی سرش بیارن .
نینا شروع به گرفتن شماره تلفن همراه مادرش کرد . ارغوان به خودش آمد و به سراغ تلفن رفت و به محض شنیدن صدای پدرش ، دوباره گریه اش گرفت .
- علو ، ارغوان ؟! چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟!
: مادر ، مادر رو دزدین !
- کی مادرتو دزدیده ؟ چی می گی ؟ آروم باش و درست بگو چی شده .
ارغوان : وقتی از مدرسه برگشتیم ، مامان خونه نبود ، صبح می خواست بره بیرون ، پس از مدتی یه نامه در خونه پیدا کردیم که نوشته مادرت پیش ماست و اگه می خوای ببینیش ، امشب باید به آدرسی که می گیم بیای.
پدر : چیز دیگه ایی ننوشته ، شاید شوخی باشه ؟!
- فکر نمی کنم !
: الان با موبایل مادرت تماس می گیرم ، می یام خونه جایی نرو.
- باشه .
گربه آرام وارد خانه شد . با یه خیز خودش را روی مبل و پای ارغوان رساند . او متعجب به گربه نگاه کرد ، لبخندی زد و شروع به نوازش سر و پشت او کرد. گربه با صدای خُر خر خفه ایی خودش را به او سپرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (6/8/1395),حسین شعیبی (6/8/1395),همایون به آیین (9/8/1395),زهرابادره (آنا) (9/8/1395), ناصرباران دوست (13/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/8/1395),ترنم سرخسی (12/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 15:06

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دزدیدن



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.