رانده شده -7

همچنان در بُهت چیزی که دیده بودند و برایشان اتفاق افتاده بود ، وارد خانه شدند .
مادر ارغوان با دیدنشان گفت : سلام ، اتفاقی افتاده ؟!
ارغوان : سلام ، ما خوبیم !
نینا هم سلام کرد .
مادر : حالا بیاین تو ، کمی استراحت کنین .
هر دو به اتاق ارغوان رفتند تا لباسهای مدرسه را در بیاورند .
نینا پرسید : چرا آنی خودشو به ما نشون داد ؟! اینکه روحش هنوز در این دنیاست ، باید مشکل یا دلیلی داره که از این جا نرفته .
ارغوان : من هم دوست دارم بدونم ، ولی به ارواح سرگردان و نگران شباهت نداشت . حالت مادی داشت ، وقتی به من دست داد ، احساس عجیبی داشتم . از ما فرار نکرد ، ناپدید نشد و حتی ناراحت هم نبود ! گفت : دوباره مارو می بینه ؟! با ما چه کار داره ؟و چی ازمون می خواد ؟ دفعه بعد سئوالای بیشتری دارم که ازش بپرسم .
نینا : شاید می خواد کمکش کنیم ! بریم ، الان مادرت نگران می شه . می خوای بهش بگی ؟
: نمی دونم ، شاید باور کنه و شایدم نه ؛ باید اول خودمم مطمئن بشم که اون آنیه و نه کس دیگه ایی ، و کسی خودشو جای اون جا نزده و اینکه واقعا اونی که مُرد ، آنی بود ؟
- این هم مسئله ایی ، فعلا باید صبر کنیم .
هرد به سمت آشپزخانه رفتند . مادرش نهار را روی میز چیده بود . نینا ظهرها به خانه ارغوان می آمد ، پدر و مادرش تا شب خانه نبودند ؛ او از آنها اجازه رفتن به خانه ارغوان را گرفته بود . کیمیا ، هم مخالفتی با آمدن نینا به خانه شان نداشت و او را دوست خوبی برای ارغوان می دانست . نینا و خانواده اش جزو اولین کسانی بودندکه با انها آشنا شده بودند و شناخت خوبی نسبت به هم داشتند .
مشغول خوردن نهار شدند ، همزمان دو گربه با چشمانی تیزبین مشغول تماشایشان بودند.
آنی پیش من آمد وگفت : امروز خودمو به اونها نشون دادم . قیافشون جالب و دیدنی بود . اما اینکه ارغوان با دیدن من اینقدر خوشحال بشه و گریه کنه برام غیر منتظره بود . اصلا فکرشو نمی کردم یه غریبه این قدر به من علاقه داشته باشه در حالیکه پدر و مادرم اینطور نبودن .
گفتم : همینطوری که خودتو به دوستات نشون دادی ، می تونی سراغ پدر و مادرت بری ، اونها دیگه روی تو تسلطی ندارن و نمی تونن محدودت کنن ، هیچکس تو این دنیا نمی تونه . و خطری هم برات ندارن ، می تونی از اونها انتقام بگیری و یا اگه خواستی من این کار رو خواهم کرد .
آنی : الان نمیدونم چه کاری می خوام انجام بدم ، ولی اجازه بده خودم تصمیم بگیرم و فعلا کاری بهشون نداشته باش.
- باشه ، این به عهده خودت ، در مورد دوستات ، با نشون دادن خودت ، اونها رو در برزخ شک و تردید انداختی . می خوای به چه هدفی برسی و اونها چه کاری برات انجام بدن ؟!
: این می تونه مقدمه آشنایی ارغوان و نینا با تو و اتفاقاتی که در حال رخ دادن تو این شهرِ، باشه.
گفتم : می خوای خودمو به اونها نشون بدم ؟! آشنایی با من و دنیای ماورائی ممکنه براشون گرون تموم بشه ، البته نه دقیقا مثل اتفاقی که برای تو افتاد . بسیاری از مردم به بهشت و جهنم ، خدا و شیطان اعتقاد دارن ، عده ایی هم اصلا به چیزی اعتقاد ندارن ، اما مهم نوع برخوردشون با مسائل ماورائیه ، اینجا لوس آنجلسِ ، شهر فرشتگان ، ولی وقتی اونها یه فرشته واقعی رو ببینن ، چه عکس العملی نشون می دن ، مثل خدا و شیطان پرستشش می کنن ؟ یا آرزو های عجیب و غریب می کنن و از او انتظار بر آورده شدن دارن ، یا خودشون دیوانه می شن و یا دیگران اونها رو دیوونه به حساب می یارن و یا گوشه نشینی و رُهبانیت رو پیشه می کنن ، حالا این دوستات از کدوم قشرن ؟
آنی : امتحانشون کن ، اگه راضی شدی و نتیجه خوب بود ، خود واقعی تو بهشون نشون بده و گر نه من به نقش واسطه بین تو و اونها ادامه می دم و تا جایی که ممکنه حرفی از تو به میون نمی یارم .
تِریش به جمع ما اضافه شد . او زنی با قد و موهای بلند بود ، کالبدی انسانی داشت و تبدیل به هیولا و موجودات عجیب و غریب نمی شد ، می توانست نامرئی شود ، صاعقه را ایجاد و کنترل کند و بدون بال هم می توانست پرواز کند .
گفتم : تِریش می تونه ، تو باید دوستای آنی رو امتحان کنی، می خوام قبل از اینکه در گیر ماجرا بشن ، ببینم چقدر می شه بهشون اعتماد کرد ، و قدرت روحی شون چقدره ؟ به اونها نزدیک شو و اعتمادشون رو جلب کن . کِلارا و سَندی الان تو خونه ارغوان هستن و می خوان به بهترین دوستای اونها تبدیل بشن .
تِریش : خیلی خوب . با یه حادثه ترسناک مثل خیابون 19 شروع می کنم . باید یه نفر و شایدم چند نفر رو از دست سگهای جهنمی نجات بدن!
من و آنی سر تکان دادیم . حالا نوبت سنجش ایمان آنها بود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/8/1395), ناصرباران دوست (1/8/1395), ناصرباران دوست (3/8/1395),زهرابادره (آنا) (5/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (11/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.