رانده شده -6

آنی ادامه داد : گاهی اعتراضام باعث دعوای بین اونها می شد . دوست داشتم با هم باشیم . مادرم این وضع رو گردن پدرم می انداخت و او هم گردن مادرم ؛ پدرم ، مادرم رو فردی بی توجه و سرد نسبت به خانواده و اینکه همش سرش با دوستاش تو تلگرام و اینترنت و محیط کاریش گرمه و اونو و من توجه نداره ؛ می دونست .
و مادرم هم می گفت : اگه از سفراش کم کنه و بیشتر خونه باشه، زندگی بهتری داریم ،
استدلال هردوشون این بود که برای خوشبختی من و خونواده این همه به آب و آتش می زنن ! ولی بدتر همه چی رو خراب کردند . من هم کم کم به فکر پیدا کردن شغل و دوستان جدید و بیرون اومدن از این تنهایی افتادم ، یکی از دوستای جدیدم تو بودی که عاقبت دوستی با تو رفتن به قبرستون بود !
گفتم : شاید اگه نفرت من از انسانها به خاطر رانده شدن نبود ، رابطه ما بهتر از اینی که بود می شد . سعی می کنم رابطه بهتری با این دو تا دوستت پیدا کنم . اسمشون رو می دونی ؟
- اسم دختری رو که تو همین خیابون زندگی می کنه ، می دونم ، ارغوان ، چند بار به هم برخوردیم و تو دبیرستان گاهی می دیدمش ،دوستیمون اونقدر زیاد نبود ، اما دختر شاد و سر زنده ایی و ورزش رو حرفه ایی انجام می ده ، کاش بیشتر باهاش آشنا می شدم .
گفتم : حالا که اینجایی ! بهتره بیای پیش ما بمونی ، فرقی هم که برات نداره ؟
آنی : باشه .
او ارغوان و دوستش را به ما نشان داد ، دو نفر از بچه ها را مامور مراقبت و محافظت از آنها کردم .

یونا رو به رِم کرد و گفت : توی اون خونه یه محافظ بود . لعنتی خیلی درد داشت ! کتاب رو نتونستم پیدا کنم .
رِم : باید هنوز اونجا باشه و گرنه یه محافظ اونجا چه کار می کرد ؟
- یه نیرویی اونجا بود ، کسی قبل از ما رفته تو اون خونه .
: یه نیرو ؟!
- دختره با یکی مثل ما ارتباط داشته که از وجود کتاب باخبر بوده و اون گردنبند رو به این خاطر بهش داده .
رِم : حرف تو درست ، اما چرا باید یه گردنبندی رو به دختره بده که علیه خودش عمل می کنه ؟!
یونا : نمی دونم .
- بوسیله اون کتاب می شه ، دروازه رو باز کرد و دانیل رو برگردوند ، با قدرتش دنیا رو به تسلط خودش در میاره و ما هم در این قدرت سهیم هستیم .
ارغوان و نینا بعد از تعطیلی دبیرستان به خانه ارغوان رفتند . دختری از کنار آنها گذشت . ارغوان یه لحظه مکث کرد . او به نظرش خیلی آشنا می آمد ، دختری با موهای دم اسبی ، پیراهن و شلوار جین ؛ او آنی بود ؟!
دوباره نگاه کرد ، دیگر مطمئن بود که خودش است ، ولی آنی مُرده ! شایدم یکی خیلی شبیه خودش وجود داره ؟
نینا نگاهی به قیافه ارغوان و دختری که در خیابان می رفت کرد و پرسید : چیزی شده ؟! چرا اونطوری نگاش می کنی ؟
ارغوان با مکث گفت : او ...ن ، اون دختره آنیه ! مطمئنم که خودشه !
- آنی ؟! همونی که مُرده ؟!
نینا این بار با دقت به او نگاه کرد.
ارغوان شجاعتش را جمع کرد و با صدای بلند گفت :آنی ؟
دختر به سمتش برگشت ، چشمکی زد و خندید ! آنها به نگاه کردند ، هردو به طرفش دویدند . دختر فرار نکرد ! ناپدید هم نشد!
ارغوان با چشمانش او را برنداز کرد و سپس گفت : تو آنی هستی ؟ درسته ؟ کجا زندگی می کنی ؟
دختر : اون خونه که چند تا پله جلوشه .
ارغوان : ولی تو ... ؟ خودمون سر قبر ... !
آنی : درسته ، من مُردم .
ارغوان و نینا با حیرت و ترس به هم نگاه کردند .
نینا با لرزشی که در صدایش بود گفت : اون چیزی که تو روزنامه نوشته بود ، تو به وسیله شیاطین کشته شدی ؟
آنی : همش درسته ! اما شیاطین نه ! بلکه یه رانده شده ، یه فرشته رانده شده !
ارغوان آرام پرسید : میشه بهت دست بزنم ؟!
آنی خنده ایی کرد و دست ارغوان را گرفت .
ارغوان : خدای من !
و شروع به گریه کرد .
آنی دستش را روی گونه ارغوان گذاشت : اون خونه سابق منه و خونه من جای دیگه اس ، ولی بازم همدیگه رو می بینیم ، من دیگه باید برم .
او از آنها جدا شد و به رفتن ادامه داد ، ارغوان و نینا در سکوت رفتنش را تما شا کردند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (21/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (21/7/1395), ناصرباران دوست (21/7/1395),زهرابادره (آنا) (23/7/1395),مریم مقدسی (24/7/1395),حسین شعیبی (24/7/1395),سید ابوالفضل طاهری (25/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (11/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.