رانده شده- 5

اتفاقی که در خیابان 19 افتاد ، به سرعت آن را بر سر زبانها انداخت . به کنار قبر آنی رفتم . علت مرگش را کشته شدن در حادثه ایی مأورای طبیعی نوشته بودند .
رو به او کردم و گفتم : زنده ات بیشتر به درد می خورد ، عجله کردم ، از دستت عصبانی بودم ، آمدن اون کریه المنظر ها ربطی به تو نداشت .
حضور کسی رو کنار قبر حس کردم ، آنی اینجا بود و من را نگاه می کرد .
گفتم : پس بهت اجازه دادن به این دنیا بیایی! تا کی بهت این اجازه رو دادن؟
آنی : آره ، چیزی در مورد چقدر می تونم اینجا بمونم نگفتند! بعد مرگ من پیشمون شدی ؟ ولی هیچ فایده ایی حتی برای تو نداره، درسته ؟ تعداد شیطانهایی که هر روز سر از اینجا در می یارن بیشتر می شه و من دیگه نمی تونم به حالت قبل برگردم .
- توی خطا کردن شبیه انسانها شدم ! اما همین که روحت می تونه اینجا باشه برای من خوبه ! این طور که فهمیدیم شیطانها بوسیله خدمتکاراشون دارن وارد این دنیا می شن . انواع و اقسام موجودات اهریمنی در قالبهای انسانی و غیر انسانی به دنبال تسلط بر این دنیا هستن ؛ خودم یه ملاقات و گپ دوستانه با چند تاشون داشتم.
آنی با خنده گفت : گپ دوستانه ؟!
- آره ! یه گفتگوی دوستانه، دقیقا می خواستی چیکار کنی ؟ بچه ها به خاطر نیروهایی که اطراف خونت و این منطقه حس کرده بودند به تو مشکوک شدن ، از دروازهایی که باز می شد ، دایره های طلسم و جادو .
آنی : من یه کتاب و دوتا گردبند پیدا کردم ، کتاب و گردبند اولی می تونن شیاطین و جنها را به این دنیا وصل کنن ، و گردنبند دوم ضد شیاطین و اجنه است و می تونه اونها رو از صاحبش دور کنه ، اونروز فراموش کرده بودم به گردنم بندازمش.
گفتم : یعنی اگه انداخته بودی ، شاید الان زنده بودی ؟
- فکر می کنم.
: نیروهایی می تونن منو اذیت کنن ، اما تأثیر چندانی بر من ندارن ، ولی شاید به گردنت انداخته بودی بهتر بود !
آنی : دو تا دختر هستن که خودشون رو در گیر این ماجرا کردن ، می خوام قبل از اینکه بلایی سرشون بیاد و تحت تسلط شیاطین در بیان ازشون محافظت کنی .
- می خوای مثل تو بهشون قدرت بدم ؟
: نه ! ولی تا پایان این ما جرا ها مراقبشون باشی و ازشون دفاع کنی ! شاید یکی از دلایلی که من اینجام همین باشه ؟! شاید فرصتی دوباره به من دادن تا گذشته رو جبران کنم و از بار عذاب و گناهم کم کنم!
گفتم : خدا نسبت به انسانها مهربان تر از ماست . امیدی به بازگشت ندارم ، اما شاید تو و اون دخترها سرنوشت بهتری داشته باشین !
همراه آنی به محل زندگی اش رفتم ، نیرویی را اطراف و داخل خانه حس کردم .
آنی : گردنبند دومی نیست ! اینجا اتفاقی افتاده ؟
سپس همان قسمت از دیوار را که گردبند در آنجا آویزان بود را باز کرد و کتاب و گردبند اولی را بیرون آورد.
گفتم: خیلی باهوشی ، انسانهای عادی به فکرشون نمی رسه دنبال یه کتاب داخل دیوار برگردن و شیاطین هم به محض نزدیک شدن به گردبند دومی با واکنشش روبرو بشن و ازاینجا فرار کنن!
آنی به پنجره شکسته اشاره کرد : این اتفاق افتاده ، کسی به این گردبند دست زده ؛ گردنبند باید سر جاش باشه ولی نیست پس شخص دیگری هم اینجا بوده ، کسی که گردنبند به او واکنش نشون نداده ، یه انسان ؟!
- اون دو تا دختر ؟
: فکر نمی کنم ، شاید پدر یا مادرم . غیر از اونها کسی در این خونه رفت و آمد نمی کنه ، خدمتکارمون هم چند وقت از اینجا رفتن .
شروع به گشتن خانه کردیم . آنی به سراغ اتاق مادرش رفت . اتاق تغییر کرده بود و بسیاری از لوازم مادرش نبود . حدس زد بالاخره جدایی عاطفی آنها به جدایی رسمی و همیشگی تبدیل شده بود ، و این بار هم او جرقه این کار را با مرگش زده بود .
اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت : پدر و مادرم به خاطر شغلشون و مسافرتهای طولانی کمتر همدیگه رو می دیدن ، من یه پرستار و خدمتکار داشتم . این دوری ها و مسافرتها کم کم بین اونها و من با اونها جدایی انداخت . مادرم همیشه در گیر اینترنت و دوستاش و شغلش بود که حتی گاهی وجود من رو فراموش می کرد . خودم رو با پرستارم و بیرون رفتن ها و دوستام سرگرم می کردم . پدرم هم به خاطر سفرهای کاریش تو کشورهای مختلف خیلی کم خونه بود .
به سمت کتابخانه اش رفت و عکسی را از بین یه کتاب بیرون آورد . عکسی از خودش همراه با پدر و مادرش.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (18/7/1395),شهرام مستاجر (18/7/1395), ناصرباران دوست (18/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/7/1395),مریم مقدسی (20/7/1395),زهرابادره (آنا) (24/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (11/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 00:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
عرض ارادت فراوان به آقای ناصر الملکی بزرگوار:)

یه مدت نباشی ..بعد بیای ببینی چهار تا قسمت از یه داستان ک شدید علاقه داری به خوندن ادامه اش.. اماده هست برای خوندن ..خیلی روحیه آدم رو خوب میکنه :D :D البته از جهاتی .. از یه جهاتی هم بیشتر کیف داره داستان ها رو داغ داغ بخونی .. مثل چایی دم عصر بعد از اتمام یه کار پر از استرس و خستگی .. اینقدر هول هستی برای خوردن .. زبون و کل دهنت می سوزه :) :)
یکی از جذابیت های داستان های شما اینه ک ...هیچ وقت نمیتونم قسمت بعدی رو حدس بزنم .. البته یه خورده هم لجم میگیره هااا :-s شخصیت های داستان هاتون رو دوست دارم .. حتی اگه منفی باشن .. و از همه بهتر .. توصیفات صحنه ای هست .. خیلی راحت یه موضوعی رو توضیح می دید بدون استفاده از هیچ کلمه ی قلمبه سلمبه ای ... و خیلی راحت میشه خودت رو جای شخصیت ها گذاشت و جلو رفت .. البته این خیلی راحت ها برای خواننده هست .. وگرنه همه اون هایی ک دست به قلم هستن میدونن ک چقدر کار سختی هست ساده نوشتن .. به واقع پوست نویسنده کنده میشه
این ک اینقدر باور پذیر توی داستان آدرس ها رو مینویسید ک خواننده حس میکنه خودش هم از اهالی اون شهر هست برام جالبه .. مثل شرو ع این قسمت .. اتفاقی ک در خیابان 19 افتاد ....
و خیلی حسن های دیگه :)
داشتم همین طور مینوشتم یه دفعه به خودم گفتم ترمز بگیرم و این همه وراجی نکنم ...همه رو ننویسم ..برای قسمت های بعدی هم بذارم :"> :">
خلاصه ک اینطوری:D :D
ممنونم از اینکه زحمت میکشید و مینویسید تا بخونیم و لذت ببریم @};- :)
دم قلمتون همیشه گرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.