رانده شده- 4

رو به مرد کردم و گفتم : از اینکه کمکم کردی ممنون ! این اطراف زندگی می کنی ؟
- نه ! وقتی اون موجودات دنبالم کردند ، می خواستم سوار اتوبوس بشم .
به طرف افسر پلیس رفتم و گفتم : اگه با من کاری ندارین ، بِرم ، این هیجان برام خیلی زیاد بود !
زن : نه ! مواظب باش ! می خوایی کسی رو همرات بفرستم ؟
لبخندی زدم و به پلاک روی سینه اش نگاه کردم و گفتم : نه ، گروهبان میلر.
آرام شروع به حرکت کردم تا از دید آنها دور شدم . تِریش از بالای ساختمان پایین آمد.
گفتم : به موقع بود ، اگر مردم من را در حال مبارزه با اونها می دیدن ،با این پیرمرد مهربون باید خداحافظی می کردم !
- این مرد شانس آورد که به تو برخورد ، بقیه این شانسو نداشتن .
پرسیدم : فهمیدی اینا از کجا اومدن ؟
- یه عده آنها رو به این دنیا احضار کردند ، و بعضی ها هم راه رو برای ارباباشون بازکردن.
: پس شیاطین فعال شدند . شاید نباید آنی رو می کشتیم . جرمش سنگین بود ، اما اینکه واقعا لازم بود بکشیمش؟
تِریش : بالاخره او جاده صاف کن شیاطین شده بود ، یه نمونش امشب این درندگان زنجیر پاره کرده جز کشتن چیزی بلد نیستن ، میشه از این قیافه بیای بیرون ؟
تبدیل به مرد جوانی شدم .
- اینو بیشتر دوست دارم !
مقابل خانه آنی فرود آمد . بالهای خفاشی اش را بست . گوی را در دستش گرفت و گفت : مطمئنی که همین جا ست ؟
صدایی از گوی بلند شد : آره ! گوی رو به سمت خانه بگیر شروع به درخشیدن خواهد کرد .
گوی را به سمت خانه گرفت : اتفاقی نیافتاد . خواست چیزی بکوید که نقطه ایی نورانی در آن ظاهر شد و تمام سطحش را فرا گرفت و گوی شیشه ایی شروع به درخشیدن کرد.
- چه نور زیبایی!
: برو دنبال اون کتاب و گردبند .
- رفتم.
به سمت خانه پرواز کرد و مقابلش فرود آمد . گوی را داخل کیسه گذاشت. دستش را نزدیک دستگیره برد نوری آبی رنگ از آن خارج شد دستش را چرخاند ، در باز شد. قدم به داخل خانه گذاشت ، خانه خلوت و ساکت بود. دوباره گوی را در دستانش گرفت و در جهت های مختلف حرکت داد ، هر جا درخشان تر می شد به آن سمت می رفت . مقابل اتاقی ایستاد ، در را باز کرد و داخل شد . اتاق پر از وسایل عجیب و غریب بود . از جمجمه انسان گرفته تا شمشیر ، اشیاء سنگی ، نیزه و ماسک ، دنبال کتاب و گردبند گشت . همه جا را زیر رو کرد . اما اثری از کتاب و گردبند نبود .
با عصبانیت گفت : گوی احمق ! ببینم تو که گفتی اون توی این خونس ، ولی نیست ! از اینجا بردنش .
گوی همچنان می درخشید . مردی در میان در ظاهر شد و گفت : تو کی هستی ؟ تو خونه من چکار داری ؟
دختر در یک لحظه خودش رابه او رساند و گلویش را گرفت و پرسید : بگو اون کتاب و گردنبند کجاست ؟
مرد : نمی دونم در مورد چی حرف می زنی؟ از چیزی خبر ندارم !
- توی این خونه یه کتاب و گردبند هست که می تونی باهاش هر کاری خواستی بکنی ! اونو می خوام .
- این اتاق دخترمه ، هیچ وقت چیزی به من نمی گفت ، یعنی اصلا همدیگه رو نمی دیدیم که بخواد بگه !
: آه ! دختر بیچاره ! چه پدر نازنینی داشته ! پس به دردم نمی خوری ، باید نابودت کنم!
رور دیگر : راحتم می کنی ! تحمل این تنهایی و عذاب رو ندارم .
دختر او را رها کرد ، لبخندی زد و گفت : باید زنده بمونی و عذاب بکشی ! من از این عذاب دادن و عذاب کشیدن خیلی خوشم می یاد ! برای بعضی مرگ راحتی می یاره !
چشمش به گردنبند روی دیوار افتاد ، گوی کاملا نورانی شده بود . به سمتش رفت و دستش را دراز کرد تا آنرا بردارد . ناگهان نوری شدید از گردنبند خارج شد ، فریادی از درد کشید ، بالهایش را باز کرد و خودش را از پنجره به بیرون انداخت .
پدر آنی از جایش بلند شد. نگاهی به پنجره شکسته و گردبند روی دیوار انداخت . گردنبند به آن شیطان واکنش نشان داده بود. آنها نمی توانستند به آن دست بزنند . با احتیاط جلو رفت و دستش را به سمت گردنبند دراز کرد و آنرا گرفت . اتفاقی نیافتاد.
با خودش گفت : اگر این همراهش بود الان زنده بود ؛ چرا با خودت نبردیش آنی ؟!
گردنبند را به گردنش انداخت، این تنها یادگاری از دخترش بود که می توانست همیشه به همراه داشته باشد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی ,"صابرخوشبین صفت" ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/7/1395),غزل سادات پورنسایی (18/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (18/7/1395),فرزانه رازي (18/7/1395), ناصرباران دوست (18/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/7/1395),مریم مقدسی (20/7/1395),زهرابادره (آنا) (23/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 18:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای ناصرالملکی عزیز و گرامی
این چهارمین داستان بلند شماست که در سایت می خوانیم
قلم شما قابلیت فراوانی دارد و من خوشحالم که خواننده داستان های شما هستم
داستان های شما ضمن تعلیق دار بودن لذتبخش هم است و باید به شما تبریک بگویم
سپاس از این همه استعداد و قلم توانا
برایتان موفقیت ها آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.