رانده شده - 3

چند تا از همسایه ها جلوی خونه آنی جمع شده بودند. پدر و مادر آنی با همسایه ها صحبت می کردند. اما توجهی به هم نداشتند .
نینا حرکات آنها را زیر نظر گرفت . ارغوان به سمتشان رفت و مرگ آنی را تسلیت گفت.
صبح روز بعد ماشین حامل جنازه آنی جلوی خانه اش ایستاد . تا وقتی که مادر آنی کنار جنازه بود ، پدرش جلو نیامد . و پس از رفتن او به کنار جنازه آنی رفت .
هنگام حرکت به سمت قبرستان هم هر کدام جداگانه با ماشینهای خودشان به دنبال ماشین حمل جنازه راه افتادند ، آنها حتی جلوی مردم هم جدا بودنشان را نشان می دادند .
نینا پرسید : پدر و مادرش از هم جدا زندگی می کنن ؟
ارغوان : نه تو یه خونه هستن ، اما اینطور که از همسایه ها و پدر و مادرم شنیدم با هم قهرند و سالهاست که با هم حرف نمی زنن و آنی هم بیشتر تنها به این طرف و اون طرف می رفت .
- اون پسره ؟
: شاید تازگی باهاش دوست شده بوده .
پس از پایان مراسم پدر و مادرش همراه با بقیه آنجا را ترک کردند. چند روز بعد خبر طلاق رسمی آنها به گوش همه رسید . مادر آنی تمام وسایلش را داخل ماشین گذاشت و آنجا را ترک کرد.
هر روز یه خبر تازه از مرگ های ناگهانی ، پیدا شدن تکه ایی از لباس و بدن مقتولین و حتی سر قطع شده ، تیتر روزنامه ها بود. آنی آنها را به اینجا کشیده بود. اما همه چی تقصیر او بود . آنقدر به او قدرت نداده بودم که بتواند شیاطینی با این قدرت را احضار کند . بچه ها را در تمام منطقه پخش کردم .هنگامی که میان مردم راه می رفتم به شکل یه انسان معمولی بودم . و مثل آنها از وسایل روز استفاده می کردیم . گذشت زمان تأ ثیری روی ما نداشت ، ما جاودانه بودیم و تا زمانی که این دنیا بود ، ما هم بودیم . حملات بیشتر در شبها اتفاق می افتاد . پلیس فقط می توانست اجساد را ، البته آنهایی که باقی می ماندند جمع کند . برای اینکه مردمی که من را می دیدند ، از من نترسن و بیشتر اعتماد کنند، خودم را به شکل پیرمردی با موهای کاملا سفید در می آوردم . کسی به یه پیرمرد آرام و مهربان، شک نمی کرد و برای حرف زدن بیشتر تمایل نشان می دادند. صدای قدمهایی تند را شنیدم . سایه ایی روی سنگفرش پدیدار شد . مرد جوانی در حال دویدن به سمت من بود.
با دیدن من نفس نفس زنان گفت : پیرمرد ! از این جا برو ، خیلی وحشتناکن، دنبال منن ، به سختی تونستم فرار کنم . اما تو ؟!
گفتم : از پس خودم بر می یام ، از چی باید بترسم ؟
- ندیدیشون ، و گرنه این حرف رو نمی زدی ! موجودات درنده ایی که تا به حال ندیدمشون ، چند تان ، الان می رسن! فرار کن .
صدای خرخری به گوشم رسید و چندین سایه بزرگ که به سرعت نزدیک می شدند . دور گردنشان قلاده ایی با زنجیر پاره شده ، دیده می شد . مرد با دیدن آنها فرار کرد ، اما یکدفعه برگشت ، دست مرا گرفت و گفت : با هم می ریم .
و مسافتی را به دنبالش رفتم ، آنها خیلی نزدیک شده بودند . او را بیهوش کردم و بالای راه پله ای دور از دسترس آنها قرار دادم.
رو به آنها کردم و گفتم : از اینجا جلوتر نمی تونین برین !
نگاهی به من کردند و به سمتم یورش آوردند . صاعقه هایی از آسمان بر سرشان فرود آمدند .
تما م کوچه روشن شده بود . مردم از پشت پنجره ها برخورد برق به زمین را می دیدند و موجوداتی که لحظه ایی در مقابلشان در زیر صاعقه ها نمایان شده بودند. از دور ماشینهای پلیس پیدایشان شد . خودم را به کنار مرد جوان رساندم . قیافه مضطرب و وحشت زده به خودم گرفتم . پس از مدتی صاعقه ها قطع شدند .
مرد جوان به هوش آمد و فریاد زد.
آرام گفتم : در امانی ، نجات پیدا کردیم!
- چه اتفاقی افتاد؟!
: بلای آسمانی بر سرشان نازل شد !همه شون مُردن !
چند پلیس به سمت ما آمدند .
زن پلیسی پرسید : شما حالتون خوبه ؟ طوریتون نشده ؟
مرد جوان : نه من خوبم ، یه دفعه بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم که انگار همه چی تموم شد ه .
زن رو به من کرد و گفت : شما چیزیتون نشد ؟
گفتم : غیر از اینکه شوکه شدم و عصام رو اونجا جا گذاشتم ، فکر کنم چیزیم نیست .
زن لبخندی زد و گفت : الان برات می یارمش .
عصا را به دستم داد و کمکم کرد بلند شوم .
زن پرسید : چیزی یادت هست ؟
در حال رفتن به خونه بودم که این مرد جوان در حالیکه وحشت زده بود . می دوید ، می گفت : موجوداتی ترسناک دنبالش هستن ، موجوداتی که تا به حال ندیده بودمشون . اول فرار کرد ، اما برگشت تا من رو هم با خودش ببره ، که ناگهان صاعقه ها ی زیادی پدیدار شدن ، خودم هم نفمیدم چه اتفاقی افتاد . فقط یادم هست چند لحظه قبل از او به هوش آمدم که خودم را اینجا و کنار این مرد جوان دیدم ! بیشتر از این چیزی نمی دونم .
روی کاغذ چیزهایی را یادداشت کرد. . مردم هم با دیدن پلیس بیرون آمدند و حسابی سرشان را شلوغ کردند.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

م.ماندگار ,فرزانه رازي ,فرحناز شورکی ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (13/7/1395),م.ماندگار (13/7/1395),فرزانه رازي (13/7/1395),فرحناز شورکی (14/7/1395),مریم مقدسی (14/7/1395),زهرابادره (آنا) (14/7/1395),مهدی دارویی (16/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.