رانده شده - 2

همگی به سمت قصری قدیمی پرواز کردیم .
نینا در حال رفتن به خانه ارغوان بود . زنگ موبایلش به صدا در آمد و تصویر ارغوان روی صفحه نمایان شد. دکمه تماس را زد و گفت : سلام ، داشتم می اومدم پیشت می خوام با هم بریم بیرون .
ارغوان : سلام ، امروز مسابقه دارم . دوست داشتم تو هم بیایی و تشویقم کنی .
- خیلی خوبه ، بعدش با هم می ریم یه چیزی می خوریم . امیدوارم پیروز بشی ، چند دقیقه دیگه می رسم اونجا.
تماس را از روی فرمان قطع کرد و پدال گاز را بیشتر فشار داد . وقتی رسید ، ارغوان با ساک ورزشی و راکت تنیس منتظرش بود . او لوازمش را روی صندلی عقب گذاشت و سپس کنار نینا نشست . هردو با هم دست دادند.
نینا: مسابقت کی شروع می شه ؟
- یکساعت دیگه
: به موقع می رسیم .
ارغوان متولد لوس آنجلس بود ، پدر و مادرش سالها قبل به آمریکا مهاجرت کرده و تابعیت قبلی شان را پس داده بودند . با نینا در دبیرستان آشنا شده بود .
نینا اهل پوشیدن لباسهای عجیب و غریب ، کوتاه و باز نبود ، آرایشش برعکس خیلی ازدوستانش ساده و ملایم بود . ماشین را پدرش برای تولدش خریده بود. ارغوان هم در لباس پوشیدن و آرایش سعی می کرد مثل او باشد . در بازی تنیس هم از پیراهن و یا تیشرت همراه با با دامن و شورت ورزشی بلند استفاده می کرد ،به موهایش هایش تل می زد و گاهی دم اسبی می بست . وارد ورزشگاه شدند . مربی اش به سمت آنها آمد و گفت : امیدوارم امروز هم موفق بشی و جزو 8 نفر دور بعد.
ارغوان با لبخند : تمام سعی ام رو می کنم.
در زمین تمرین شرکت کننده ها در حال گرم کردن بودند. او در زمین شماره 2 مسابقه داشت ، جمعیت خوبی برای تما شا آمده بودند . نینا به سکوی تما شاگران رفت . سرانجام ارغوان هم وارد زمین شد . با سوت داور مسابقه شروع شد . او ضربات ابتدایی حریف را به خوبی دفع می کرد ، سعی اش بر این بود توپ را در ارتفاع پایینی به سمت زمین حریف بفرستد تا دفاع کردن برایش سخت باشد و یا توپ را به جهت مخالف حرکت او می فرستاد تا او جا بماند . پس از مدتی توانست اولین امتیاز را کسب کند . تما شاچیان او را تشویق کردند . نینا هم با صدای بلند اسمش را صدا می زد تا به او روحیه بیشتری بدهد .
حریفش هم سرسخت بود و امتیازات را به تساوی و ضربه طلایی می کشاند . در پایان توانست با حساب 2 بر 1 برنده شود .
نینا از جایش بلند شده بود و او را تا خارج شدن از زمین تشویق کرد ،سپس به رخت کن رفت و وقتی ارغوان حاضر شد، برای گردش بیرون رفتند . بعد از مسابقه یه معجون خنک همراه با بستنی می چسبید . معجون فروشی در خیابانی بزرگ و شلوغ قرار داشت . هر دو ترجیح دادند که پشت میز بیرون از معجون فروشی بنشینند . مردی در حال خواندن روزنامه عصر بود . ارغوان نیم نگاهی به صفحه روزنامه او کرد . عکسی توجه اش را جلب کرد ، از جایش بلند شد و به طرف مرد رفت و گفت : ببخشید ، میشه اون عکس روی روزنامه تون رو ببینم . مرد صفحه را برایش آورد. ارغوان نگاهی به چهره او کرد ، زن را می شناخت ، جایی دیده بودش . از مرد تشکر کرد و به دنبال روزنامه فروشی گشت . پس مدتی با روزنامه برگشت .
نینا : چی شد ؟ اون عکس کی بود ؟
- این دختر همسایه ماست ، یعنی تو خیابونی که ما هستیم ، زیاد می دیدمش .
نگاهی به اسم بالای عکس کرد ، آنی رود ریگر ، پسری خبر مرگش را به پلیس داده بود ، طبق ادعای پسر ، آنی توسط یه فرشته کشته شده بود.
نینا : تو باور می کنی فرشته ها آدم بکشن ، اونم طوری که این پسر ببینتشون و باهاشون حرف هم بزنه .
ارغوان : تو کتابهای مقدس و خیلی جاها نوشتن که اونها به زمین رفت و آمد می کنن .
سپس با خنده ادامه داد : مگه اینجا شهر فرشتگان معنی نمی ده؟ خب حتما دیدتشون !
نینا هم لبخند زد . پیشخدمت دو لیوان بزرگ معجون آورد .
در ادامه مطلبی از قول پلیس و پزشکان نقل شده بود ، که تا حد زیادی گفته های پسر را تایید می کرد . ارغوان باید آن پسر را پیدا می کرد . موقع مراسم تدفین حتما می آمد.
ارغوان : پلیس به نوعی حرفهای او را تایید کرده ! اگه واقعا راست باشه چی ؟

- به نظرم بیشتر ترسناک و خطر ناک می یاد تا هیجان انگیز ، اون دختر مُرده .
هردو بعد از خوردن معجون به طرف خانه ارغوان و جایی که آنی زندگی می کرد ، رفتند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,فرحناز شورکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (13/7/1395),فرحناز شورکی (14/7/1395),مریم مقدسی (14/7/1395),م.فرياد (14/7/1395),غزل سادات پورنسایی (14/7/1395),زهرابادره (آنا) (14/7/1395),فرزانه رازي (14/7/1395), ناصرباران دوست (16/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مهر 1395 - 11:32

سلام
بهتر شده بود
موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مهر 1395 - 11:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

متشکر،
ولی واقعا یکی از سخت گیر ترین منتقدانی هستین که نویسنده در طول نویسندگی اش بهش برمی خوره ،
اگه حوصله دارین یه نقد کوبنده مرحمت بفرمایید
با تشکر
اگه یه روز از شما ، عالی یا خیلی خوب بگیرم ، فکر کنم از خوشحالی خودمو از پنجره یا هر جای دیگه پرت کنم بیرون !
@};- @};- @};- :-/ :-s :">


@محمد علی ناصرالملکی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 14 مهر 1395 - 12:50

سلام
نگید این حرفو شما نویسنده خیلی خوبی هستید و مطمئنم که اگر رمان هاتونو چاپ کنید استقبال خوبی خواهد شد
راستش اگر نقدی می نوشتم برای کوبیدن نبود بلکه برای کمک و اصلاح بوده و البته برای یادگیری خودم
و شما بزرگوارید و به من لطف دارید جناب
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.