رانده شده - 1


آرام روی لبه ساختمان فرو آمدم و بالهایم را بستم. نگاهی به خیابان کردم ، خلوت بود.
پرسیدم : مطمئنی که از این جا رفت و آ مد می کنه .
تِریش: بله ، هر روز تعقیبش کردم .
: صبر می کنیم تا بیاد ، امروز آخرین روز زندگیش خواهد بود.
پس از مدتی دو نفر در ابتدای خیابان ظاهر شدند . وقتی که به وسطای خیابان رسیدند . دستم را مشت کردم . افرادم به او حمله و محاصره اش کردند. دختر وحشت زده به آنها نگاه کرد .
پسر همراهش گفت : اینا کی هستن ؟
دختر : بهتره ساکت باشی !
پسر به خودش جرأت داد و گفت: باهاش چیکار دارین ؟
آنها فقط لبخند زدند . او دستهایش را مشت کرد که ناگهان به شدت به دیوار کوبیده شد . وحشت سراسر و وجودش را گرفت . آنها حتی به او نزدیک هم نشده بودند ! دو نفر دستهای دختر را گرفتند و از زمین بلند شدند ، دختر به شکل صلیب در هوا معلق شد.
پسر فریاد زد : آنی ! اینجا چه خبره ؟ تو چی کار کردی ؟
آنی : بهتره از اینجا بری و گرنه میمیری !
- تنهات نمی ذارم
: قهرمان بازی در نیار ، اینجا آخر خط منه !
یکی از مهاجمان گفت : به حرفش گوش بده ! تو در حوزه کاری ما نیستی .
ناگهان آنی شروع به جیغ زدن کرد. او را از دو طرف شروع به کشیدن کردند . چشمانش پر اشک شده بود .
از روی ساختمان پرواز کردم و در مقابلش ایستادم و گفتم : تو قرار بود چه کار کنی ؟ نیرویی که به تو دادم و کارهایی که تو کردی ؟ باعث شد فرشته ها به ما حمله کنن!
پسر با تعجب پرسید : فرشته ها حمله کنن؟
به سمتش رفتم و روی زمین فرود آمدم ، با قدرتم او را از زمین بلند کردم و پرسیدم : به نظرت من و اینها به چه چیزی شبیه هستیم ، این بالهای بزرگ رو چه کسانی دارن ؟
- فرشته ها ، پری ها ، شیاطین و موجودات اهریمنی .
: حالا من کدو مشون هستم ؟!
- فرشته ایی ؟
همگی شروع به خندیدن کردیم .
پسر : اشتباه گفتم؟ ظاهرت به شیاطین نمی خوره !
با عصبانیت نگاهی به او کردم : نه ! درست گفتی ! اما فرشته اییکه به خاطر شما انسانها رانده شد و در زمین گیر افتاد.
پسر : پس شیطانی که در کتاب مقدس اومده تویی ؟!
- او به خاطر سجده نکردن رانده شد ، و ما به خاطر آموزش دادن سحر و جادو و نیروهای ماورأ طبیعی به آدمهایی مثل این .
: آدمها استفاده از سحر و جادو و طلسم را دوست دارن ، شما هم یادشون ندین ، خودشون می رن دنبالش و یاد می گیرین !
- در مورد ما فرق می کنه ! ما اجازه نداشتیم ، قانون خدا را شکستیم . حالا هر وقت می خواییم به آسمان و جایگاه قبلی برگردیم . نگهبانها به ما حمله می کنن . شبهایی که آسمان شهاب بارون می شه رو ندیدی ؟ باز هم به خاطر شما ما رانده شدیم .
رو به بقیه کردم و گفتم : تمومش کنین .
آنها دوباره شروع به کشیدنش کردند . لباسهایش در حال پاره شدن بود و فریادش بلند تر از قبل .
پسر طاقت نیاورد و گفت : ولش کنین ، نکشیدش !
گفتم : یه بهانه به دستم بده که نکشمش .
او سکوت کرد . ادامه دادم : دوست داری به جای او و به جرم او بمیری ؟ اینطوری او زنده می مونه .
به دو نفر دیگر اشاره کردم او را به نزدیک و مقابل دختر ببرند . بلا فاصله او را بلند کردن و او هم به حالت صلیب در هوا معلق شد.
آنی به سختی گفت : دیوونه احمق
اشاره کردم که شکنجه آنی را قطع و با پسر ادامه بدهند. او هم شروع به فریاد زدن کرد و پاهایش را از درد به شدت در هوا تکان می داد.
گفتم : جواب بده ، آره یا نه ؟ بخوام می تونم هردو تون رو بکشم .
- نه ! من نمی خوام بمیرم ، خدای من ! وحشتناکه .
شکنجه او را تا مدتی ادامه دادند. سپس او را روی زمین گذاشتند . پسر از جایش بلند شد و به سرعت فرار کرد. به سمت آنی رفتم و چانه اش را با دست گرفتم و سرش را بالا آوردم : با یه فشار دیگه دستات از بدنت کنده می شه و وقتی از این ارتفاع بیافتی . مغزت هم روی زمین پخش می شه . تو با قدرتت مو جودات دیگه رو به اینجا کشوندی. با خودت چی فکر کردی ؟ در مقابل من قد علم کنی ؟
آنی به سختی گفت : نه ! همچین فکری نکردم . می خواستم آنها رو به فرمان خودم در بیارم که هرکاری می خوام برام انجام بدن . فکر می کردم خوشحال می شی ؟
: خوشحال می شم ؟ مو جودات درد سر ساز رو در قلمرو خودم ببینم ، خیال کردی اونها می ذارن راحت زندگی کنی ؟ نفرت اونها از انسانها حتی بیشتر از منه ! تموم دنیا رو می خوان ، خودشون رو برتر می دونن و هر وقت لازمت نداشته باشن ، می رن سراغ یکی دیگه ، توی این دنیا چند میلیارد آدم زندگی می کنه . با این حال بهت تخفیف می دم و مرگی راحت برات رقم می زنم .
دستم را به طرف سینه اش بُردم و پنجه ام را درون بدنش فرو کردم . قلبش را از کار انداختم ، چانه اش را رها کرد م ، سرش روی سینه اش افتاد . او را پایین آوردند و در گوشه خیابان روی زمین خواباندند.
رو به تِریش کردم و گفتم : دفعه بعد در انتخاب دقت بیشتری کنین ، اتفاقی مثل این بیافته ،مجازاتتون می کنم
تِریش : حتما دِریوِن.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (10/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (10/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (12/7/1395), ناصرباران دوست (15/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (23/8/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 14:10

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام خوب بود
موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 14:51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

خوب بود را به فال نیک می گیرم


شانس آوردید که این روز ها حوصله نقد ندارم وگرنه به این راحتی از داستان شما و خیلی ها نمی گذشتم

واقعا شانس آوردم!:-s @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 15:11

نمایش مشخصات مریم مقدسی =)) =))
آقای ملکی


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 18:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
عرض ارادت به آقای ناصرالملکی گرامی
اگرچه یک بار سعادت اینو داشتم ک قسمت اول داستان رو بخونم ولی دوباره خوندنش لطفی دیگه داشت ... چون توی سایت خوندن ..نوید اینو میده ک به زودی زود قسمت های بعدش رو هم خواهم خوند
این خیلی خوبه .. عالیه
شروع داستان ک طوفانی بود .. با یه عالمه گره و سوال و ابهام .. ک مطمئنم توی قسمت های بعدی به همه اش جواب داده میشه
طبق معمول باید منتظر موند و خوند .. البته من ک چند ماهه توی صف انتظار خوندن ادامه اش وایسادم ... خوشحال شدم وقتی قسمت اول رو توی سایت دیدم

دم قلمتون همیشه گرم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مهر 1395 - 17:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما دوست عزیز و گرامی
شروع انرژیک جذاب و پر باری بود . برام جالب بود که از آموزه های قران در این داستان استفاده کرده بودید و اشاره به رجم شیاطین و شهاب باران .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.