در میان آتش -47

آنجلا به دفتر کار والرین رفت ، سپس دستش را به صورت دایره در هوا حرکت داد . در میان دایره تصویری پدیدار شد . والرین نگاهی به تصویر داخل دایره که جنگل را نشان می داد کرد .
آنجلا : این استحکاماتی که در مرز بین شمال و میانه ساخته شده .
سپس با حرکت دست تصویر زنده را به حرکت درآورد و ادامه داد : در هر برج ، دو نفر مستقر شدن ، دور برجها حصار چوبی بلند کشیده شده و ظرفهای از روغن برای علامت دادن با آتش در صورت هر حمله ایی ، تعبیه شده ، تیر و کمانهای بزرگ برای مقابله با اژدها ها و هر موجود پرنده ایی ، برجها به صورت ردیفهای عمودی و افقی کنار هم قرار گرفتن که به راحتی بتونن از هم پشتیبانی کنن .
آنجلا ، تصویر را عوض کرد و گفت : دیفرل ، اژدها سوار ها رو دوباره احیا ء کرده . برای جنگیدن خیلی می تونه کمکش کنه ، کلا تحرک نیروهاش خیلی بیشتر از قبل شده .
تصویرتغییرکرد .
آنجلا : این کاروان ، مربوط به ساروس ِ، افرادم در شهر مراقب تحرکاتش هستن ، تو مِن و اِوین ، هنوز زندن و به زندگی بردگیشون ادامه می دن ، آخرین خبر اینکه ، عده ایی در جنگلهای نزدیک بالارون ، با تعدادی از افرادم در گیر شدن و به علت و جود یه الف در بینشون ، تونستن فرار کنن. غیر از ما کسای دیگری هم مواظب بالارون هستن ، اورگها .
والرین : اورگها؟! شایر هیچ عکس العملی نشون نداده ؟
- نه ، اورگها هیچ حرکتی نمی کنن ، و هیچکس هم از و جودشون خبر نداره ، انگار منتظر چیزی هستن ؛ گم شدن و یا حمله به هیچ کاروان انسانی و یا نژاد دیگری گزارش نشده .
با حرکت دست آنجلا، دایره ناپدید شد . والرین مدتی سکوت کرد و سپس گفت : فعلا کسی نمی خواد علنی کاری انجام بده ، در مورد بالارون و اون درگیری بیشتر تحقیق کن ، باید بفهمیم هدفشون چی بوده ؛ می خوام یه عملیات سری رو در سرزمین های شمالی انجام بدی ، تموم الفهایی که در شورشهای اولیه شرکت داشتن رو آزاد کنی و در جایی اونها رو سازماندهی کنی ، قبل از آزادی بهشون بفهمون که باید به ما وفادار باشن ، حتی شده قسمشون بده ، اونها نمی تونن ، قسمی رو که به زبان الفی و باستانی خوردن ، بشکنن ، اگه این کار رو نکردن ، بزار همونجا بمونن .
آنجلا : یه ارتش از الفها ، ممکنه ایسلنزادی ، عکس العمل نشون بده ،
- اون اگه عرضه داشت ، باید الفی هایی رو که از افرادش هستن نجات می داد ، وقتی ما نجاتشون بدیم ، برای ما می شن ! ما از الفهای آزاد ، چه سفید و سیاه و دو رگه استفاده می کنیم ، همزمان هم یه ارتش از اورگها تشکیل می شه .
: قبلا ، مخالف تشکیل نیرویی از اور گها بودین ، و حالا دو نیروی جدید از نژادهایی که با هم تعارض دارن ؟ میشه دلیلشو به من بگین ؟!
والرین : هنوز هم مخالف ورود اورگها به جایی که بیشتر مردم انسان هستن ، هستم . یه منطقه رو به اونها اختصاص می دیم ، وقتی الفها با مردم قاطی بشن ، اورگها خطر چندانی برای مردم نخواهند داشت . و دلیل دیگه ، بعضی جاها مخصوص یه نژاد خاصه ، مثل قلمرو ساروس که فقط اورگها در اون هستن ، و انسانها فقط به عنوان برده برای خرید و فروش یا اسباب بازی برای لذت اونها حضور دارند ، شایر هم یه نمونه دیگه ، اورگها بعد از اِلفها در استقامت و رفتن راههای طولانی ، نظیر ندارن ، هنگام جنگ ، کسی انتظار قرار گرفتن یه انسان ، الف و اورگ رو در کنار هم نداره .
آنجلا : فکر می کنم عملی باشه ، اورگها در کنار انسانها جنگیدن ، الف ها هم همینطور ، پس یه الف و اورگ هم باید بتونن کنار هم بجنگن ، هر چند یه مقدار مشکله .
والرین : هر چه زودتر شروع کنی ، به نفعمونه ، ممکنه کنار اومدن اونها با هم، بیشتر از چیزی که فکر می کنیم زمان ببره ، زمان طلا ست ، اگه قدرش رو بدونیم .
آنجلا از اتاق خارج شد . والرین به طرف محوطه پشت قلعه رفت ، پس از مدتی اژدهای بزرگ به پرواز در آمد .
-
شارلوت پس از برگشتن از آریانا ، یک ساعتی را در اتاق ملکه مشغول جواب دادن به سئوالهای او بود ، تا بالاخره والریا به او اجازه داد که برود . ماریا و هلن بیرون منتظر ایستاده بودند و با آمدن او به دنبالش حرکت کردند . آنها از قصر ملکه خارج شدند .
شارلوت : ملکه در مواقع لازم ، بازجوی سخت گیری می شه ؛ نامه روهان کار خودش را کرده بود ، وگر نه بیشتر باید جواب پس می دادم .
ماریا : ژنرال کمک بزرگی به خلاصی شما کرد . حالا که نتونستین به فا لاران برین ، چیکار می خوایین بکنین ؟ فکر نمی کنم تا مدتها بتونین دوباره به جنوب برین ، و ملکه هم شما تحت نظر قرار می ده .
شارلوت : تحت نظرم بگیره ؟! البته بعید نیست ، پدرم ، اما هیچ عکس العملی نسبت به این مسافرت و نبودنم ،نشون نداد؟!
هلن : حتما ملکه با اعلیحضرت صحبت کردن ،شاه هم این مسئله رو به مادرتون واگذار کرده، فعلا که مسئله ختم به خیر شد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (4/10/1395),مریم مقدسی (4/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/10/1395),ترنم سرخسی (5/10/1395), ناصرباران دوست (5/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.