در میان آتش- 45

اشباح سفید رنگی در میان درختان ظاهر شدند ، ویلیام ، تِد و بقیه یک لحظه چشم از آنها برنمی داشتند .
کاساندرا، نگاهی به آوکسیس ، افرادش و شبح ها کرد . آوکسیس ساکت بود . صدای زمزمه واری در جنگل پیچید . ناگهان اشباح متوقف شدند .
آوکسیس : نیروهای مخفی هستن !
کاساندرا : نیروهای مخفی ؟! چطوری فهمیدن اینجا هستیم ؟
- از قبل اینجا بودن ، می خوان بدونن ما کی هستیم .
: نباید گیرشون بیافتیم ، حالا برای هر جا که می خوان باشن ! کار مارکوس که نیس؟
- نه ، خودی نیستن ، اینها ... .
: کاساندرا : اینها چی ؟ چرا حرفتو تموم نمی کنی ؟!
آوکسیس : برای یه ساحر کار می کنن .
ویلیام : خب که چی ؟ با اینها چیکار کنیم ؟ باید مأموریت رو تموم کنیم ! این افراد نباید زنده گیرشون بیافتن !
کاساندرا : از گاریها بیارینشون بیرون و با یه ضربه به قلب ، کار رو تموم کنین !
آنها شروع به بیرون کشیدن جعبه ها کردند . که صدای خر خر و چشمهایی درخشان آنها را محاصره کردند .
تِد : مشعلهای بیشتری روشن کنین .
ناگهان حلقه از آتش به دورشان کشیده شد . اسبها بی قرار شدند، چند نفر برای آرام کردن و نگه داشتنشان به طرف آنها رفتند .
آوکسیس : این تا مدتی می تونه دورشون نگه داره .
تد و ویلیام به هم نگاه کردند .
تد : نظرم در موردش عوض شد !
یکی فریاد زد : گرگ ها
ویلیام با دقت نگاه کرد و گفت : زیادی بزرگ نیستن ؟!
کاساندرا : یه عده مواظب گرگ ها باشن ، ویلیام ، تد ، تمومش کنین !
خنجرها آماده فرود آمدن در قلب آنها شدند .
کاساندرا : آوکسیس ! اعدامی ها !
آوکسیس سری تکان داد ، خنجرها فرود آمدند و سپس با تیغه ایی خون آلود خارج شدند .
کاساندرا با تیغه شمشیر ، بندهای بین اسبها و گاریها را جدا کرد و گفت : از اینجا می ریم .
تِد : از بین این همه گرگ نمی تونیم رد بشیم !
کاساندرا : سعی تو بکن ، هممون می خوایم زنده بمونیم ، ولی اگه مردیم ، با افتخار مردیم ! اسیر بشی فکر نمی کنم بزارن با افتخار بمیری ؟!
گرگها از روی آتش پریدند . اندازه شان خیلی بزرگتر و بیشترشان سفید بودند .
کاساندرا خنجر و شمشیرش را محکم در دست گرفت و شروع به دویدن کرد ،روی لبه یکی از گاریها پرید و خودش را در هوا رها کرد. گرگ متوجه حمله او شد . دندانهایش آماده گرفتن او شدند ، کاساندرا شمشیرش را بین خودش و او قرار داد و آماده ضربه زدن با خنجر شد . اندازه گرگ برایش مهم نبود، او با موجودی چندین برابر او روبرو شده بود . گرگ با سرعت فوق العاده ایی به سمتش چرخید و بدنش را از مسیر خنجر او دور کرد ، شمشیر در میان دندانهای او متوقف شد ، کاساندرا خنجر را با تمام قدرت فرود آورد ، لحظه ایی بعد با شدت با زمین برخورد کرد . درد سراسر بدنش را فرا گرفت . گرگ از روی زمین بلند شد . او خودش را به زمین انداخته بود تا کاساندرا نتواند ضربه کاری به او بزند ! او هم با تمام دردی که داشت ، روی پاهاش ایستاد . اسبها رم کردند و با لگد پرانی فرار کردند . گرگ به سمت کاساندرا هجوم آورد که با ضربه شدیدی تعادلش را از دست داد . کاساندرا از فرصت استفاده کرد و در حالیکه با دو دست خنجر را گرفته بود، خودش را به روی گرگ پرتاپ کرد، و روی بدن او بی حرکت ماند . حس کرد کسی او را نوازش می کند ، چشمانش را باز کرد ، کامت با دیدن حرکت او سری تکان داد و خره ایی آرام کرد ، او افسار را گرفت ، اسب با بلندکردن گردنش به او کمک کرد تا بلند شود ، اسبش نجاتش داده بود . کاساندرا با دست گردنش را آرام نوازش کرد . کامت هم سرش را به صورت او مالید .
کاساندرا نگاهی به اطرافش کرد ، آوکسیس با چالاکی و قدرت یه الف در حال جنگیدن با گرگ ها بود ، ویلیام و تد هم با اینکه زخمی شده بودند ، ولی یک لحظه از هم جدا نمی شدند ، آنها در حالیکه پشت به پشت هم داده بودند ، با گرگ ها می جنگیدند .
ویلیام : آوکسیس ! یکی از اون جادو هاتو به کار ببر ، ما رو از شر اینها خلاص کن !
آوکسیس : خیلی به هم نزدیکیم ، بقیه هم آسیب می ببینن ، همتون سعی کنین یه جا جمع بشین ، خنجرها رو محکم تو دستاتون محکم نگه دارین، دسته شمشیر ها رو هر وقت گفتم رها و به سمت شهر فرار کنین!
افراد باقیمانده به دستور او عمل کردند . او راهرویی با دیوارهای از آتش در پشت سرش ایجاد کرد .
کاساندرا صدای آوکسیس را در ذهنش شنید : یه محافظ دور تو و اسبت درست کردم ، همونجا بمون .
آوکسیس : حالا !
همه دسته های شمشیر را رها کردند . شمشیر ها در هوا معلق ماندند .
تد : به طرف راهرو !
همگی شروع به دویدن کردند ، گرگ ها هم سعی کردند تعقیبشان کنند که با شمشیر هایی که با شدت با آنها برخورد کردند رو برو شدند . صدای زوزه آنها بلند شد و یکی پس از دیگری روی زمین افتادند . کاساندرا سعی کرد سوار اسب شود . سپس دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت : برو کامِت .
اسب به سمت راهرو حرکت کرد . آوکسیس ، بعد از خروج او از حصار خارج شد . دو طرف راهرو به هم پیوستند .
نمسیس در گوشه ایی ، صحنه جنگ را تما شا می کرد . به افرادش دستور داد ، آهسته به سمت صحنه نبرد پیشروی کنند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

سبحان بامداد , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/10/1395),مریم مقدسی (1/10/1395),ترنم سرخسی (1/10/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),سبحان بامداد (4/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 12:57

@};-


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 13:17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
@};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 13:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کامت به معنی ستاره دنباله دار



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.