در میان آتش - 44

کاساندرا از آوکسیس خواست تا با او ذهنی صحبت کند .
آوکسیس : الان امنه ! نگران به نظر می یای؟
- اینها که توی این لیست هستن ، واقعا مخالف موردور هستن ؟!
: در این مورد بایرون بهت دروغ نگفته ؛ بله از رهبران مخالف فرنیک هستن .
- هیچوقت فکر نمی کردم ، مجبور به کاری بشم که دوست ندارم ! با این گردنبندها و اون جادو ؛ می تونی از بینشون ببری ؟
آوکسیس : جادوی قدرتمندیه ، به شدت از خودش دفاع می کنه ! برای از بین بردنش باید وقت زیادی صرف کنم ، ما همش زیر نظر هستیم ، حتی وقتی در شهر گردش می کنیم ، به راحتی می تونم نگاه دیفرل رو حس کنم ، اینکه می تونه بدون اراده خودت ، بدن و حرکاتتو کنترل کنه ، درسته . این جادوییه که ما هم در مواقعی به کار می بریم ، ولی این خیلی قدرتمند تره ، نباید بذاری به اون مرحله برسه ! یه قدرت همطراز با فرنیک می تونه طلسم رو بشکنه .
تِد خودش را به کاساندرا رساند و گفت : اون خونه که سر کوچه قرار داره .
کاساندرا : توقف نکنین و ازش رد بشین .
- باشه .
کاساندرا نگاهی به خانه های اطراف انداخت . جای مناسبی برای توقف گاری ها نبود . آنها اگر می خواستند توقف کنند ، باید مقابل پنجره یکی از خانه ها می ایستادند ؛ صدای اسب ، چرخ گاریها و حمل جعبه باعث می شد که صاحبان خانه و یا دیگران را به کنار پنجره ها بکشاند . به عقب نگاه کرد . حرکت 20 نفر با هم ، می توانست شک برانگیز باشد . اگر به مأموران گشتی برمی خوردند ، درد سر درست می شد . روی هر گاری در قسمت سرنشین 3 نفر قرار داشتند، ویلیام و تد و بقیه با اسب در کنار آنها حرکت می کردند . سر اسب را برگرداند و به طرف گاریها رفت .
کاساندرا : به 4 گروه 3 نفره تقسیم بشین ، من و آوکسیس و 6 نفری که گاریها را هدایت می کنن با هم حرکت می کنیم . از هم فاصله بگیرین ، اینطوری مثل یه کاروان می مونیم و جلب نظر می کنیم . اگه به گشتی های شهر بر بخوریم ، باعث شناسایی و دردسر می شه . نفرات کم ، زیاد جلب توجه نمی کنه . از ما جلوتر برین ، این شکار آخر رو با اسب می یارم . حرکت کنین . پس از رفتن آنها ، کاساندرا ،یک نفر از هر گاری را انتخاب کرد تا با او بمانند .گاریها هم به راه افتادند و در جای بهتری توقف کردند .
آنها از اسب پیاده شدند . آوکسیس کارش را شروع کرد . چند نفر فانوس به دست از دور نمایان شدند .
یکی از افراد گفت : باید گشتی ها باشن !
کاساندرا : آره !
- چیکار کنیم ؟
کاساندرا : آوکسیس ، قبل از اینکه متوجه ما بشن و اینجا برسن ، می تونی متوقفشون کنی ؟
آوکسیس نگاهی به آنها کرد . گشتی ها ایستادند .
آوکسیس : بریم ، داخل کوچه و تو تاریکی پنهان بشیم .
همه به حرف او عمل کردند . پس از مدتی فانوس ها از مقابلشان عبور کردند . مدتی صبر کردند تا مطمئن شوند که آنها دیگر نیستند .
آوکسیس : هر چه زودتر این مأموریت رو انجام بدین ، اونها دوباره برمی گردن .
در مقابل خانه اِلسا ، او از جادوی خواب استفاده کرد . لحظاتی بعد با اشاره او ، از طریق یکی از پنجره ها وارد خانه شدند . در طبقه پایین هیچکس نبود . کاساندرا و آوکسیس به سمت طبقه بالا رفتند . دو نفر دیگر هم به جستجو و مراقبت از طبقه پایین پرداختند . خط نور باریکی از داخل یکی از اتاقها به داخل راهرو می تابید . آرام وارد شدند . السا ،سرش روی لبه تخت قرار داشت و دختر نوجوانی روی تخت درخواب بود . جادوی آوکسیس ، هر دو را به خواب فرو برده بود . کاساندرا به طرف السا رفت ، او را از لبه تخت جدا کرد و سپس او را روی دستانش گرفت . از اتاق خارج شدند . دو نفر دیگر با دیدن آنها و السا ، پنجره را دوباره بستند و قبل از آنها از خانه خارج شدند و پس از بررسی اطراف ، کاساندرا و آوکسیس هم به دنبالشان رفتند . آوکسیس به او کمک کرد تا اِلسا را روی اسب قرار دهد . به راه افتادند . ویلیام و تِد ، با دیدن آنها جلو رفتند و السا را از او تحویل گرفتند و مانند بقیه داخل جعبه و گاری قرار دادند .
کاساندرا : بریم .
عملیات شکار به پایان رسید . چند نفر مامور شدند قبل از آنها خودشان را به جنگل برسانند و جایی دور افتاده در جنگل را برای کندن قبر پیدا کنند و پس از انجام کار به بقیه خبر بدهند .
کاساندرا نیرویی را در خودش احساس کرد ، پس از مدتی آرامش به سراغش آمد . آوکسیس ، صحنه دختری را که روی تخت خوابیده بود را از ذهنش پاک کرد . کاساندرا بعد از جادوی آوکسیس ، هم دختر و هم اتفاقی که باعث این کار شد را به خاطر نمی آورد . فقط حس آرامشی بعد از یه اضطراب در خاطرش مانده بود . آوکسیس ، آن صحنه را هم از ذهن خودش پاک کرد تا بعدها ناخواسته و یا به اجبار چیزی به کاساندرا در موردش نگوید . هر چه به طرف جنگل می رفتند از تعداد خانه ها کاسته می شد .بعد از مدتی یکی از افراد برگشت و آنها را به سمت محل اعدام مخالفین راهنمایی کرد .
آوکسیس در ذهن کاساندرا گفت : اگه برات سخته ، می تونی به بقیه بگی این کار رو انجام بدن ، در مبارزه و جنگ می دونم که حریفت رو به راحتی نابود می کنی ! ولی اینجا ، نه میدون جنگه و نه اینها حریفت !
کاساندرا : هنوز تصمیم نگرفتم ، ولی اگه دیدم نمی تونم ، به بقیه و حتی تو می گم که انجامش بدین .
آوکسیس سری تکان داد . کندن قبر تمام شد .
کاساندرا رو به آوکسیس گفت : هنوز بیهوشن ؟
- آره .
: نمی خوام وقتی که میمیرن به هوش بیان ! این طوری مردن هم برای اونها و هم ما بهتره !
آوکسیس دوباره جادوی خواب را اجرا کرد و آنها را به خواب عمیق تری فرو برد .
ویلیام ، تِد و بقیه ، آماده اجرای دستور کاساندرا بودند . قلابها را در دستانشان گرفتند . آوکسیس به آنها اشاره کرد که ساکت باشند .
پس از مدتی گفت : ما تنها نیستیم !
همگی به سرعت شمشیر ها را به دست گرفتند و آماده مقابله با مهمان یا میهمانان نا خوانده شدند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (26/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (26/9/1395),حسین شعیبی (26/9/1395),ف. سکوت (26/9/1395),مریم مقدسی (26/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (26/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),ترنم سرخسی (27/9/1395),ترنم سرخسی (27/9/1395),بهروزعامری (27/9/1395),شهره کبودوندپور (28/9/1395),ف. سکوت (29/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 20:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام:)
و عرض ادب و ارادت به آقای ناصر الملکی

چند تایی کارهای جالب توی داستان هست .. بعضی وقت ها به خودم میگم کاش میشد و تخیلی نبود .. مثل پاک کردن ذهن .. یا بعضی از جادو ها .. اینم خیلی خوبه .. اونجایی ک توی ذهن.. با هم حرف میزنن :D
چه توی این قسمت و چه توی قسمت قبل .. وقتی داشتم میخوندم همه اش به این فکر میکردم.. از بس حرف (س) توی اسامی شخصیت ها هست.. ک اگه یه نفر نوک زبان باشه نتونه حرف س رو تلفظ کنه و بخواد این داستان رو بخونه .. کل صفحه مانیتورش میشه پر از آب دهن :D :D :D :D :D
شوخی هامو به دل نگیرید لطفا :">
خیلی وحشتناکه آدم ها رو زنده به گور کردنا [-(
ولی من حدس میزنم .. اینا زنده به گور نمیشن .. این خط اینم نشون :D حدسمم زیاد درست از آب در نیاد مهم نیس ..ولی این السا آخرش شر میشه برا اینا :D
باید منتظر موند و خوند :)

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 20:59

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
بازم دست شما درد نکنه ،
تنها کسی که برام می نویسه ، ایراداتو حتی در غالب شوخی می گه ، شما هستین.

-
خیلی خوب بود .. این دوتا قسمتی ک خوندم .. به نظرم اینقدری کشش داشت ک منتظر بمونم اونم بی صبرانه برا بقیه داستان
تا اینجای داستان عالی بود و من یقین دارم بقیه داستان همینطور پرهیجان پیش میره
این دو نظر بالا را در دوقسمت -2 و 11 همین داستان نوشتین ، امیدوارم که من تونسته باشم این حس رو همچنان در شما برای خواندن داستان حفظ کنم ، و نظر شما در مورد داستان عوض نشده باشد
و ممنون از اینکه همچنان با بزرگواری همراهم هستین
@};- @};- @};- @};- :"> :x :)


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 21:17

سلام ودرود بر نویسنده ی داستان های تخیلی داستانک
با خودم فکر می کردم ،که اگر داستان ترجمه شود وروزی از آن فیلمی پر فروش ساخته شود کار گارگردان وفیلم نامه نویس چقدر آسان خواهد بود.حرکات بسیار عالی توصیف شده است ،طوری که حس حرکت دوربین را القا می کند وگفتگو ها هم بسیار خوب رد وبدل شده است.ودیگر اینکه ترجیح می دادم رمان را به صورت کامل می خواندم تا وقفه ای که در خواندن به وجود می آید کشش داستان را برایم از بین نمی برد تا مجبور به باز خوانی قسمت های قبل نمی شدم.ذهن خوانی هم برای خود هنری است وجادوی هم که هنری باستانی محسوب می شود،ذهن خواننده را بیشتر درگیر ماجرا می کندو...
منتظر ادامه هستم
پایدار وبرقرار باشید


@ترنم سرخسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 00:05

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
و ممنون بات نظرتون،
من هم امیدوارم بتونام روزی این داستان را چاپ کنم ،
در این سایت این داستان مورد تأیید میران داستان نویسی سایت قرار می گیره ، اما در مورد وزارت ارشاد ، زیاد مطمئن نیستم ، در مورد بزار نشر ، یکی از ناشران که عضو این سایت هم هست ، به من گفته که بازار خوب نیست ، البته خودم تا به حال واردش نشدم تا به ببینم چقدر این مسئله درسته،
هزینه اولیه ، برای اخذ مجوز ( البته برای چند ماه پیش ) 350 هزار تومان اعلام کرد و خود انتشارات و هزینه چاپخانه و غیره بهش اضافه می شه ، مسئله دیگه حق نشر و حقوق مؤلفه
که من به هیچ انتشاراتی نمی خوام بدم و سوم ، بازار یابی و تبلیغ برای کتابه ،
مطمئن نیستم که چندین میلیون خرج کنم ، چقدر کتاب در بازار به فروش می ره ، و یا اینکه کتابها برای خودم می مانند.
با این حال ممنون که سر می زنید و برام می نویسید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.