در میان آتش - 43

کاساندرا و تمام افرادش ، لباس مردم شهر را پوشیدند ، چاقو و خنجرهایشان را در زیر لباسهایشان پنهان کردند ، در ظاهر باید غیر مسلح به نظر می رسیدند . بهترین مکان برای زیر نظر گرفتن و فهمیدن مقدار صحت اطلاعات ، بازار شهر بود . او نمی خواست فردی اشتباهی و یا خارج از لیست به قتل برسد .
کاساندرا رو به ویلیام کرد : این 3 نفر ، جاش ، هنری و الکس ، اسامی هستن که توی این لیست نوشته شده ؛ می خوام دقیقا بفهمی تو جایی که زندگی می کنه ، همراهانی هم داره یا نه ؟ زن و بچه ، دوستاش ، موقع گرفتنش نباید هیچکدوم از اینها حاضر باشن ، لازم باشه باید از خونه یا جایی که زندگی می کنه ، دورش کنیم و بعد بگیریمش .
ویلیام : این همه احتیاط برای چیه ؟ به محض اینکه دیدیمش دستگیرش می کنیم ، و گرنه ممکنه فرار کنه ؟!
- اولا که این مأموریت سریه ! پس هیچکس نباید خبر دار بشه ؛ دوما : ممکنه زن و بچش دخالت کنن و صدمه ببینن ! و نکته مهمتر اینکه من دوست ندارم ، هنگام شکار به چشمانی غیر چشمان شکارم نگاه کنم و مدام چهره آنها را در ذهنم ببینم !
ویلیام : تا به حال ندیدم ، آدم کشی با این احساسات عمل کنه !
- من آدم کش نیستم ! اما حالا که به هر دلیلی قبول کردم ، این کار رو انجام بدم ، به روش خودم انجام می دم ، پس مواظب باش اشتباه نکنی ! چون اگه شکار من بشی بهت رحم نمی کنم ! و اما 3 نفر دوم : جان ، کوین و السا ، دو مرد و یه زن ، اینها به عهده توئه تِد ؛ تا ظهر کارتون رو تموم کنین . امشب این شش نفر شکار می شن .
ویلیام و تِد از او جدا شدند.
ویلیام : آدم عجیبیه ، با اینکه یه دختره ولی خیلی خشن و خطرناک به نظر می رسه . مطمئنم که کنار اومدن باهاش مشکله ، نمی خوام باهاش در گیر بشم !
تِد : اون یه شکارچی اژدهاست ، اینو از یکی از سربازا شنیدم ، پس یه دختر معمولی نیست ، باید ببینیم چه کار می خواد بکنه ، اون دختر الف ، برعکسش خیلی آرومه !
آنها در قسمتی از راه از هم جدا شدند . کاساندرا به محل نگهداری گاری ها رفت . قسمت بار گاری را به وسیله دو تخته بلند چوبی که به حالت افقی قرار گرفته بودند به 3 قسمت مساوی و به اندازه پهنا و حجم یک انسان معمولی تقسیم کرده بودند . برای آسان و سریعتر شدن حرکت جعبه هایی که افراد ربوده شده در آن قرار می گرفتند ،در کف گاری ، از الوارهای گرد در طول مسیر تا رسیدن به لبه پشتی راننده استفاده کردند . تخته چوبی یکپارچه را روی دو الوار افقی و با مقداری فاصله از لبه دیواره پشت راننده گذاشتند و آنرا با میخ و پرچ محکم کردند . برای امتحان یکی از افراد داخل یکی از جعبه ها دراز کشید ، سپس جعبه را روی لبه پشت گاری قرار دادند و آنرا به سمت جلو هل دادند و سپس با قلابی آهنی که به دست چوبی ضخیم و بلند متصل بود جعبه را بیرون کشیدند . سپس گاری را با بسته های کاه و کاه های باز پرکردند . همه چی برای اجرای آدم ربایی آماده بود .
اولین نفر جاش بود . کاساندرا به همراه آوکسیس به سمت خانه رفتند . کاساندرا چند ضربه به در زد . مردی در میان در ظاهر شد .
کاساندرا : شما جاش هستین ؟
- بله خودم هستم !
: باید همراه ما بیاین ! یه اتفاقی افتاده ، شما تو خطرین ، موردور و فرنیک ، وقت حرف زدن نداریم .
- شما کی هستین و این ...
جاش ناگهان بیهوش شد . کاساندرا او را گرفت . آوکسیس جادوی خواب را زمزمه کرد . مه ایی در داخل خانه به حرکت در آمد . با اشاره کاساندرا ، گاری ها به سمت آنها آمدند . ویلیام و تد و بقیه پس از بستن دست و پای جاش ، او را داخل جعبه گذاشتند و به گاری منتقل کردند .
کاساندرا : کسی بیدار نمونده ؟
آوکسیس : نه !

آنها سوار اسبهایشان شدند، پس از مدتی گاری ها هم به دنبال آنها به راه افتادند . هنری و الکس هم با قدرت آوکسیس به دام افتادند . نفر بعدی جان بود .
آوکسیس : اینجا نفرات زیادی هستن .
کاساندرا : تد، می دونی چند نفرن ؟
تد : نه ! اون موقع که دنبالش بودم ، تنها بود !
آوکسیس به دنبال ذهن جان گشت ؛ افراد اگر هم متوجه می شدند ، بیشتر آن را به تو هم نسبت می دادند . آوکسیس چند سحر دیگر را اجرا کرد ، تا متوجه شود بین آنها ، ساحر و یا کسی که توانایی خواندن ذهن را دارد ، هست یا نه ؛ ویلیام و تد به دقت به کارهای او نگاه می کردند ، قدرت یک الف را می توانستند از نزدیک ببینند .
آوکسیس : باید بریم تو، اونها نمی تونن حرکت کنن .
همگی نقاب به چهره زدند و وارد شدند . کاساندرا در کنار در ایستاد .
ویلیام نگاهی به او کرد ، پس واقعا او به حرفهایی که می زد ، اعتقاد داشت و به آنها عمل می کرد .
آوکسیس : اون مرد جان و اون یکی کِوینه .
ویلیام و تد ،آن دو را خارج کردند . آوکسیس سحر دیگری را اجرا کرد و سپس از خانه خارج شد . به حرکت ادامه دادند ، یه نفر دیگر مانده بود .
ویلیام : اون دختر الف همچین هم آروم نیست ؟! دیدی با اونها چه کار کرد ؟
تد : آره ! من همیشه تا جایی که می شه از الفها و ساحرها و جادوگرا ، دوری می کنم ! با الفها زیاد برخورد داشتم ، ولی برخوردها عادی بود ، همیشه دوست داشتم در مورد الفها و قدرتشون ، اطلاعات زیادی بدست بیارم ، امشب نه یه بار ، بلکه 5 بار این قدرت را دیدم ، می گن اونها جنگجویان خیلی ماهری هم هستن ، ولی فکر کنم ، چون کاساندرا کنارشه ، احتیاجی به این کار نداره ! اونها همدیگه رو تکمیل می کنن .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

سبحان بامداد ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (25/9/1395),فرزانه رازي (25/9/1395),ترنم سرخسی (25/9/1395),بهروزعامری (25/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),بهروزعامری (27/9/1395),شهره کبودوندپور (28/9/1395),

نقطه نظرات

نام: غریبه   ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 16:51

s://telegram.me/gardoonedastan


@غریبه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 19:25

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون که سر زدید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.