در میان آتش - 41

شارلوت آماده برگشتن به پایتخت شد . ماریا هم خودش را به آریانا رساند . او اینبار هیچ حرفی نسبت به تصمیم و رفتار پرنسس ، در ترک اردوگاه نزد . ماریا خبر ، بازگشت او را به روهان داد . روهان به دیدنش رفت .
شارلوت : به پایتخت برمی گردم ، اینجا موندم، فایده ایی نداره ، در این وضعیت ، آرامش بهترین راه حله ، هرچند مادرم ، بازخواستم می کنه . در موقع مناسب ، دوباره اقدام می کنم و به عنوان یکی از فرماندهان ارشد در کنار نیروهای سلطنتی و پدرم به اینجا برمی گردم .
روهان : خیلی خوبه ، این معامله به سود هر دوی ماست ، به سلامت به پایتخت برگردین . براتون ، مراسم بدرقه رسمی برگزار می کنم .
شارلوت : موفق باشی ژنرال .
ساعتی بعد ، شارلوت در حالیکه ماریا و هلن در کنارش بودند به سمت پایتخت حرکت کرد . روهان مانند مراسم استقبال با لباس رسمی نظامی او را بدرقه کرد . در حین مراسم چشمش به والرین افتاد که در گوشه ایی ایستاده بود و رفتن شارلوت را تما شا می کرد . روهان بعد از رفتن شارلوت به سمت والرین رفت .
والرین لبخندی زد و گفت : بزرگ شده ، و بهتر از چیزی بود که در ذهنم داشتم ، حریفی قابل احترام . هلن نسبت به قبل شکسته تر شده ، واقعا همدم خوب و وفاداریه ، تو غمها و شادی ها در کنارم بود ، مثل یه مادر .
روهان : دوست داشتم ، شما دو تا در کنار هم بودین ، اما همیشه همه چی به دلخواه ما پیش نمی ره ، حالا برنامتون چیه ؟
: خب با مریدا ، شهر رو می بینم و عصر از اینجا می رم ، طبق قرارمون بیارش تا اژدها رو ببینه .
- حتما .
والرین : توی این لباس نظامی ، خیلی جذابی ژنرال ، می خوام ، چه موقع رفتن و چه موقعی که اون دختر رو می یاری ، با این لباس باشی .
- هر چی شما بخوایی پرنسس .
والرین لبخندی زد و به سمت میهمانخانه رفت . سپس با مریدا برای گردش و دیدن شهر از آنجا خارج شد . هنگام عصر روهان با لباس نظامی و در کنار والرین ، اسب می راند ، پرنسس را تا خارج از دروازه های شهر همراهی کرد . والرین نگاهی به او کرد . روهان سرش را فرود آورد و به او تعظیم کرد . پرنسس نهیبی به اسبش زد . بعد از رفتن او ، دسته ایی از کلاغها از با لای سرش گذشتند . روهان به میهمانخانه رفت .
مریدا : پرنسس به پایتخت برگشت ، الان دیگه باید خیالتون راحت شده باشه ژنرال !
روهان : روزهای سختی بود . فعلا بحران رو پشت سر گذاشتیم . مریدا می خوام با من بیایی .
: کجا ؟!
- در مورد قولی که بهت داده بودم ، او قبول کرده تو رو ببینه !
مریدا نگاهی به گیبلی و روهان کرد . و سپس با حیرت خنده ایی کرد.
گیبلی : به آرزوت رسیدی ، یه مدت دیگه می تونی ناجیتو ببینی .
روهان : برای اینکه مشکلی پیش نیاد ، باید تا جنگلهای شایر بریم ، بهتره زودتر آماده بشی ، او یه مدت کوتاهی می تونه با تو باشه .
مریدا : خیلی هیجان زده ام ، می رم تا یکی از اسبها رو بیارم .
- بیرون منتظرتم .
پس از مدتی مریدا به روهان پیوست ، هر دو نهیبی به اسبها زدند و به طرف جنگل حرکت کردند . تمام اتفاقاتی که در دهکده برایش افتاده بود در مقابل چشمانش مجسم می شدند . روهان نگاهی به چهره او کرد و سر تکان داد . در مکانی دورتر و نزدیک یک درخت اسبها را محکم بستند تا با دیدن اژدها نتوانند فرار کنند .
پیاده مسافتی را طی کردند و منتظر آمدن او شدند . مریدا به اطراف و آسمان نگاه کرد . وقتی آسمان به حالت گرگ و میش در آمد ، ناگهان باد شدیدی شروع به وزیدن کرد . موهای بلند مریدا به هم ریخت و جلوی صورتش را پوشاند . او با دست آنها را کنار زد . اژدها آرام در حال فرود آمدن بود . مریدا به سختی سعی کرد تا تعادلش را حفظ کند و زمین نخورد . با بسته شدن بالهای اژدها ، باد هم فرو کش کرد . مریدا با چشمانی کاملا باز و در حالیکه انگشتانش را در هم گره کرده بود ، به ناجی پر قدرت و با عظمتش نگاه می کرد .
اژدها سرش را پایین آورد و صورتش را در مقابل صورت مریدا نگه داشت . نفس گرمش به صورت مریدا می خورد . مریدا دستش را دراز کرد ، ولی در بین راه منصرف شد و دستش را عقب کشید .
روهان : می تونی لمسش کنی ! اجازه این کار رو داری !
مریدا دستانش را رو ی دو طرف صورت او گذاشت . اشک از چشمانش جاری شد . پیشانی اش را روی فک بالایی اژدها گذاشت و گفت : متشکرم ، متشکرم ! هم از اینکه گذاشتی ببینمت و هم اینکه نجاتم دادی ! هیچ وقت فراموشت نمی کنم ، دوست داشتم با تو دوست می شدم و همیشه در کنارت بودم !
سرش را بلند کرد و به چشمان اژدها که به او خیره شده بودند، نگاه کرد . ناگهان اژدها روی زمین نشست و یکی از بالهایش را باز کرد . مریدا نگاهی به روهان کرد ، در چهره او هم تعجب و حیرت را به وضوح می دید . اژدها غرش خفه ایی کرد .
روهان : می خواد پشتش سوار شی !
مریدا مردد بود . اژدها با پوزه اش ضربه ایی به او زد . مریدا از طریق بالش ، خود را به پشت او رساند . اژدها روی پاهایش ایستاد و شروع به بلند شدن از زمین کرد . لحظاتی بعد مریدا در آسمان بود ، و همه چی در زیر پایش مثل فرشی گسترده شده بود . او می توانست ، کوهها ، آریانا ، تمام قلمرو جنگل و شایر را ببیند . اژدها تا مدتی به پروازش در آسمان ادامه داد . مریدا از خوشحالی گریه اش گرفته بود . اژدها پس از مدتی دوباره فرود آمد .
مریدا از پشتش پیاده شد ، تعظیمی کرد و گفت : ممنونم برای همه چی .
اژدها سرش را به طرف روهان برگرداند . او صدای والرین را در ذهنش شنید : فکر می کنم این آخرین دیدار ما در این شرایط باشه ، ژنرال . از اینکه در این مدت همراهم بودی خوشحالم ، این دختر ، اولین و تنها کسی بود که من سوارش کردم ، دختر شجاع و مهربونیه ، مواظبش باش ، خداحافظ .
اژدها بالهایش را باز کرد و به آسمان پر کشید . هر دو دور شدن او را تماشا کردند .
مریدا به سمت روهان رفت و دستانش را گرفت : ممنونم ژنرال ، هیچوقت این لحظه و کاری رو که برام کردی ، فراموش نمی کنم .
روهان با خنده گفت : من هم همینطور ! او به هیچکس اجازه نداده بودکه سوارش بشه ! تو اولین و آخرین نفری هستی که این اجازه رو پیدا کرد . بهتره تا هوا تاریک نشده برگردیم ؛ همه اژدها ها مثل این نیستن !
مریدا خنده ای کرد ، مدتی بعد آنها به سمت آریانا در حال حرکت بودند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ف. سکوت ,سبحان بامداد ,ترنم سرخسی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (21/9/1395),ف. سکوت (21/9/1395),سبحان بامداد (21/9/1395),ترنم سرخسی (22/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 20:42

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر جناب ناصرالملکی بزرگوار

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 21:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام بر شما خوش آمدی:) @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 14:17

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ادب و ارات بی شمار :)

فعلا ک توی داستان ارامش نسبی برقرار شده .. فکر میکنم آرامش قبل از طوفان باشه :D
پاراگراف اول .. فعل با جمله هم خوانی نداره
فعل، حرف (زدن) هست و فعل، (اعتراض) نکردن .. اون وقت فعل (زدن) حذف شده . جمله، وقتی خونده میشه با فعل اعتراض خونده میشه .. (حرفی نزد و اعتراضی نکرد)
یه لحظه صبر کنید ببینم خودم فهمیدم چی گفتم
حالا که داستان افتاده توی آرامش و حدس هم نمیشه زد میخواد چه اتفاقی بیفته:-s منم ک بیکارم .. گفتم یه ذره گیر بدم .. به ویراش جمله ها و محاوره ای شدن بعضی از کلمه ها :D :D منظورم به دیالوگ ها نیستا

دم قلمتون همچنان گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 14:23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
فعل، حرف (زدن) هست و فعل، (اعتراض) نکردن .. اون وقت فعل (زدن) حذف شده . جمله، وقتی خونده میشه با فعل اعتراض خونده میشه .. (حرفی نزد و اعتراضی نکرد)
این خیلی خوبه ، تا باشه از این بیکاریها !
کاش تو قسمتهای قبل و بعدی هم ، یه ذره گیر بدید .. به ویراش جمله ها و محاوره ای شدن بعضی از کلمه ها.
ممنون که آمدید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 20:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بسیار بر جناب ناصرالملکی ...
شاد و عاشق تا انتها .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.