در میان آتش - 40


هنگام ظهر ، مریدا و بقیه کارکنان ، آماده شدن تا مشتریها و مسافران به سالن غذاخوری بیایند . جای روهان خالی بود ، دنبال والرین گشت ، او را در گوشه دیگری از سالن پیدا کرد . نفس راحتی کشید . با آمدن مسافران و مشتریان ، به میان آنها رفتند تاسفارششان را بگیرند. روهان وارد شد و به سمت میز همیشگی اش رفت .
پس از مدتی مریدا به سمت او رفت ، لبخندی زد و گفت : سلام، امروز ، گوشت گاو ، گوسفند ، مرغ و ماهی داریم .
روهان : مرغ و نوشیدنی
مریدا : یه نفر می خواد تو رو ببینه،می گه یه نفر رو گم کرده و فقط یه مقام بلند پایه می تونه اون پیدا کنه ، بهش اسمتو نگفتم ؛ گفتم : اول باهاش صحبت می کنم و اگه قبول کرد ، بهت خبر می دم.
- کی هست ؟ می شناسیش ؟
- نه ! تا به حال ندیدمش ، یه زنه و اسمش والرینه .
روهان باشنیدن نام والرین ، چهره اش در هم رفت ، اما بلافاصله سعی کرد بر خودش مسلط بشه.
مریدا : چی شد ؟! رنگت پرید ؟ اتفاقی افتاد ه؟!
- نه از این اسم جا خوردم ، حالا کجاست ؟!
: تو همین سالونه، الان می خوای ببینیش ؟
روهان: وقتی غذام تموم شد ، حتما می خواد کلی داستان برام تعریف کنه و آخرشم بزنه زیر گریه !
مریدا خنده ایی کرد و گفت: هر چی تو بخوای ، چند دقیقه دیگه ، غذا رو برات می یارم .
او از تمام مشتریها سفارششان را گرفت ، به کنار میز والرین رفت و گفت : والرین چی سفارش می دی؟ می خوای غذا رو ببرم تو اتاق ؟
والرین : همین جا می خورم ، برای شام، غذا رو بیار بالا ؛ اون مرد که کنار پنجره و پشت میزی که صبح نشسته بودم ، همونی که در موردش حرف می زدی ؟
مریدا سرش را به طرف روهان برگرداند و سپس رو به والرین گفت : خودشه ، باهاش صحبت کردم ، قرار شد بعد نهار ، ببرمت پیشش و بهش معرفیت کنم.
والرین لبخندی زد و گفت : خیلی خوبه ، هرچی اون سفارش داده برای منم بیار .
مریدا سری تکان داد و به سمت آشپزخانه و سپس به کنار گیبلی رفت .
مریدا : یه چیزی این وسط درست نیست ! تا اسم والرین رو بردم ، رنگ از چهره اش پرید.
گیبلی : والرین ؟! به نظر منم یه جورایی آشناست و جایی شنیدم .
- اسم خیلی ها ، والرینه ! این چه ربطی داره ؟!
: این اسم برای روهان معنی داره ! مگه نگفتی : تا بهش گفتی ، رنگش پرید ؟!
- چرا ؟
گیبلی : باید صبر داشته باشیم .
مریدا، غذای روهان و والرین را برایشان برد . پس از پایان غذا و خلوت شدن سالن ، او به همراه والرین ، پیش روهان رفتند .
مریدا : ایشون والرین هستن؛ والرین ، ایشون ژنرال روهان .
روهان با دیدن والرین ، در جایش خشک شد ، لبانش می لرزیدند . آرام از جایش بلند شد.
والرین : خوشوقتم ژنرال !
روهان به آهستگی گفت : من هم همینطور خانم !
مریدا با تعجب به هر دویشان نگاه کرد ، برای خلاص شدن از جو بوجود آمده ، با لبخند گفت : تنهاتون می ذارم !
بعد از رفتن او ، والرین در آن طرف میز و مقابل روهان نشست .
روهان در ذهنش صدای والرین را شنید : بهتره ، خودتو جمع کنی ، می دونم که ازدیدنم شُکه شدی .
روهان : پرنسس ! اینجا چه می کنین ؟ چرا به آریانا اومدین ؟!
- خودت حدس بزن .
: در مورد شما حدس زدن سخته !
- خواهر عزیزم ، شارلوت !
: شارلوت که اینجا نیست !
- روهان ! خودت می دونی که می تونم ذهنت رو بخونم ، اما بهتره دیگه به این ذهنی حرف زدن ادامه ندیدیم ، باعث شک و جلب توجه بقیه می شه ، آرامش خودتو حفظ کن !
روهان گفت : با شارلوت چیکار داری ؟!
والرین : صبر کن .
رو به مریدا کرد و گفت : برامون نوشیدنی بیار ، لطفا .
مریدا برایشان نوشیدنی آورد .
والرین : ممنون ، از اینکه منو با ژنرال آشنا کردی .
- خواهش می کنم ! امیدوارم ، گمشده تون رو پیدا کنین .
با دور شدن او ، والرین ادامه داد : می دونم که شارلوت به جنوب اومده ؛ بی سر و صدا و مخفیانه، اسم و نسبت منو با خودش فهمیده و می خواد بقیه معما ها رو در مورد من حل کنه ، چند تا از سربازاش ، الان در فالاران اسیرن .
روهان : سرباز به فالاران فرستاده ؟! خیال کردم که مشکل رو حل کردم ؟!
- مشکل رو حل کردی ؟ می دونم که تو حرفی در مورد من بهش نزدی ، سالهاست که این راز رو تو سینه و فکرت دفن شده ، استفان و والریا بفهمن ، هم تو و هم شارلوت ، مواخذه می شین ، شارلوت چقدر در مورد من می دونه ؟
روهان : خیلی تو داره ، حرف نمی زنه ، به سرسختیه خودته ، مجبور شدم ، شخصا متوقفش کنم ف می خواست از طریق شایر به فالاران بیاد . می دونی ، پرنسس ، راستش از مخفی کردن این راز خسته شدم ، بیشتر باعث درد سرم شده ، من داخل یه مثلث ، گیر افتادم . یه ضلعش تویی ، یه ضلعش ، شارلوت و ضلع سوم ، شاه و ملکه . و هر لحظه این مثلث داره کوچکتر می شه .
والرین : شارلوت رو نشونم بده ! می خوام ببینمش ، با مریدا می خوام شهر رو بگردم . برای بررسی استحکامات و اسرا ر نظامی ، اینجا نیومدم . مریدا همون دختری که می خواد منو ببینه ، درسته ؟
روهان : خودشه .
- موقع رفتنم ، همون جایی که منو برای رسوندن نامه دیدی بیارش ،همون جا می بینمش . می خوام این مدت مثل سابق کنار هم باشیم ژنرال ، من اینجا غریبم و هیچکس منو نمی شناسه ، پس مشکلی پیش نمی یاد . در میدان جنگ ، روبروی هم خواهیم ایستاد ، ولی حالا می خوام مثل 15 سال قبل که به این میهمونخونه اومدیم ، از کنار هم بودن لذت ببریم ! تازه اینجا رو به یاد آوردم .
روهان : منو تو بد وضعیتی قرار دادی ، تو دشمن پادشاه به حساب می یایی ، اما کاری هم علیهت نمی تونم بکنم ، من یه نظامی ام و مسئول امنیت پادشاهی ، اما گاهی می شه مقررات رو در شرایط خاص کنار گذاشت . آنهایی که همیشه دم از قانو ن و مقررات می زنن و عدالت و مهربانی و و جدان رو فراموش می کنن ، هنگام اسارت ، دشمنانشون هم همنطور با آنها رفتار می کنن .
لیوان والرین و سپس خودش را پر کرد و به علامت دوستی و احترام بالا آورد و آن را نوشید . والرین هم عمل او را تکرار کرد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

سبحان بامداد ,ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,ترنم سرخسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/9/1395),حسین شعیبی (13/9/1395), ناصرباران دوست (13/9/1395),ترنم سرخسی (14/9/1395),ابوالحسن اکبری (14/9/1395),فرزانه رازي (14/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (17/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),امیر فروردین (24/10/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 19:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر جناب ناصرالملکی . خوبین میدونم .
داستان جالبه ...
ممنون که پایمردانه مینویسید .
شاد و عاشق .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 20:00

سلام ،
دست شما درد نکنه ، که افتخار دیدن نظرتان را به من دادید.
و خوشحالم که داستان را دوست دارید.@};- @};- @};- :x :) :">


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 01:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
عرض ادب و ارادت به آقای ناصر الملکی گرامی:)

چقدر جالب این دو طرف داستان رو به هم وصل کردید .. منظورم دیدار دوتا آبجی ها با هم هست
الان اعتراف میکنم ک عجله کردم برای فهمیدم ماجرای داستان :-s :-s این ک گفتید به قیمت جان شارلوت تموم میشه .. هیجان داستان رو یه کوچولو گرفت
اصلا از این به بعد من حتی اگه خودم رو کشتم برای فهمیدن ادامه داستان شما یه ذره اش هم برام تعریف نکنید شاید منبعد پند بگیرم :D :D
همچنان با هیجان بسیار زیاد منتظر ادامه داستان می مونم :)

بین آبجی ها جنگ میشه ؟ یا بین والرین و پادشاه ؟ اصلا سرنوشت روهان چی میشه؟ اینا رو برام توضیح بدید حله .. ممنونم میشم :D :D من فکر میکنم گیبلی هم یادش میاد ک این روهان و والرین رو خیلی سال پیش توی مسافر خونه اش دیده :D
دم قلمتون همچنان گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 15 آذر 1395 - 10:32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،

بین آبجی ها جنگ میشه ؟ یا بین والرین و پادشاه ؟ اصلا سرنوشت روهان چی میشه؟
اصلا از این به بعد من حتی اگه خودم رو کشتم برای فهمیدن ادامه داستان شما یه ذره اش هم برام تعریف نکنید.
من سر دو راهی قرار دادید ، به حرف بالا عمل کنم و یا به درخواست دومی ؟!


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 15 آذر 1395 - 11:43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرسه در میان جنگ خواهند بود .
سرنوشت روهان:-/ :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 15 آذر 1395 - 13:31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی من فکر میکنم گیبلی هم یادش میاد ک این روهان و والرین رو خیلی سال پیش توی مسافر خونه اش دیده.
در مورد روهان ، اگه یادتون باشه ، در قسمت 3 ، وقتی گیبلی می خواست ، لیلدا رو به روهان بفروشه ، یه خاطره از 15 سال پیش تعریف کرد ، او روهان رو یادش بود ، ولی اینکه والرین همون دختر همراه روهانه، این رو نمیدونه،والرین ، قبل از تبعید ، پرنسس این سرزمین بود ، و در جشنهای تولدش بسیاری شرکت می کردند، و خیلی از مردم اسم را شنیده بودند. گیبلی هم یکی از این آدمهاست



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.