در میان آتش - 39


از طریق جاده شایر خودش را به آریانا رساند. اسب را آزاد گذاشت تا آهسته به رفتنش ادامه دهد . 15 سال گذشته بود . اگر موجود ونیروی دیگری در وجودش پنهان نشده بود ، الان که در خیابان و شهر راه می رفت. مردم و سربازان او را می شناختند و به او احترام می گذاشتند . اما حالا مانند یه غریبه و مردم عادی در شهر حرکت می کرد ؛ مردم و سربازان گاهی نگاهی به او می انداختند و از کنارش می گذشتند . اسب را متوقف کرد و از مرد فروشنده ایی پرسید : اینجا میهمونخونه یا جایی برای موندن داره ؟
مرد : تو مرکز شهر یه میهمونخونه خوب هست ، از هرکس سراغ گیبلی رو بگیرین ، بهتون نشون می ده.
والرین : ممنون .
به اسب نهیبی زد و به سمت میهمانخانه حرکت کرد . مقابل آن از اسب پیاده و داخل شد ، به طرف پیشخوان رفت و گفت : یه اتاق می خوام که پنجره اش رو به شهر و خیابون باشه .
گیبلی : بله خانم ، چیزی همراهتون هست که بخواین به اتاقتون ببرند؟
والرین : یه مقدار لوازم شخصی ، و اسبم که بیرونه ،
- ترتیبشو می دم .
سپس مریدا رو صدا زد و گفت : یه اتاق با نمای شهر رو نشون خانم بده .
مریدا : همراهم بیاین.
او را به طبقه بالا برد . انتهای راهرو و کنار پنجره، در اتاق را باز کرد و داخل شدند . مریدا پرده ها را کنار زد و منتظر نظر مسافر شد. والرین اتاق را از نظر گذراند ، یه تخت خواب ، یه آینه روی دیوار که صندلی و میز کوچکی مقابلش بود ، در گوشه دیگر یه پرده متحرک، که پشتش محل حمام و عوض کردن لباس بود، قرارداشت.
مریدا : این اتاق رو دوست دارین ؟
والرین کنار پنجره رفت و نگاهی به بیرون انداخت و گفت : خوبه ، همینو انتخاب می کنم .
- خوشحالم، امیدوارم از اقامت در اینجا لذت ببرین، برای صبحانه ، نهار و شام ، باید به سالن پایین بیاین و اگه می خواین اینجا از خدمات استفاده کنین ، مقداری قیمت فرق می کنه .
والرین نگاهی به اوکرد. چهره دختر به نظرش آشنا می آمد ،
- فکر کنم بیام پایین . اسمتو می تونم بدونم ؟
: مریدا هستم .
والرین سری تکان داد و لبخند زد : مریدا ؟! اسم قشنگیه .
- اگه کاری ندارین ، من می رم.
: نه ، متشکرم مریدا.
او از اتاق خارج شد . والرین یاد حرف روهان افتاد ؛ دختری به اسم مریدا ، که تو میهمونخونه کار می کنه، می خواد اژدهای بزرگ رو ببینه ، تا ازش تشکر کنه و بفهمه چرا اونو نجات داده .
والرین باخودش گفت : به زودی می بینه .
او تصمیم گرفت تا شهر را بگردد و برای مدتی از همه چی دور باشه . از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت . میز کنار سالن و نزدیک پنجره را انتخاب کرد و آنجا نشست .
گیبلی نگاهی به او کرد و رو به مریدا گفت : جای روهان نشسته.
مریدا : او تا ظهر نمی یاد ، وقتی هم که اومد ، امیدوارم مشکلی پیش نیاد . سعی می کنم قبل از اومدن ژنرال ، به او بگم: جایی دیگه ایی رو انتخاب کنه ، هر چند مسافرا می تونن هر جا خواستن و خالی بود بشینن.
- فکر نمی کنم اهل این طرفا باشه .
: می رم ، اگه چیزی لازم داره براش ببرم .
به سمت والرین آمد و گفت : خانم، چیزی براتون بیارم ؟
- والرین صدام کن ، شهر قشنگیه ، خیلی وقته اینجا نیومدم .
مریدا : بله ، شهر آروم و قشنگیه ؛ ولی اگه جنگ بشه ، این آرامش و زیبایی از دست می ره .
- جنگ ! آره ، همه چی رو نابود می کنه ، ولی گاهی لازمه !
- شما طرفدار جنگین ؟! من دوست ندارم ، حمله اورگ ها باعث شد روستا و خونوادمو از دست بدم .
والرین : متأسفم ، اگه قدرتمند بودین ومی تونستین باهاشون بجنگین ، شاید الان روستا و خونوادتو داشتی .
بگذریم ، برام یه نوشدنی خنک بیار ؛ هر چی باشه ، فرق نمی کنه ، فقط مست کننده نباشه .
مریدا از او جدا شد و پس از مدتی با نوشیدنی بازگشت .
والرین لبخندی زد و گفت : دوست دارم در مدتی که اینجا هستم ، در زمانهای غیر کاری ، پیشخدمت مخصوص من بشی .
سپس پنج سکه طلا را روی میز گذاشت و ادامه داد : این پاداش خدمات ویژه ات به منه .
مریدا نگاهی به سکه ها کرد و پرسید : دقیقا چه کاری باید براتون انجام بدم؟
- مگه نگفتی : اگه بخوام در اتاقم از خدمات ویژه استفاده کنم ، باید پول بیشتری بدم ، غیر از اون این پاداش توئه ! اگه درخواست منو قبول کنی ، می خوام شهر رو به من نشون بدی و ترتیب یه ملاقات رو با یه فرد بلند پایه بدی ، دنبال کسی می گردم که فقط اون می تونه کمکم کنه تا پیداش کنم.
مریدا : باشه ، قبول می کنم.
والرین 3 سکه به او داد و گفت : بقیش موقعی که کار تموم بشه. حالا کسی رو می شناسی ؟
- بله ، اینجا زیاد می یاد ، به هم دیگه معرفیتون می کنم ، او همیشه همینجا یی که شما نشستین ، می شینه .
: یعنی من جای کس دیگه ایی رو اشغال کردم ؟ فعلا که نیست ! اینجام یه جای خوب و دنجه ، وقتی اومد یه جوری با هم کنار می یاییم و یا اینکه یه جای بهتر و شبیه اینجا رو به من پیشنهاد بدی ، دوست ندارم تو دید دیگران باشم ، اما دوست دارم دیگران زیر نگاه من باشن . این همیشه به نفعم تموم شده !
مریدا : هر جور که دوست دارین ، از صحبت کردن با شما لذت می برم ، حرف زدنتون با بقیه فرق داره !
والرین لبخندی زد و شروع به نوشیدن نوشیدنی اش کرد . مریدا هم برای رسیدگی به دیگر مشتری ها از او جدا شد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,ترنم سرخسی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (12/9/1395), ناصرباران دوست (13/9/1395),ترنم سرخسی (14/9/1395),ترنم سرخسی (14/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.