درمیان آتش -38


یک هفته از زمانی که روران به همراه اریک و هاموند ، اسیر شده بودند می گذشت .
نگهبان فقط برای آوردن و بردن ظرف غذا به سراغش آمده بود و در مقابل سئوالهای او ساکت بود و هیچ حرفی نمی زد . او نمی فهمید چرا به سراغشان نمی آیند ، شاید همه چی را فهمیده بودند و نیازی به بازجویی از آنها ندارند . در این مدت هیچ صدای فریادی از زندانیها را نشنیده بود . شاید آنها را در جایی دیگر بازجویی و شکنجه می کردند .
صدای قدمهایی در سالن زندان پیچید . نگهبانانان با عجله به طرف در ورودی دویدند . روران سعی کرد تا زاویه مناسبی را از میله های سلولش پیدا کند ، تا بتواند ببیند چه کسی وارد زندان شد که نگهبانان اینطور ناگهانی جایگاهشان را ترک کردند. یکی از آنها را شناخت ؛ همان زنی بود که هنگام دستگیرشان به شکل اژدها ظاهر شد. اما زن دوم را نمی شناخت ، با دیدن چهره اش، ترس و دلهره عجیبی در دلش افتاد . آنها به مقابل سلول او رسیدند.
بریجیت : این یکی از زندانیهایست که از مرز رد شدن و جزو نیروهای سلطنتی هستن .
والرین : به چشمان او نگاه کرد . روران مانند افراد هیپنوتیزم شده ، بی حرکت ماند .
والرین : اسمت چیه ؟
- روران
: از کجا اومدی ؟
- جایی نزدیک بلاتونا .
: برای چه هدفی اومدی ؟
روران سکوت کرد . ناگهان دردی شدید سراسر وجودش را گرفت .
: برای چه هدفی اومدی ؟
- در تعقیب چند اژدها و نیمه اژدها ، وارد جنگل شدیم ؛ می خواستیم بفهمیم کجا می رن .
: کی به شما دستور داد اونها رو تعقیب کنین ؟
والرین مقاومت شدیدی را در ذهن او حس کرد . پشت این سد ، اسمی بود که دنبالش می گشت . فشار را چندین برابر کرد . روران از درد شروع به فریاد زدن کرد.
والرین : به در خواست کی اینکار رو کردین ؟ نمی تونی تا ابد مقاومت کنی !
- پرنسس شارلوت ، او می خواست به فالاران بیاد ، چرا شو نمی دونم ، مخفیانه اومد . هیچکسی خبر نداره اون کجاست و چرا به جنوب اومده .
لبخندی بر لبان والرین نقش بست . روران از حالت خلسه بیرون آمد .
والرین : ممنون از همکاریت !
روران سرش را با ناراحتی روی میله ها گذاشت .
والرین : حکم جاسوس مرگه ، اما این و دوستاشو به برزخ ببرین.
بریجیت : بله بانوی من .
روران : تو کی هستی ؟
والرین : ملکه این سرزمین و قلعه فالاران ، والرین .
- با ما چه کار می کنی ؟
: یه مدت دیگه می فهمی ، به خاطر اسمی که گفتی ، فعلا زنده می مونین
- چه اسمی ؟!
: شارلوت
روران :لعنتی ! لعنتی !
بریجیت : مواظب حرف زدنت باش .
والرین از زندان خارج شد ، رو به بریجیت کرد و گفت : خودت یا یکی از افراد ویژه رو بفرست تا خبری از شارلوت و روهان بگیرن. شارلوت رو پیدا نکردین ، زیاد مهم نیست ، ولی روهان کلید رسیدن به اونه .
بریجیت : بله بانوی من .
والرین ، جورموندو و آنجلا را احضار کرد.
والرین : خواهرم ، چند نفر رو برای فهمیدن اینکه من کی هستم و چه رازی دارم ، به اینجا فرستاد ؛ خودش هم همره اونها به مرز اومده و چون حس کرده علنی دنبال کردن این مسئله به جاهای خطرناک ختم می شه ، مخفیانه از پایتخت خارج شده ، روهان حرفی به شارلوت نزده ، او به قیمت از دست دادن سرش هم این راز رو فاش نمی کنه ؛ البته خود شارلوت هم در خطره ، اگه شاه و ملکه بفهمن ، سرنوشتی مثل من و حتی بدتر در انتظارشه ، بریجیت رو مأمور کردم تا در مورد او تحقیق کنه ، می خوام پس از سالها به سرزمین شمالی برم .
جورموندو ، تمام نیروهای نظامی رو برای هر اتفاقی آماده نگه دار ، مخصوصا مواظب ساروس باش ، اگه این طفا آفتابی شد ، بدون هیچ رحمی نابودش کن و تو آنجلا افرادتو به کشورهای دیگه بفرست ، می خوام بفهمم وقتی موقع جنگ ، چه کسانی و با چه هدفی با نیروهای سلطنتی می جنگن ، نمی خوام از پشت خنجر بخوریم .
جورموندو : دستوراتتون اجرا می شه ، اما خودتون تنها می خواین برین ؟
والرین لبخندی زد و گفت : بله تنها می رم ! از نگرانیت ممنون .
جورموندو تعظیمی کرد .
بریجیت پس از مدتی برگشت و به والرین گزارش داد که : شارلوت در شهری به اسم آریانا و مقر قرماندهی روهان ساکنه .
والرین به صورت عادی و سوار بر اسب به سمت آریانا حرکت کرد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ترنم سرخسی ,سبحان بامداد ,فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (10/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (10/9/1395),فرزانه رازي (10/9/1395),کیمیا کاظمی (10/9/1395),ترنم سرخسی (10/9/1395),سبحان بامداد (11/9/1395), ناصرباران دوست (13/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 آذر 1395 - 18:58

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روران سعی کرد تا زاویه مناسبی را از میان میله های سلولش پیدا کند ،
والرین : خواهرم ، چند نفر رو برای فهمیدن اینکه من کی هستم و چه رازی دارم ، به اینجا فرستاد ؛ خودش هم همراه اونها به مرز اومده و چون حس کرده علنی دنبال کردن این مسئله به جاهای خطرناک ختم می شه ،
اگه این طرفا آفتابی شد ،
می خوام بفهمم موقع جنگ ، چه کسانی و با چه هدفی با نیروهای سلطنتی می جنگن ،



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.