در میان آتش - 37


شارلوت از روی تخت پایین آمد ، روهان شمشیر و بوتهایش را به او برگرداند . از کلبه خارج شدند . دو اسب بیرون منتظر آنها بودند . روهان یکی از اسبها را جلو آورد تا شارلوت سوار شود . تعظیمی کرد و خودش هم سوار اسبش شد . او را تا میهمانخانه همراهی کرد .
روهان : با همراهانتون به سمت آریانا بیاین ، یه استقبال رسمی براتون تدارک می بینم ، بعد از شاه و ملکه شما بالاترین مقام هستین بانوی من .
سرش را به حالت احتران خم کرد و به تاخت به سمت آریانا رفت . شارلوت وارد میهمانخانه شد . هلن با دیدن او به سمتش رفت و گفت : بانوی من ، بانوی من ، شما خوبین ؟ صدمه ندیدین ؟ خدا رو شکر که سالمین ، چه اتفاقی براتون افتاد ؟ تقصیر من بود که این ...
شارلوت : ادامه نده، به سمت آریانا حرکت می کنیم .
آنها از سرانو خارج شدند . در نزدیکی آریانا شارلوت دستور توقف داد ، سپس رو به هلن کرد و گفت : یه لباس خوب برام بیار تا بپوشم .
هلن : اینجا جایی برای عوض کردن لباس نیست بانوی من !
- با اسبها یه جا درست کنین .
اسبها را به صورت دایره کنار هم قرار دادند ، شارلوت لباس را از هلن گرفت و به میان آنها رفت . از دور تعدادی سوار با لباسهای رسمی به طرفشان آمدند .
یکی از آنها جلو آمد و گفت : یه پیغام برای پرنسس شارلوت دارم .
شارلوت از میان اسبها خارج شد : پیغامتون چیه ؟
سرباز از اسب پیاده شد. وتعظیمی کرد و گفت : ما از طرف فرانده روهان برای استقبال و بدرقه شما به آریانا اومدیم بانوی من .
هلن و بقیه متعجب به شارلوت نگاه کردند .
شارلوت : بسیار خوب ، حرکت می کنیم .
شارلوت در در مقابل و جلوتر از بقیه به راه افتاد . سربازان و افرادش پشت سر اوحرکت کردند.
در ورودی شهر با ورود شارلوت ، طبلها و شیپورهای نظامی به صدا در آمدند . سربازان در دو صف به حالت احترام ایستاده بودند . در انتهای صف ، روهان با لباس نظامی منتظر او بود . شارلوت نگاهی به او کرد ، روهان در لباس شخص دیگری می شد . لباس مرتب ، کفشهای براق ، شمیر و مدالهایی که زیر نور خورشید می درخشیدند . روهان کسی بود که همه را حتی در دل هم شده وادار می کرد به او احترام بگذارند . صدای شیپورها و مدتی بعد طبلها قطع شدند . ژنرال با گام های محکم به سمت شارلوت رفت ، تعظیمی کرد و گفت : ورود پرنسس شارلوت رو به آریانا خیر مقدم می گم و امیدوارم از مدت اقا متتون در اینجا لذت ببرین .
شارلوت : متشکرم ژنرال .
آنها به محل ساختمان فرماندهی رفتند . روهان از اسب پیاده شد . افسار اسب شارلوت را گرفت و کمک کرد پیاده شود . وارد ساختمان و اتاقی که مخصوص فرمانده بود شدند .
روهان : اینجا بیشتر برای افراد نظامی طراحی شده ، اما امکانات خوبی داره ، حمام ، تخت خواب راحت ، کمد و لوازم دیگه ، هرچی هم که لازم داشتین دستور بدین تا جایی که بتونیم براتون فراهم می کنیم . تنهاتون می ذارم ، علیحضرت تا استراحت کنین .
روهان تعظیمی کرد و خارج شد .
شارلوت از یکی سربازها پرسید : ژنرال خودش کجا اقامت داره ؟
سرباز : یه میهمانخونه که در مر کز شهره، جای بزرگ و قشنگیه . ژنرال می گه : اونجا احساس راحتی می کنه و دوستان خوبی هم اونجا داره .
شارلوت : بسیار خوب، مرخصی
سرباز تعظیمی کرد و از آنها جدا شد . شارلوت روی تختخواب نشست و از هلن خواست که در را ببندد.
هلن : ژنرال براتون سنگ تموم گذاشت !
شارلوت : او بازیگر ماهریه ! خیلی ماهر ، از همه چی خبر داشت .
- تحت فشارتون قرار داده ؟!
- نه ! یه معامله باهم کردیم و الان هم طبق اون معامله رفتار می کنه .
روهان به میهمانخانه رفت ، در اتاقی که جلسه قبلی را برگزار کرده بودند ، دور هم جمع شدند .
او دو تعهد نامه را جلوی چشم آنها پاره کرد . بعد چندین کیسه روی میز گذاشت و بند آنها را باز کرد ؛ همگی طلا بودند ،
روهان : من به قولم عمل کردم ، و به در خواست مریدا دیگه از تون مأموریتی نمی خوام . اینها هم اجازه نامه و کیسه هایی حاوی 500 سکه طلا ، برای افرادی که کمکتون کردند . این راز همین جا برای همیشه دفن می شه . از هردو تون متشکرم .
گیبلی : من هم از شما متشکرم . از اینکه هر دو مون سالم هستیم .
مریدا : متشکرم ، ژنرال .
روهان : امیدوارم ، امشب یه شام مخصوص بخورم .
مریدا : حتما .
هر سه از اتاق خارج شدند . روهان پشت همان میز همیشگی اش نشست .
مریدا برایش نوشیدنی آورد . او توانسته بود با کمک مریدا و گیبلی و کسانی که به آنها کمک کرده بودند ، از دردسر بزرگی نجات پیدا کند . شارلوت هم با شرایط او کنار آمده بود . روزی که شارلوت و والرین با هم روبرو می شدند ، روزی فراموش نشدنی برای همه آنها می شد . روهان می دانست که حوادث به سرعت به سمتشان می آیند ؛ اما الان موقع لذت بردن از نوشیدنی خنک و غذا ی مخصوص و شرایطی بود که در آن به سر می برد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (6/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1395),فرزانه رازي (7/9/1395), ناصرباران دوست (7/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 10:38

سلام ودرود بر شما
همانطور که گفته بودم ،رمان زیبایتان را از ابتدا خواندم ،البته در چند روز اخیر ومجبور شدم خیلی از کار هایم را عقب بیاندازم،اما گفتم ،بی خیال ورمانتان مرا میخکوب وجذب خودش کرد.داستان زیبا ویکپارچه ای است،شخصیت ها خوب پردازش شده اند .اورگها از نظر من وحشتناک بودندو...
داستان با وجود تخیلی بودند ،قابل لمس است وباور پذیرومرا یاد داستان های قدیمی انداخت که درایام کودکی می شنیدم،مانند داستان هایی ا ز جن ها که از مردم کمک می گرفتند ودر شهرهای مخوف زندگی می کردند ،مانند ادم هایی نیمه انسانی که کاملا شبیه آنچه که شما توصیف کردید بود وبعد ها در جنگ نابود شدند و حالا خرابه های شهر شان نمایان است،در پرانتز اما من هیچ وقت باور شان نکردم ،این افراد باستانی را.یادم رفت،اژدهای و مار های دو سر آتشین را که از گنج های نهفته شهرمان نگهداری می کنند وروی آنان خفته اند.اما یک پیشنهاد،لطفا در جاهایی که داستان از یه سرزمین به جای دیگر میرود یک علامت بگذارید که بگوید فعلا،خداحافظ،یا در اول سکانس بعدی مثل این علامت ...
پشتکار وتخیلتان عالی است.
منتظر ادامه می مانم
نویسا وپایدار باشید.


@ترنم سرخسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 14:03

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
حتما پبشنهادتان را عملی خواهم کرد
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.