در میان آتش - 36


مریدا به دیدن روهان رفت و خبر موفقیت ربایش را به او داد .
روهان : خیلی عالیه ؛نشون دادی اگه بخوایی می تونی کاری رو انجام بدی .
- خیلی سخت بود . اینقدر هم تا به حال نترسیده بودم . اگه ممکنه دیگه از این مأموریت ها بهم نده . اما در مورد قولت کی بهش عمل می کنی ؟
: بعد از دیدار با شارلوت ، قرار داد رو جلوی چشم تو و گیبلی پاره می کنم و به دوستات هم جایزه و اجازه نامه تجارت با ارتش رو می دم .
مریدا : منظورم دیدار با اون اژدها ست . بهم قول دادی می تونم اونو ببینم و گفتی که اونو خوب می شناسی ؟ بهم می گی چطور اونو این قدر می شناسی ؟!
روهان لبخندی زد و گفت : باشه به این قولم هم عمل می کنم . اگه تا اونروز همه خبر دار نشن ، که فکر می کنم زیاد دور نیست . هر چه زودتر به آریانا برگرد و این پیغام رو به منشی من بده ، این سند محافظت از شماست . تا خودم برگردم . تازه سختی کار شروع می شه . متقاعد کردن شارلوت خیلی سخته .
مریدا : فعلا خداحافظ
- خداحافظ.
پس از رفتن مریدا ، او هم به سمت کلبه جنگلی رفت . وقتی وارد کلبه شد ، شارلوت به هوش آمده بود. با چشم و دهان و دست و پای بسته رو تخت قرار داشت . روهان آرام جلو رفت . مدتی به او نگاه کرد . شارلوت دیگر تکان نمی خورد . روهان زیرکتف هایش را گرفت ، شارلوت زیر دستش تکان خفیفی خورد . اورا روی تخت نشاند . ابتدا دهان و سپس چشمهایش را باز کرد .
شارلوت متعجب به او نگاه کرد و گفت : تو اینجا چه کار می کنی ؟ به دستور تو منو دزدین و اینجا آوردن ؛ دستا و پاهامو باز کن .
روهان : به نفع هردو مونه که در این حالت باهم حرف بزنیم پرنسس ، و امیدوارم به نتیجه برسیم .
- چی ازم می خوایی ؟
روهان نامه ملکه را جلوی چشمان او گرفت تا بتواند آن را بخواند .
شارلوت : پس به این خاطر منو اینطوری اینجا آوردی ؟
- این یکی از دلایلشه ، دوست داشتم این مسئله بی سر و صدا و در آرامش حل بشه . من نماینده ویژه ملکه و فرمانده کل نیروی های جنوب و جنوب شرقی هستم . نمی خواستم هیچکس فرماندهی و اختیارات منو کم کنه و یا زیر سئوال ببره ، می دونی پرنسس ؟ ما دو نفر می تونیم خیلی راحت مسئله رو بین خودمون حل کنیم . قبل از اینکه پای پاک کننده ها به اینجا برسه .
شارلوت : چاره ایی ندارم ، می دونم که تو در انجام دستورات تعلل نمی کنی ، و من هم نمی خوام سر و صدا درست بشه و اون آدمهای وقیح از من سئوال و جواب کنن .
روهان : این می تونه شروع خوبی باشه . اما مسئله اصلی که باعث دیدار من و شما در این شرایط شد ، نیت اصلی شما برای سفر به جنوب و مرزه ، من بگم یا خودتون شروع می کنین ؟
شارلوت لبخندی زد و گفت : نیت اصلی من ؟! تو بگو !
- می خوای سر از رازی در بیاری که سالهاست دفن شده ، چرا می خوای به فالاران بری ؟
: به فالاران برم ؟ از چی حرف می زنی ؟
: از چیزی که به خاطرش اینجا او مدی ! تو اسم رئیس گروه اژدهای سفید و اینکه چرا به فالاران رفته رو فهمیدی ؛ دنبال یه رابطه بین خودت و اون می گردی ، تو این فکری که اگه اون برنده جنگ بشه ، سرنوشت چی می شه ؟ سرنوشت بقیه نه ! سرنوشت خودت به عنوان جانشین سلطنت . الان تو تنها وارث نظام سلطنتی هستی ، دنبال طرف پیروز می گردی و می خوای بدونی شاهزاده ایی که در فالاران هست ، چقدر می تونه طرف پیروز باشه .
شارلوت مدتی به صورت روهان خیره شد و سپس گفت : بر فرض که باشم . نقش تو این وسط چیه ؟! می خوایی مانع من بشی ؟
روهان : در حال حاضر نه ! البته تا وقتی که اقدامی نکنی ! من حافظ اسرار سلطنتیم . یه راه دیگه ایی وجود داره ، وقتی جنگ شروع شد ، به طور رسمی و نه مخفیانه به خط مقدم بیا و در مورد دشمنت تحقیق کن ! تمام تلاشتو برای چیزی که قراره بهت برسه رو انجام بده . در هر لحظه که دیدی داره ورق برمی گرده اونوقت انتخاب کن که کدوم طرفی هستی !
شارلوت : از فردی مثل تو بعیده که چنین پیشنهادی به من می کنی ! ممکنه علیهت استفاده کنم . من شاهزاده شارلوت ، دختر شاه و ملکه سرزمین شمالی و تو یه فرمانده هستی ، هر طور حساب کنی من از تو بالاتر و قویترم .
روهان : بله شاهزاده خانوم ، تو از من بالاتری ! اما من در حال حاضر کلید نجاتت هستم . می تونم به ملکه یه نامه بنویسم که نتونستم شاهزاده خانم ررو پیدا کنم ، و به هیچکدام از افراد نظامی و امنیتی نمی شه اطمینان 100 % کرد و ملکه هر طور صلاح می دانن عمل کنن ، و یا اینطور بنویسم : متأسفانه شاهزاده با استفاده از اختیارات سلطنتی از مرز رد شده و به طرف فالاران در حال حرکت است ، او اسرار و قوانین سلطنتی رو زیر پا گذاشته ، پرنسس، مطمئن باشین اگه ملکه و شاه بفهمن شما این راز را می دونید ، عاقبت خوبی در انتظارتان نیست ، اگر کشته و یا تبعید نشین ، حتما از مقامتون خلع خواهید شد . شما در آریانا از هویت مخفی تون خارج می شین . به موقعش می تونین نیتتون رو عملی کنین . این یه معامله خوبه ، در زمان جنگ ، حتی می تونین به فالاران حمله کنین و از قدرت حریفتون با خبر بشین . اگه می خواین سلطنت به شما برسه ، باید صبور باشین پرنسس !
شارلوت : قبوله ، فرمانده روهان .
روهان خنجری را از کمرش بیرون کشید . ابتدا پا و سپس دستان او را باز کرد و ادامه داد : در زمان جنگ در کنار هم خواهیم بود .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (2/9/1395),ترنم سرخسی (3/9/1395), ناصرباران دوست (4/9/1395),الف . محمدی (5/9/1395),سبحان بامداد (6/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 17:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
عرض ادب و ارادت فراوان :)

فعلا ک پرونده سفر شارلوت به نزد آبجیش توی این قسمت بسته شد .. البته بگذریم از اینکه چندتا از نیرو هاش اسیر دست آبجی بزرگه شدن و .....
ولی یه چیزی؟ خوب یهویی وسط جنگ و بُکش بُکش ... رفتید چسبیدید به این طرف ماجرا و این پرونده رو بستید
فک میکنم از قسمت 30 بود .. بذارید برم نگاه کنم
اره.. از اواخر قسمت 29 تا همین قسمت داستان ادامه پیدا کرد تا بلاخره روهان و شالورت به توافق برسن .. البته به اضافه اون داستانک فرعی ک درمورد انتخاب محافظان شارلوت هم تعریف کردید به صورت فلش بک ... یه چیزی حدود 8 قسمت :-s :-s اصلا این خودش یه داستان جدا بود :D :D
مدیونید اگه فکر کنید میگم داستان داره کش میادا .. منظورم اینه ک رانده شده هم داستان خوبیه :D :D :D
خارج از شوخی و این حرفا
فضا سازی های داستانتون عالیه و اینکه داستان.. ریز بینی های و ظرافت های خاص خودش رو داره و این بیشتر و بیشتر جذابش کرده .. البته تخیل و کشش و نو بودن ماجرای داستان .. ک جای خود داره :)
خلاصه اینکه .. ممنونم و خدا قوت

دم قلمتون همچنان گرم@};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 20:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
بالاخره چشم من به جمال نوشتتون روشن شد:-s

من سعی می کنم تعادلی بین در میان آتش و رانده شده برقرار کنم ، قسمتهایی که از این به بعد در سایت قرار می گیره مربوط به رانده شده است تا به یه نقطه مطئنی برسه.
سفر شارلوت برای پی بردن به اینکه والرین واقعا کیه و چه رازی در موردش هست ، که اونو اسرار آمیز کرده ، بسته نشد . لو دادن ادامه شاید خوب نباشه ، اما شمایی دیگه کاریش نمی شه کرد . این نرفتن بعدها به قیمت نجات جونش تموم می شه ، و هلن یکی از این نقش آفرین هاست. نامه ملکه باعث شد روهان جلوی او را بگیرد. در مورد فلش بک ها ، به نوعی هویت سازی و معرفی شخصیتها ست ، اگه واقعا به نظرتون خوب نیست ، با همین جمله مدیونید ، و یا یه چیزی رو دلم مونده که اگه نگم ... ، برام بنویسد ،
من همیشه در قسمت منتظر نظر خواننده هام هستم ، ولی وقتی کسی چیزی نمی نویسه ، سکوت را علامت رضا می گیرم ! ودر مدل دوم کسی از این داستان خوشش نمی یاد ، و حرفی برای گفتن در موردش نیست .
موفق باشین و شاد
و با همه کش دار بودن از اینکه می خونید ممنونم، شما هم به نوعی تاخیر داشتین ،از قسمت 30 در میان آتش تا حالا و نظری هم در مورد رانده شده و پختن باقالوا برای رانده شده قسمت 13 ، به وعدتون در مورد در میان آتش عمل کردین ، و مونده رانده شده ،4 قسمت رو پشت سرهم در سایت قرار می دم، اگه خواستین نظر بدین ، و لی دوست داشتم هر قسمتی که می خونین ، اگه به نظرتون کش دار ، قسمتی بایدحذف بشه ، داستان گنگه و شمای خواننده رو گیج و یا سر خورده می کنه، برام بنویسین ، در حد توانم نواقص را رفع می کنم ، و اگه بازم به آنچه که دوست داشتین نزدیک نشد ، به بزرگواری خودتون ببخشید.:-s :-/ :"> @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 21:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام مجدد :(
ای وای برمن .. ای وای برمن
آخه رانده شده قسمت 13 بود گفتم بشه قسمت چهارده بعد بیام :D :D بیات شده بود
من ک گفتم شوخی کردم ... باور کنید .. من همیشه داستان هاتون رو تازه تازه میخونم .. و دنبال میکنم .. منتظر مونده بودم این قسمتش شاید بشه گفت این فصلش تموم بشه یا به قول خودتون به یه نقطه مطمئنی برسه .. ولی خداشاهده اگه از گفتن کشدار بودن داستان منظوری به غیر از شوخی کردن داشتم :( خواستم بگم حواسم هست و این حرفا.......
تقریبا اکثر اعضای سایت میدونن ک من طرفدار داستان های دنباله دارم :( :(
یعنی دهن من الان صاف شده :(
آخه به منم حق بدید.. ک بعضی روزا گرفتاری داشته باشم و بعضی روزها هم نت نداشته باشم اینترنت نداشتن از همه اش بدتره :( اعتراف به نداشتن نت از همه اش بدترتر
یه کوچولو از داستانتون رو برام تعریف کردید .. در عوضش یه عالمه دعوام کردید:( =(( =((
منی ک میخواستم از سایت برم .. گفتید میخواید داستان جدید بنویسید .. موندم :( اصلا (.................. ) توی پرانتز رو آروم به خودم دری وری گفتم :(
اخه توی این سایت کی به نظر من اهمیت میده ؟ شوخی میکنم جدی میگیرن .. جدی میگم اهمیت نمیدن :( همون بهتر ک نظر خاصی ندم :(
=(( =(( =(( =((

آخ جون رانده شده اونم چهار قسمت :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 20:40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی و یه قسمت دیگه بعد از نظر شما در سایت هست ، که هنوز تایید نشده ،


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 21:36

سلام ،
اتفاقا نظرتون برام مهمه ، باعث دلگرمی و شادیم می شه،
من دعواتون نکردم، گفتم هر جا به نظرتون ایراد داشت بگین، مهلت ویرایش محدوده ،بدون اغراق بگم شما تنها خواننده ایی هستین که منتظر دیدن نظراتش هستم ، بقیه دوست دیگه نیستن ،نظر بدین، هر جور خواستین نظر بدین:"> :x :) @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 13:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام گرامی
خوشحالم از این که باز اثری از شما ادیب می بینم.
‍‍پشتكارتون واقعن قابل تمجيد و تكريم هست.
روز خوش@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 13:35

سلام، خوش آمدی.
و ممنون که دوباره سر زدی
موفق باشی و شاد@};- @};- @};- @};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.