درمیان آتش- 35


کم کم محوطه سالن غذا خوری خلوت می شد و مسافران برای استراحت به اتاقهای خودشان می رفتند . مریدا به بدنه کیسه چنگ زد و از جایش بلند شد . امیدوار بود شارلوت از آن نوشیدنی استفاده کرده باشد . در غیر این صورت اگر تنها راه به دست آوردن شارلوت ، در گیری رو در رو با او بود ؛ این کار را انجام می داد. همراه ادوارد به سمت طبقه دوم رفت . راهرو خلوت بود .
مریدا : تا کسی نیومده باید کار رو تموم کنیم . او ل باید یه چیزی رو امتحان کنم .
ضربه ایی به در زد و منتظر ماند . جوابی نیامد . دوباره امتحان کرد . سپس آرام در را باز کرد . شارلوت روی تخت دراز کشیده بود .
ادوارد : به نظرت خوابه یا بیهوشه ؟
مریدا : نمی دونم ، بریم تو ،
آهسته وارد اتاق شدند . به سمت تخت شارلوت رفتند . مریدا به سمت دیگر تخت رفت و پشت سر او قرار گرفت . پارچه را به کلروفورم آغشته کرد و به تخت نزدیک شد . ادوارد هم آماده عکس العمل بود .
مریدا : آهسته گفت : پرنسس؟!
شارلوت حرکتی نکرد . مریدا دستش را به سمت بینی و دهان او برد و دستمال را روی صورتش گذاشت و آن را نگه داشت .
ادوارد نگاهی به میز غذا کرد و گفت : فکر کنم قبلش بیهوش شده ، دو تا بطری رو میزه .
مریدا : آره ، ولی نمی تونستم خطر کنم ، اگه بهوش می اومد کارمون سخت می شد . کمکم کن ببندیمش .
ادوارد با کمند هایی که مریدا به او داد دست و پاهای او را بست . مریدا پارچه ایی را در دهانش گذاشت و با پار دو پارچه دیگر چشم و دهانش را بست .
ادوارد: خب ، بسته بندی شد .
مریدا به سمت پنجره رفت ، و با سوت کوتاهی زد . جاناتان و بقیه افراد روی لبه پشت بام ظاهر شدند . مریدا سری تکان داد . طنابها روی دیوار آویزان شدند .
مریدا یه صندلی یا هر چیزی روی زیر دستگیره بزار که کسی نتونه غافلگیرمون کنه .
جاناتان و سه نفر بوسیله طنابها خودشان را به پنجره رساندند .
مریدا : دو نفرتون برین پایین ، هم مواظب اطراف باشین و هم اگه طنابها شل شد ، بتونین شارلوت رو بگیرین .
آنها خود را به پایین دیوار رساندند. طنابها یی که از سقف آویزان بود را به دور کمر او بستند . مریدا طناب دیگری را هم برای اطمینان به دور او بست . با کمک ادوارد شارلوت را به لبه پنجره بردند . جاناتان و مرد دیگر هم آماده گرفتن شارلوت بودند . نفسها در سینه هایشان حبس شده ، لحظه معلق شدن شارلوت در هوا خیلی مهم بود تا کمترین صدمه را ببیند. دو مرد بالای پشت بام یه پایشان را به دیوار لبه پشت بام اهرم کردند . سر طناب را چند بار به دور دستشان پیچیدند و با دوست طناب را محکم نگه داشتند . تا شک و ضربه رها شدن شارلوت را به کمترین حد برسانند . مریدا و ادوارد آرام دستشان را از زیر بدن او دور کردند . شارلوت تکانی خورد و چندسانت پایین تر رفت . آنها موفق شده بودند . بدن شارلوت با همراهی جاناتان و مرد دوم شروع به پایین رفتن کرد . وپس از مدتی به زمین رسید . دو نفر دیگر به سرعت طنابها را باز کرد ند . و به همراه شارلوت ا ز میهمانخانه دور شدند . مریدا به ادوارد اشاره کرد . او هم از طریق پنجره خارج شد . سپس خودش هم به اطراف نگاهی کرد . شمشیر و بوتهایش را هم از پنجره بیرون انداخت و پس برداشتن مانع جلوی در خودش هم از پنجره خارج شد . مگی و شری ، شارلوت را در میان راهرویی که بوسیله بشکه ها پشت در پشت گاری درست کرده بودند ، قرار دادند و به سرعت به سمت جنگل حرکت کردند .
هلن بهوش آمد ، نگاهی به اطرافش کرد . نمی دانست چقدر خوابیده است . از روی تخت پایین آمد ، لباسهایش را مرتب کرد و به طرف اتاق شارلوت به راه افتاد .
ضربه ایی به در زد و گفت : بانوی من ، هلن هستم .
کمی صبر کرد و دوباره در زد : بانوی من ، می تونم بیام تو .
آرام در را باز کرد . شارلوت روی تختش نبود . وارد اتاق شد . ظرف غذا روی میز بود . شارلوت را صدا زد .
با خودش گفت : شاید بیرون رفته، کفشها و شمشیرش هم نیست .
به سمت طبقه پایین رفت و از مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود ، پرسید: که آیا یه بانوی جوان را ندیده که از اینجا بیرون بره ؟
جواب او منفی بود . هلن نگاهی به اطرافش کرد . پرنسس در سالن غذاخوری هم نبود . به طرف اتاق فرمانده رفت . جریان نبودن شارلوت در اتاقش را شرح داد . فرمانده به همراه او به اتاق شارلوت رفتند . چیزی مشکوکی دیده نمی شد . تختخواب مرتب نبود . ناگهان متوجه باز بودن پنجره شد . به سمتش رفت و به بیرون نگاهی انداخت .
فرمانده : فکر کنم تو دردسر افتادیم ، اگه خود پرنسس بیرون نرفته باشه ، اونو دزدین ؟!
هلن با نگرانی و صدایی کمی بلندتر گفت : دزیدنش ؟! چه کسی؟ چطوری ؟
فرمانده : کمی یواشتر ، نباید بقیه بفهمن ، یه کم دیگه صبر می کنیم . شاید پرنسس برگرده ، و اگه برنگشت ، یه فکر دیگه ایی می کنیم !
هلن : چه فکری ؟ نمی تونیم دست روی دست بذاریم !
فرمانده : یادت رفته ، ما مخفیانه اینجا اومدیم . خبر گم شدن پرنسس جنجال درست می کنه ، پای نیروهای امنیتی و پاک کننده ها و خیلی ها دیگه رو به اینجا باز می کنه و همه ما تو دردسر بزرگی می افتیم ، خیلی بزرگ ، شکنجه ، بازجویی ، کاش ماریا اینجا بود . شاید اون می تونست کمکمون کنه . فعلا صبر می کنیم .
هلن : اگه پرنسس پیدا نشه باید از ژنرال روهان کمک بگیریم . پرنسس به او خیلی اطمینان داره .
فرمانده : نمی دونم ، چه رفتاری از خودش نشون می ده ، ولی باید این کار رو انجام بدیم .
مگی و شری شارلوت را به مکان تعیین شده بردند و بلافاصله به سمت آریانا حرکت کردند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/9/1395),ترنم سرخسی (2/9/1395),سبحان بامداد (2/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395),فرزانه رازي (3/9/1395), ناصرباران دوست (3/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.