در میان آتش-33


مگی و شری به طرف وِنز در حرکت بودند . ادوارد و جاناتان در جاده قبل از سرانو اردو زدند . با هم قرار گذاشته بودند ، هرکدام پرنسس را پیدا کرد ، هر طور شده به گروه دیگر خبر بدهد که آنها راه را ادامه ندهند .نزدیک ظهر بود . شری چشم به جاده دوخته بود . تا هر گروه یا کسی که به آنها نزدیک می شود را ببیند . پس از مدتی سایه هایی از دور پدیدار شدند .
شری فریاد زد : یه گروه دارن می یان .
مگی : سریع سر اسبها و گاریها رو به طرف سرانو برگردونین .
در عرض چند دقیقه کاروان به طرف سرانو چرخید .
مگی ادامه داد : خونسردیتون رو حفظ کنین، کاری نکنین که که مشکوک بشن .
شری به کنار او آمد : فکر می کنی خودشه؟!
مگی : امیدوارم ، ولی چه اون باشه یا نباشه ، نباید کسی به ما شک کنه ، حتی ممکنه مأمورای مخفی برای امتحان ما به سراغمون بیان .
شارلوت و افرادش متوجه توقف کاروانی در کنار جاده شدند. چند نفر از خدمه ها و سربازان برای بررسی به سمت کاروان رفتند .
هلن : بانوی من ؟
شارلوت : فکر نمی کنم خطری برای ما داشته باشن ، به نظر فروشندگان دوره گرد میان . با این حال باید محتاط باشیم و تا جایی که می شه از هر برخوردی جلوگیری کنیم . اینجا نزدیک سِرانو ، از اینجا به بعد هر چه به جاده شایر نزدیک تر می شیم . جمعیت و مردمی که در جاده تردد می کنن ، بیشتر و بیشتر می شه ، نباید اتفاقی پیش بیاد .
پیشقراولان برگشتند .
شارلوت : چی فهمیدین ؟
فرمانده : یه گروه فروشنده ، مواد غذایی و نوشیدنی هستن . اونها هم از وِنز به اینجا رسیدن ، فاصله زیادی تا سرانو نمونده .
شارلوت : مدتی برای خرید و نوشیدن کنارشون توقف می کنیم . بعد تصمیم می گیرم که به سرانو بریم یا شایر . یادتون باشه ، منو با القاب علیحضرت ، بانوی من و پرنسس صدا نمی زنین ، بانو شارلوت یا رئیس ، از تعظیم و احترامها ی سلطنتی هم خبری نیس ، مخصوصا تو هلن .
پس از مدتی کنار کاروان توقف کردند . مگی و شری به استقبالشان رفتند.
مگی : درود بر شما ، اگه دوست داشته باشین ، غذا ها و نوشیدنی های ما رو امتحان کنین . نوشیدنی از انواع میوه ها و گیاهان داروئی ، چندین نوع گوشت هم داریم ، ماهی ، کوشت گوسفند ، آهو و گاو ، به صورت نمک سود شده ، دودی ، برای مسافران و تمام فصول سال ، چیزهای خوبی هستن .
شارلوت از اسب پیاده شد . به بشکه ها نگاهی انداخت و سپس به یکی از آنها اشاره کرد و گفت : این بشکه چی توشه ؟
مگی: انگور
- یه لیوان ازش بهم بده .
مگی دو لیوان را پر کرد و مقداری از آن رانوشید و لیوان دوم را به سمت شارلوت دراز کرد .
پرنسس لیوان را کمی مزه کرد و سپس بقیه آنرا یه نفس نوشید .
- خوشمزه است
مگی : خوشحالم که پسندیدید.
شارلوت : هر کی می خواد، بیاد جلو .
همه برای خرید نوشیدنی به سمت گاریها آمدند . هلن به سراغ مواد غذایی رفت و با وسواس شروع به وارسی آنها کرد . شری به دقت حرکات آنها را زیر نظر داشت و از نگاه مستقیم به صورت آنها اجتناب می کرد . بعد خرید هلن ، شارلوت دستور ادامه حرکت را داد .
بعد دور شدن آنها ، شری گفت : رفتارش به اشراف زاده ها می خورد ، اما اینکه چطور مطمئن بشیم رو نمی دونم .
همه او نو رئیس صدا می کردند . کاش اسمشو می فهمیدیم .
مگی : آهسته و با فاصله دنبالشون حرکت می کنیم .
کاروان بعد از مدتی به راه افتاد .
شری : ولی عجب فروشی داشتیم ! چند نفر بودن ؟
مگی : 20 نفری می شدن ، اگه این خود پرنسس باشه دیگه لازم نیست تا بلا تونا بریم .
- یه عکس ازش داشتیم خوب بود . باید از مریدا می خواستیم یه عکس برامون تهیه کنه .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (29/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/8/1395),م.ماندگار (30/8/1395), ناصرباران دوست (30/8/1395),فرزانه رازي (30/8/1395),همایون به آیین (1/9/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.