در میان آتش -32

بعد از 3 سال، این اولین جدایی بین گیبلی و مریدا بود . گیبلی برای او دست تکان داد و مریدا هم جوابش را داد . پس از مدتی از شهر خارج شدند . مریدا دوست داشت سری به روستاییشان بزند و اینکه کسی به آنجا برگشته و زندگی می کنه و یا متروک و ویران باقی مانده ، و حرفی که روهان در مورد اژدها زده بود و قول داده بود تا او را ببیند . آنها چه رابطه ایی با هم داشتند و چطور یکدیگر را می شناختند ؛ پیدا کردن پرنسس کلید همه جواب ها بود. شاهین روی یکی از بشکه هایی که روی نزدیک ترین گاری به مریدا قرار داشت ، فرود آمد . مریدا لبخندی زد . مأموریت دوم پرنده ، محافظت از مریدا بود . او می توانست از آسمان همه چیز را ببیند و اگر خطر و یا چیزی به آنها نزدیک می شد ، با فریاد هایش او را متوجه می کرد . مریدا در ابتدای دو راهی دستور توقف داد .
مگی ، ادوارد ، شِری و جاناتان به کنار او آمدند.
مریدا : از اینجا به بعد از هم جدا می شیم ؛ همنطوری که گفتم : شخص مورد نظر ما بین بلاتونا و ونز دیده شده ، به هر دلیلی خودشو از همه پنهان می کنه تا کسی نتونه پیداش کنه و هویتش فاش بشه ! پس هیچ نقطه ایی رو از قلم نندازین . پاداش و زندگی ما بستگی به پیدا کردن اون پرنسس داره ، همه شما قسم خوردین و امیدوارم تا آخر روی قسمتون بمونین ، اگه به هر دلیلی وسط کار شانه خالی کنین و یا راه دیگه ایی برین ، به علت شرایط جنگی ، خیلی راحت و به عنوان شورشی و بدون محاکمه کشته می شین . در صورت پیدا کردنش فقط باهاش همسفر بشین و هیچ حرفی حتی در خلوت خودتون از اینکه دنبالش می گشتین ، نمی زنین . ممکنه براتون دردسر درست کنه و حتی تصمیم به قتلتون بگیره ، خودش هم یه مبارز و شمشیر زن خوبه ؛ کاملا حواستون رو جمع کنین ، این مأموریت عادی نیست و شخصی هم که دنبالشیم فرد معمولی یا یه راهزن و شورشی نیس . بهتره دیگه حرکت کنین ، خدا با شما باشه .
آنها هم در جواب گفتند: خدا با تو باشه .
پس از رفتن آنها ، دستور ادامه حرکت به سمت شایر را داد . مریدا چند نفر را هم مأمور بررسی راههای فرعی که ممکن بود شارلوت از آن استفاده کند کرد تا مطمئن شود که جای درستی را برای انتظار کشیدن انتخاب کرده است . جاده در قسمت سرزمین شمالی از دشت عبور می کرد و در مرز بین دو سرزمین به یه گردنه می رسید و سپس وارد محیطی جنگلی و سرزمین میانه می شد . جاده به خاطر رفت و آمد زیاد از امنیت بالایی برخوردار بود و تنها قسمتی از دو سرزمین بود که پست بازرسی نداشت . مریدا شنیده چون محافظت از اینجا به عهده الفها ست . قدرت جادویی و نامرئی شدنشان از آنها بهترین نگهبان ساخته بود . شارلوت 3 روز پیش در دشتهای بین بلاتونا و ونز دیده شده بود . پس تا الان باید به سرانو رسیده باشد . بالاخره به شایر رسیدند . در دروازه ورودی نگهبانان نگاهی به گاری ها انداختند .
الفی جلو آمد و پرسید : از کجا می یاین و تو بشکه ها چیه ؟
مریدا : از آریانا ، برای خرید و فروش مواد غذایی و نوشیدنی اومدیم . بخواین می تونین امتحانش کنین .
الف : الان در مأموریت هستم .
مریدا از یکی از بشکه ها ، بطری ایی را پر کرد و به دست او داد .برای بر طرف شدن شکش ،خودش هم یک لیوان از نوشیدنی داخل همان بشکه را نوشید . الف لبخندی زد و به مریدا و گروهش اجازه ورود به شایر را داد . اولین بار بود که می توانست شایر را ببیند. چیزهایی از آن شنیده بود . الفها معمولا در جنگلها و در میان درختان بلند و خیلی تنومند خانه می ساختند . اما اینجا مانند انسانها زندگی می کردند . از اسب و گاری و کالاسکه استفاده می کردند . و آنچه شایر را رویایی می کرد نوع و اندازه ساختمانها بود . تمام خانه ها در ارتفاع معینی از زمین فاصله داشتند و خانه ها به صورت پله ای در کنار هم قرار گرفته بودند . تمام آنها ایوانی بزرگ به سمت جنگل داشتند در نمای خانه از سنگهای سفید استفاده شده بود و انعکاس نور در شب شهر را مانند الماس درخشان می کرد . در سراسر خیابانها و دیوار خانه ها مشعلهای پایه بلند و کوتاه نصب کرده بودند .
مریدا رو به یکی از همراهنش کرد و گفت : شاید روزی بیام اینجا زندگی کنم .
مرد : زیاد مطمئن نیستم ، الفها ، انسانها رو بین خودشون بپذیرن ، رابطه شون با انسانها خوبه و باهاشون زندگی و کار می کنند ، اما در جاهایی مثل اینجا ،شک دارم.
مریدا سری تکان داد .
شارلوت منتظر بازگشت گروه جستجو برای پیدا کردن دو گروه دیگر بود . زمان را از دست داده بود . و حتما ماریا و گروهی که به جنگل رفته بودند به اردوگاه برگشته بودند و حالا به سمت شایر می آمدند.
هلن : بانوی من ، تا کی می خواین منتظر اونها بشین ، حتما گشتی هایی که ما رو دیدن ، به اینجا می یان و اگه پیدا مون کنن مجبورین هویتتون رو فاش کنین و به هدفتون نمی رسین .
شارلوت : حق با توئه ! ولی چاره ایی هم ندارم ! گم کردن اونا و اینکه اتفاقی براشون بیافته ،بعدها درد سر بیشتری برام درست می کنه ، ملکه به این راحتی از این قضیه نمی گذره و و مدام سئوال پیچم می کنه ، شایعه گم شدن افراد به نوعی بی لیاقتی من رو در همه جا ،جار می زنه ، و مخالفانم در خاندان سلطنتی از اون بر علیه من استفاده خواهند کرد . اگه بخوام خودمو در جایی نشون بدم ، باید در سرانو باشه . روهان به عنوان فرمانده کل نیروهای مرزی کنترل این ناحیه رو در دست داره ، فکر می کنم معامله کردن با او بهترین گزینه باشه .
هلن : روهان ، هر چه قدر هم که بلند مرتبه باشه ،ناچاره از شما اطاعت کنه و حق سرپیچی نداره !
- تا زمانی که فرمان من خلاف فرمانی که ملکه به او داده نباشه ، او به ملکه کاملا وفاداره و حتما مادرم از او خواسته تا دلیل غیبت من رو بفهمه ، او برای برگرداندن من و فرو نشاندن خشم ملکه و اعتمادی که به سختی به دست آورده ، حاضره منو دست بسته تحویل مادرم بده . اگه می بینی که خبری از نیروهای مرزی نیست ، حتما یه فکری تو سرشه ، میخواد تعادل رو بین من و ملکه نگه داره .
هلن : یعنی اینقدر به وظیفه و وفاداریش اهمیت می ده و حاضره تا اینجا ها پیش بره ؟!
- بله، هلن . حتی به قیمت مرگش . من به افرادی مثل اون احتیاج دارم و از این هم اطمینان دارم که اگه با من نباشه ، علیه من نخواهد بود .
پس از مدتی سایه هایی از دور پدیدار شدند . شارلوت دستور آماده باش جنگی داد ، تا اگر خودی نبودند ، غافلگیر نشوند . خودش هم کمانش را در دست گرفت . پرچم سفیدی شروع به تکان خوردن کرد. او منتظر شد تا نزدیک تر بیایند و موقعی که آنها را شناخت، کمانش را پایین آورد . وقتی گروه دیگر هم به آنها پیوست ، دستور حرکت به سمت سرانو را داد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (18/8/1395),فرزانه رازي (19/8/1395),مریم مقدسی (19/8/1395), ناصرباران دوست (19/8/1395),همایون به آیین (23/8/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.