درمیان آتش -31

مریدا و گیبلی به برگه نگاه کردند .آنها در آن تمام شرایط روهان را پذیرفته بودند .آن را امضاء کردند و به او برگرداندند.
روهان : و حالا مسئله اصلی ، باید اسم پرنسس شارلوت رو شنیده باشین . او در الان در پایتخت نیست و مخفیانه به سمت جنوب اومده و چند روز پیش در دشتهای بین بلاتونا و وِنز دیده شده ، البته این حدس منه که باید خودش باشه . تو دو راهی شایر، شاید بتونین پیداش کنین . می خوام گروهی از افرادی که دهنشون چفت و بست داره و می تونن رد پای هرکسی رو پیدا کنن ، انتخاب کنین ، مسئولیت این گروه رو مریدا به عهده می گیری ، به هر زبونی که بلدین بههشون حالی کنین که اگه قوانین رو زیر پا بذارن خیلی راحت از این دنیا خلاص می شن ! شما پرنسس رو پیدا می کنین و به من خبر می دین ، بعدش کار تمومه !
آنها نگاهی به هم کردند. این همه مقدمه چینی و تهدید به مرگ برای پیدا کردن یه پرنسس؟!
روهان لبخندی زد : این پرنسس ، تنها وارث سلطنته ، الان هم در حالت جنگی هستیم ، اگه دشمن و شورشیها بفهمن و اتفاقی برای اون بیافته ، خیلی ها رو به اینجا می کشونه و زندگی رو برای همه تبدیل به جهنم می کنه ، برای من مهم نیست در موردش چی فکر می کنین ، اما موفقیت در این مأموریت و اینکه درست انجام بشه ، مسئله ایی که ازش نمی گذرم ،هر چه سزیعتر شروع و تمومش کنین ، به نفع هر دو طرفه؟!
روهان از جایش بلند شد و ادامه داد : ممنون از وقتی که به من دادین! موفق باشین .
هرسه از اتاق خارج شدند . روهان میهمانخانه را ترک کرد .
مریدا : روی دیگه روهان رو هم دیدیم ! نمی دونم مسئله چیه که این کار رو به نیروهای خودش نسپرده ؟!
گیبلی : او یه فرد با تجربه است ، یه چیزی اونو نگران و ترسونده ، این روهان رو مصمم و ترسناک تر میکنه ، به هر حال این معامله مرگبار رو قبول کردیم ، پس بیا به بهترین شکل انجامش بدیم و به قول خودش هر چه زودتر شروع و تمومش کنیم برای هممون بهتره .
مریدا سر تکان داد . گیبلی در ذهنش به دنبال افرادی گشت که می توانستند این کار را انجام بدهند ، و وقتی با خودش به توافق می رسید ، آنها را به روی کاغذ منتقل می کرد .
مریدا نقشه منطقه را روی میز اتاقش پهن کرد . اگه مقصد پرنسس شایر باشه ، آنها به خاطر فاصله کمتری که آریانا با جاده داره زودتر می رسیدند و می توانستند آنجا منتظرش باشند . اما اینکه در غالب چه گروه و عنوانی دنبالش بگردند که کمترین جلب توجه و بیشترین آزادی عمل را داشته باشد . کاروانهای تجاری ، نیروی نظامی ، مسافران و یا مردمی که هر روز برای تهیه مواد و لوازم مورد نیاز در جاده شایر به سِرانو و وِنز و بلاتونا در رفت و آمد بودند . مأمورین به مردم محلی کمتر توجه می کردند ، چون هم آنها را می شناختند و هم مردم تا جایی که می شد نمی خواستند هیچ مشکلی با نظامیان پیدا کنند ، زندگی و کارشان را در الویت قرار داده بودند ، در مقابل شورشیها هم سیاستی ممتنع اتخاذ کرده بودند ، عملکرد آنها را در سایر مناطق زیر نظر داشتند و از کسانی که در بین آنها رفت و آمد و زندگی می کردند ، از نحوه برخورد شان با مردم مطلع می شدند و متناسب با آن عکس العمل نشان می دادند . هیچ کدام از شورشیها را در خانه خود و یا جایی دیگر پنهاه نمی دادند ، مردم نمی خواستند از چاله به چاه بیافتند . روهان و نظام سلطنتی هم نحوه برخوردشان با مردم مرز نشین متفاوت بود ؛ آنها می دانستند که بهترین و محکم ترین سد در مقابل هرگونه حمله ، مردم مرز نشین هستند . مرز نشینان نگهبان مرزی پادشاهی بودند و به هر دلیلی ناراضی می شدند ، ممکن بود آغوش خود را به روی دشمن باز کنند . مثل بسیاری از کشورهایی که مردم هیچ مقاومتی در مقابل نیروهای دشمن نکردند و نیروهای دولتی هم نتوانسته بودند در مقابل دشمن کاری از پیش ببرند و کشور راحت تر از آنچه که تصور می شد ، تسلیم شده بود . برای همین شهرهایی مانند بلاتونا و ونز ، سرانو و آریانا از نظر امکانات و ثروت در حد بالایی قرار داشتند .
مریدا تصمیم گرفت چند گروه درست کند ، و در غالب فروشندگان مواد غذایی و نوشیدنی به سمت سرانو ، ونز و بلاتونا حرکت می کردند . خودش به طرف شایر می رفت . گیبلی پس از بررسی لیست، برای استخدام زنان و مردان مورد نظرش اقدام کرد . با آنها صحبت کرد و هشداری شبیه روهان به آنها داد . تعدادی همان ابتدا خودشان را کنار کشیدند و بقیه قبول کردند . مریدا نقشه و مسیر حرکت را به آنها توضیح داد .
موقع رفتن آنها در گوشه ایی دور از دیگران ایستاده بودند.
گیبلی : با موفقیت برگرد .
مریدا : مطمئن باش به این راحتی نمی میرم ، با خبرهای خوب برمی گردم .
صدای فریاد پرنده شکاری به گوششان رسید. شاهینی به سمت آنها آمد و روی شانه مریدا نشست .
مریدا با تعجب نگاهی به پرنده کرد و گفت : تو از کجا اومدی ؟! مال کی هستی ؟
شاهین با نوکش به کاغذی که به پایش بسته شده بود ، ضربه ایی زد و دوباره جیغ کشید !
مریدا کاغذ را از پای او باز کرد. روی آن نوشته به خط روهان بود :
متوجه شدم امروز آماده رفتن شدی ، به دلایل امنیتی نمی تونم به دیدنت بیام . این شاهین رابط بین من و توست . هر مشکلی پیش اومد با او به من پیغام بده . برایت آرزوی موفقیت می کنم . خدا با تو باشد .
روهان
مریدا : پس تو دوست جدیدمون هستی ؟ روهان برام آرزوی موفقیت کرده و نوشته شخصا نمی تونست بیاد .
گیبلی : او هم مثل من آرزو داره که با موفقیت برگردی ، حالا دیگه حتما با پیروزی برگرد !
مریدا به سمت اسبش رفت و سوار شد . رو به گیبلی گفت : حتما ، حرکت می کنیم .
با حرکت کاروان ، شاهین هم بالای سر آنها به پرواز در آمد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (17/8/1395), ناصرباران دوست (18/8/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.