در میان آتش -30

یاد آخرین برخوردش با شارلوت افتاد ، از گفتن اسم رئیس سفید پوشان خودداری کرده بود . حالا شارلوت خودش برای پیدا کردن جواب آمده بود . شایدم هم جواب را پیدا کرده بود . او در حال رفتن به قلعه فالاران بود .روهان سرش را با ناراحتی تکان داد. برای پنهان نگه داشتن راز والرین ، حتی به قیمت جانش ، سوگند خورده بود . این بار اگر هم می خواست نمی توانست جلوی پرنسس را بگیرد . شارلوت تصمیمش را گرفته بود . شخصا نمی توانست دنبالش برود ، باید گروهی را برای پیدا کردنش می فرستاد . اما شارلوت به حرف هیچکدام از آنها گوش نمی کرد و آنها هم نمی توانستند او را وادار به کاری کنند . گزارش فرمانده ، در مورد دیدن چند گروه در دشتهای بین بلاتونا و وِنز ، به احتمال زیاد شارلوت و محافظانش بودند . پنهانی سفر کردن پرنسس ، هم خوب بود و هم بد، روهان دلش می خواست کاری به کار پرنسس نداشته باشد و بگذارد هر کاری خواست انجام بده ، ولی دستور ملکه ، مشکل جدیدی بود که جلوی پایش افتاده بود. ملکه از او جواب می خواست و طفره رفتن از دستور عواقب بدی برایش داشت و پای پاک کننده ها را به اینجا باز می کرد . روهان نمی خواست قدرت و اختیارش را از دست بده و آنها را در قلمروه فرماندهی اش ببیند . پاک کننده ها به علت اختیاراتی که داشتند ، هرکاری که می خواستند انجام می دادند و به هرجایی سرک می کشیدند ، کارهایشان نظم را به هم می ریخت و او را هم به حساب نمی آوردند . روهان خودش را برای بدترین حالت ممکن آماده کرده بود . نامه ایی را خطاب به ملکه در مورد پاک کننده ها و نوع همکاری خودش با آنها نوشت . و اینکه لااقل در مورد کلیات با او مشورت کنند . منطقه مرزی در حالت جنگی بود ، و اگر او کنترل اوضاع را از دست میداد ، شورشیها و کشورهای دیگر از اوضاع استفاده کرده و به آنها خسارت وارد می کردند. نامه را چند بار مرور کرد تا هم منظورش را برساند و هم تعبیر اینکه به ملکه می گوید چه کار کند و یا نه ، نشود .
هر طور شده باید شارلوت را پیدا می کرد و قضیه را فیصله می داد . پرنسس از راه جنگل و نزدیکترین نقطه به فالاران نرفته و را ه دوم را از طریق شایر را انتخاب کرده بود . در دو راهی شایر می توانست او را پیدا کند . تصمیم دیگر استفاده از افراد نظامی و یا محلی و یا ترکیبی از هر دو بود .
چقدر می توانست در این مورد به گیبلی و مریدا اطمینان کند؟
فقط کافی بود دنبال شارلوت بگردند و او را پیدا کنند . ، بقیه کارها را شخصا خودش انجام می داد . به میهمانخانه رفت . آنجا زیاد شلوغ نبود .
به سمت گیبلی و مریدا رفت و گفت : یه جای خلوت ، بدون مزاحم و گوش اضافه برای صحبت کردن می خوام . فقط شما دوتا.
گیبلی یکی از کارکنانش را جای خودش گذاشت و هر سه به طرف دری در گوشه میهمانخانه رفتند . وارد اتاق شدند . روهان از او خواست در را قفل کند و کلیدش را هم بردارد . سپس وارد اتاق دوم شدند. هر سه روی صندلی ها نشستند . روهان نگاهی به چهره مشتاق و متعجب آنها کرد و گفت : قبل از گفتن مطلب اصلی ، باید یه چیزی رو روشن کنم ، قبل از گفتن من و قبول کردن شما ، اوضاع مثل قبله ولی بعد از گفتن و قبول کردن شما ، روابط بین ما تا حدود زیادی تغییر می کنه . این یه موضوع محرمانه و فوق سری است ، می خوام به شما دو نفر اعتماد کامل کنم ، و محکم کاری بعدش را انجام دهم . بعد از قبول و فهمیدن مسئله راه برگشتی وجود نداره و حتی ممکنه کشته بشین ! امیدوارم که به اونجا نرسه ، ولی اگه اتفاق بیافته در انجامش تردید نخواهم کرد و اگه من انجامش ندم ، پاک کننده ها حکم مرگتان را اجرا خواهند کرد . پس خوب فکر کنین و جواب بدین . از اول رُک و صریح انتهای خط را گفتم ، اگه موفق بشین پاداش و جایزه ایی به دست می یارین که هر کدومتون می تونین جایی چهار برابر اینجا رو بخرین ، قولی رو می دم که می تونم انجامش بدم .
سکوت بین آنها برقرار شد .
گیبلی پرسید : دقیقا چی از ما می خوای ؟
روهان : راز داری، انجام موفق و بی سر و صدا و پاک کردن همه چی از اعماق ذهنتان پس از آن .
مریدا : ما دو تا حق انتخاب داریم ؟ یا قبول نمی کنیم و این جلسه تموم می شه و یا قبول می کنیم و تا آخر خط باید بریم و اگه شکست بخوریم مرگمون حتمیه و مسئول کشتن ما خودتی ، و در صورت دوم به ما وعده بهشت و زنده موندن می دی ؟
روهان : دقیقا همین طوره ! همین الان می شه همه چی رو تموم شده حساب کرد و ایم جلسه همین جا دفن می شه . و در صورت قبول برای تو مریدا یه هدیه ویژه دارم و اون رسیدن به آرزوت برای دیدن ناجیت که تو را ازدست اورگها نجات داد .
مریدا مدتی به اوخیره شد و باخوشحالی و تردید پرسید : واقعا ؟! تو می تونی این کار رو بکنی ؟! منو پیش او ن اژدها ببری ؟
گیبلی : تو آدم مرموزی هستی ژنرال ، اسرار زیادی رو می دونی و قدرت قانع کردن خوبی داری ! احساس ترس و تحسین رو همزمان در طرف مقابلت به و جود می یاری . با اینکه انتهاش ترسناکه ، ولی خیلی دلم می خواد بدونم . با همه شرایطش قبوله !
روهان : مریدا تو می تونی این جلسه رو ترک کنی و بری ! ودر مورد اون اژدها ، بیشتر از اونی که فکرشو کنی می شناسمش .
مریدا نگاهی به گیبلی کرد و گفت : من عقب نشینی نمی کنم ! با اینکه فکر می کنم تو دردسر بدی می افتم ، من هم هستم .
روهان لبخندی زد و دو برگه را به دست آنها داد و گفت : امضاش کنین . این معامله بین ماست . پس از پایان ماجرا در مقابل چشمتون نابودش می کنم .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (6/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/8/1395), ناصرباران دوست (6/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/8/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/10/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.