در میان آتش -28

با آمدن شاه و ملکه فریاد جمعیت بلندتر شد . شارلوت هم بعد از آنها به عنوان بالاترین مقام سلطنتی پا به میدان گذاشت .همراه ندیمه اش به طرف صف برنده ها رفت و در مقابل دختر ایستاد . او صاف و بی حرکت ، در حالیکه سپر و شمشیرش را در دست داشت ایستاده بود . زخمها و گرد وخاک میدان جنگ به او چهره مردانه بخشیده بود . شارلوت جلو رفت ، سربازان آماده دفاع از او شدند . نگاهی به دختر و سپر و شمشیر خون آلودش انداخت .
پرسید : اسمت چیه ؟
دختر : ماریا
- اهل کجایی ؟
: والنا
- یه شهر ؟ اسمشو نشنیدم .
: یه روستای کوچیکه .
- یه روستای کوچیک ؟ توی این مسابقه شرکت کردی که خودتو بالا بکشی و قاطی طبقه اشراف بشی ؟
ماریا : من هم مثل بقیه دوست دارم یه زندگی خوب داشته باشم ؛ اما نه مثل اشرافی که فقط بلدن بخورن و خودشونو برتر از دیگرون می دونن ، من با زحمت و تلاش خودم به اینجا رسیدم و از شونه کسی بالا نرفتم .
همه به ماریا و دختر نوجوانی که آنجا ایستاده بود کردند .
ندیمه گفت : یه دختر دهاتی ، چطور جرأت کردی در مقابل پرنسس شارلوت تنها وارث خاندان سلطنتی این طوری حرف بزنی ؟!
ماریا : فقط هدف و نظرم رو گفتم ! و قصد توهین به پرنسس رو نداشتم .
ندیمه به سربازها اشاره کرد . سربازان به سمت او آمدند. شارلوت با اشاره دست آنها را متوقف کرد . سربازان در کنار و پشت سر او ایستادند .
شارلوت : چند سالته ؟
ماریا : 20 سال .
- دوست داری محافظ شخصی من بشی ؟
ماریا نگاهی به او کرد . سپس مانند سربازان یک زانویش را روی زمین گذاشت . شمشیرش را در زمین فرو و سرش را در مقابل شارلوت خم کرد .
شارلوت لبخندی زد : از امروز به من خدمت خواهی کرد . ماریا.
ماریا : باعث افتخار منه .
شارلوت تمام دختران و چند نفر از مردان را به جمع محافظین و سربازانش اضافه کرد . و با دستور رسمی شاه ، آنها اجازه پوشیدن لباس محافظین شارلوت را پیدا کردند . او فنون جنگی و رزمی را از ماریا یاد گرفت . پس از ندیمه مخصوص ، ماریا تنها کسی بود که می توانست با شارلوت رُک صحبت کند . پرنسس این اجازه را فقط زمانی که خودش و او تنها بودند به ماریا داده بود . و در جمع اگر ماریا احترامش را حفظ نمی کرد ، مجازات می شد . وقتی یکبار این اتفاق افتاد ، به دستور شارلوت او را در چادر شخصی اش در بین دو تیرک چوبی بستند . سپس همه را از چادر بیرون فرستاد . حتی نگهبانان چادر با فاصله زیاد قرار گرفتند و خودش شخصا او را شلاق زد . پس از مجازات هم ماریا را در چادر ش نگه داشت . دکتر در همان جا به دیدنش می آمد و تا وقتی بهبودی اش کامل نشد ، به او اجازه خروج از چادر را نداد .
سربازان و ندیمه ها برگشتند . در چندین نقطه آتش روشن کردند . او شام را در کنار ندیمه ها و سربازانش خورد. سپس در گوشه ایی نشست و به آسمان نگاه کرد . آسمان صاف و پر ستاره بود
شارلوت لبخندی زد و گفت : واقعا زیباست . از پنجره اتاقم و حتی ایوون هم نمی شه آسمون رو با این وسعت و زیبایی دید .
هلن : من هم خیلی وقته که آسمون رو اینطوری نگاه نکردم . یادش بخیر .
شارلوت : از وقتی یادم می یاد . تو همیشه با من بودی و بخاطر دقت و مهربونی و اینکه می دونستی چطور اوضاع رو مدیریت کنی ، به عنوان ندیمه مخصوص و سربرست بقیه ندیمه ها انتخابت کردم و از این انتخاب راضی ام .
هلن : باعث افتخار منه که چنین احساسی نسبت به من دارین ، بانوی من. دوست نداشتم شما رو از دست بدم . دختر نوجوانی بودم که به قصر آمدم . در طول خدمتم به خاندان سلطنتی ، تجربه تلخی همیشه با منه که دلم نمی خواد دوباره تکرار بشه ، از دست دادن کسی که بهش علاقه داری و او هم تو رو دوست داره ، خیلی سخته .
هلن ساکت شد . شارلوت نگاهش کرد ، از گوشه چشمش اشک جاری بود . او اشکش را پاک کرد و گفت : منو ببخشین ، نمی خواستم این لحظاتتون رو خراب کنم . هر وقت دوست داشتین بگین رختخوابتان رو آماده کنم .
شارلوت : فعلا بیدارم . تو برو ، هر وقت خواستم صدات می کنم .
هلن از جایش بلند شد و به طرف بقیه ندیمه ها رفت . شارلوت خیلی دوست داشت بداند کدام یک از اعضای خاندان سلطنتی این طور در قلب و ذهن هلن مانده ؛ کسی که دوستش داری و او هم تو رو دوست داره . یکدفعه چیزی به ذهنش خطور کرد . ممکنه هلن زمانی ندیمه خواهرش بوده ، باید ازش می پرسید ، اما اگه او هم مثل روهان رفتار می کرد ؟ و این گذشته و خواهرش را بیشتر در مه ایی راز آلود فرو می برد .
با خودش گفت : والرین تو کی هستی ؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (25/7/1395), ناصرباران دوست (25/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مهر 1395 - 23:38

@};-


@مریم مقدسی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 07:46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی :"> :"> :">


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 11:25

نمایش مشخصات ح شریفی سلام جناب ناصرالملکی
داستان را تا اینجا خواندم ، اما جسارته به دلیل طولانی بودن تأخیر و ازدیادی نام ها بنده گیج شدم ، شارلوت کیست ؟
موفق باشید


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 12:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
شارلوت ، خواهر کوچکتر والرین است ، اولین بار با این شخصیت در قسمت 8 و وقتی روهان پس از دادن نامه ملکه به والرین به پایتخت برگشت ، آشنا می شیم .


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 12:45

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شخصیتهایی که تا اینجا در داستان نقش آفرینی داشتند و رابطه بین آنها

1- والرین : دختر شاه استفان و ملکه والریا
فرماندهان ارشد والرین :
جورموندو : فرمانده قلعه فارلان قبل از آمدن والرین
بریجیت : فرمانده گارد امنیتی والرین
آنجلا : ساحر و فرمانده نیروی نظامی والرین

2- پرنسس شارلوت : دختر شاه استفان و ملکه والریا ، خواهر کوچکتر والرین
ماریا : محافظ شخصی شارلوت
هلن : ندیمه مخصوص و قدیمی شارلوت

3- رو هان : یکی از فرماندهان ارشد نیروی سلطنتی و ملکه

4- گیبلی : صاحب میهمانخانه
مریدا : دختر روستایی که توسط والرین در حالت اژدها نجات پیدا کرد و در میهمانخانه گیبلی مشغول به کار شد

5- لرد دیفرل : حکمران یکی از شهرهای سرزمین میانی و مخالف نظام سلطنتی
بایرون : معاون و فرمانده ارتش دیفرل
مارکوس : فرمانده بخش امنیتی دیفرل

6- کاساندرا : دختر جنگجو و شکار چی اژدها ، که در شایر یکی از شهرهای الفها ساکن است .
آوکسیس : دختر الف ، که توانایی صحبت و ارتباط با حیوانات و موجودات دیگر از جمله اژدها را دارد.

7- هانروس : پادشاه شهر آرکدیا ، که به دست ساروس کشته می شود
تومن : ملکه و همسر هانروس ، که در حمله ساروس اسیر و به بردگی برده می شود

اِوین : دختر هانروس و تومِن ، که او هم درجنگ اسیر می شود

8- ساروس : رهبر اورگ ها ، او قدرت استفاده از جادوی سیاه را دارد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.