در میان آتش -27

همراهان او به سه دسته تقسیم شدند ، تعدادی به عنوان پیش قراول جلوتر حرکت می کردند ، دسته دوم در کنار او اسب می راندند و گروه سوم عقب تر از او می آمدند تا کسی نتواند پرنسس را غافلگیر کند .
یکی از سربازان به سمت شارلوت آمد و گفت : عده ایی در حال آمدن به این سمت هستن ، ممکنه نیروهای خودی و یا شورشیها باشن .
شارلوت : از کدوم سمت می یان ؟
سرباز : در داخل قلمرو خودمون هستن .
- باید نیروهای خودی باشن، به هرحال نباید ما رو ببینن ، زودتر یه جا رو برای پنهان شدن پیدا کنین . مقصد نهایی جاده شایرِ ،
سرباز نهیبی به اسب زد. شارلوت به یکی از ندیمه هایش دستور داد تا به سربازان و ندیمه هایی که پشت سرشان حرکت می کنند ، خبر نزدیک شدن مرزبانان را اطلاع دهد . ندیمه به سرعت از آنها جدا شد . محیط اطرافشان باز و هموار بود ، شارلوت نگاهی به اطرافش انداخت تا جایی را برای پنهان شدن پیدا کند . در فاصله ایی زیاد یه تپه خودنمایی می کرد . در طول مسیری که باید تا تپه طی می کردند ، امکان دیده شدنشان بود . با این حال او تصمیمش را گرفت و اسب را به آن سمت هدایت کرد . امیدوار بود که دو گروه دیگر هم بتوانند سر پناهی برای خودشان پیدا کنند . گاهی نگاهی به پشت سرش می انداخت تا ببیند سواران را می تواند ببیند یا نه . به تپه رسیدند و آن را دور زدند و در پشتش بلافاصله از اسب پیاده شدند و به دو گروه تقسیم شدند و هر گروه خودش را به گوشه های تپه رساندند و دشت را زیر نظر گرفتند . خبری نشد .
شارلوت از یکی ندیمه هایش پرسید : تا وِنز چقدر مونده ؟
- یک روز کامل ، بانوی من . متأسفانه امشب رو باید در اینجا بمونیم .
: اینجا بمونیم ؟ شنیدم دشت شب های سردی داره .
- بله بانوی من . اما نگران نباشین ! ما به مقدار لازم پتو و مواد غذایی با خودمون آوردیم ، روشن کردن آتش هم فکر نمی کنم خطری داشته باشه .
شارلوت لبخندی زد و سر تکان داد . برای دیدن خواهرش از همه چی دست کشیده بود و حالا به جای تخت خواب گرم و نرم و جای امن ، باید در دشت باز و سفت و خطرناک و زیر آسمان می خوابید . ندیمه ها و سربازان برای جمع کردن بوته و هر چیزی که می شد با آن آتش روشن کرد در دشت پراکنده شدند . پرنسس در گوشه ایی نشست و منتظر برگشتن آنها شد . شارلوت می دانست وقتی ماریا از رفتن او خبر دار شود ، به او غر خواهد زد . ماریا دختری از روستاهای شمالی سرزمین شمالی بود . او هم مانند بسیاری از دخترها و پسرها برای برنده شدن جایزه 5000 سکه ایی مبارزان به پایتخت آمده بود . ازمیان شرکت کنندگان تنها 200 نفر انتخاب می شدند . از مرحله دوم به بعد مبارزه ها به چند شاخه تقسیم می شدند ، یه شاخه برای انتخاب شدن به عنوان محافظ دروازه ها و مقامات و ثروتمندان و تجاران بزرگ بود و شاخه دیگر برای پیوستن به گروه پاک کننده ها و محافظ شخصی شاهزاده ها و نزدیک ترین افراد خاندان سلطنتی بود . ماریا سخت ترین شاخه را انتخاب کرد ، دوست داشت محافظ یکی از افراد خاندان سلطنتی شود . او با زنان و مردان بسیاری مبارزه کرد و در چندین مسابقه زخمی شد ، ولی برنده بیرون آمد . شارلوت از کودکی عاشق تماشای این مسابقات بود . ملکه به او گفته بود که اگر دلش می خواهد ، می تواند چند نفر از برندگان را برای خدمت به خودش انتخاب کند . پرنسس با شوق و دقت فراوان به کسانی که به مسابقه پایانی راه یافته بودند ، نگاه می کرد . بیشتر نفرات از مردان بودند و تعداد کمتری از دختران موفق شده بودند به مسابقه آخر برسند . شارلوت دلش می خواست از میان دختران یک یا چند نفر را انتخاب کند . اما همه ، حتی ندیمه هایش شانس زیادی برای پیروزی آنها قائل نبودند . هر چند آمدن آنها تا این مرحله، کاری شگفت انگیز و افتخار آمیز به حساب می آمد و حتی در صورت شکست هم دختران به عنوان کسانی که در مسابقه پایانی سخت ترین شاخه شرکت کرده بودند ؛ مورد احترام همه بودند و می توانستند در میان اشراف و تجار ثروتمند شغلهای بالا و پر در آمد پیدا کنند . نفرات شرکت کننده در دو ردیف مساوی در مقابل یکدیگر صف کشیده بودند . با اعلام شروع ، صدای شمشیرها و سپرها و فریاد جمعیت فضا را پر کرد . شاه و ملکه شخصا جوایز را به برنده ها می دادند . و این تنها مسابقه ایی بود که بازنده ها هم جایزه می گرفتند . دختران پا به پای مردان در میدان مبارزه می کردند . توجه شارلوت به دختر جوانی جلب شد که چندین جای دست و پایش را با پارچه بسته بود . علتش را پرسید . یکی از ندیمه ها پس از مدتی برگشت و گفت : او در چندین مسابقه زخمی شده ، او یه دختر دهاتیه و اصل و نسب بالایی نداره .
شارلوت : ولی خوب می جنگه !
دختر با شمشیر جلوی ضربه حریفش را گرفت و در همان لحظه نوک تیز سپرش را زیر چانه او قرار داد ، نوک سپر مقداری از چانه او را برید ، حریف با انداختن سپر و شمشیر تسلیم شدن را اعلام کرد . دختر باید دو حریف دیگر که در مسابقه برنده شده بودند ، مبارزه می کرد و چون همه همزمان مبارزه می کردند ، هیچکس غیر از مهارت و شرایط جسمانی برتری بر دیگری نداشت و شرایط مسابقه برای همه یکسان بود . از 10 نفر دختر ، 6 نفر از میدان خارج شدند و 4 نفر باقی ماندند .
شارلوت به ندیمه اش گفت : برو و از مسئول مسابقه ، اسم اون دختر و کجا به دنیا آمده رو بپرس ، من او نو می خوام .
ساعتی بعد جنگ گلادیاتوری تمام شد . برنده ها در یک صف و بازنده ها در صف دیگر ایستادند . جمعیت آنها را تشویق می کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (21/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (21/7/1395), ناصرباران دوست (21/7/1395),حسین شعیبی (23/7/1395),مریم مقدسی (24/7/1395),حسین شعیبی (24/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.