در میان آتش -26

بایرون : حالا چطوری این اورگ ها رو قاطی سربازای ساروس کنیم ؟ و وقتی وارد شدن ، اطلاعات رو چطوری بدست بیاریم . اونا تو یه محیط بسته زندگی می کنن و ارتباط زیادی با بیرون ندارن و بدتر اینکه اورگ ها خواندن و نوشتن بلد نیستن ، نمی شه بهشون پیغام داد و یا پیغامی گرفت . این مشکل بزرگیه ، ارتباط رودر رو با افراد دیگه خطرناکه ، اگه لو برن ، هم نفوذی ها و هم افرادی که با اونها در ارتباطن از دست می دیم.
مارکوس : اونها باید با برده های ساروس ارتباط برقرار کنن ، نوع رابطه مهم نیست ، بین برده ها افراد با سواد هستن و با وعده آزادی می تونیم اونها رو به طرف خودمون بکشیم .
- اگه برده ها خیانت کنن چی ؟ تازه چطور ممکنه به یه اورگ اعتماد کنن که از اونها به عنوان یه اسباب بازی استفاده می کنن ؟ همه اونها رو به چشم یه کثافت و هیولا نگاه می کنن ، و ممکنه از نیت اون برای فرار خودشون استفاده کنن و اورگ طرفدار ما رو بکشن ؟!
مارکوس : چاره دیگه ایی نداریم ! خطرات و چالشهای بزرگی پیش روی ماست ، ولی هر طور شده باید به نیروهای ساروس نفوذ کنیم . به اورگ هایی که می فرستیم ، آموزش لازم رو می دیم ، وقتی برده ها حس کنن که با بودن در کنار آنها آزادی و راحتی بیشتری دارن ، جذب می شن ، اونوقت به وسیله نیروهای دومی که می فرستیم ، و زهر های قوی و نامرئی کم کم از تعداد اورگ ها کم می کنیم . خیلی ها رو با سکه طلا می خریم ، بعضی ها رو برای رسیدن به قدرت وسوسه می کنیم . به جون هم بیافتن ، اونوقت ما مستقیم وارد می شیم و از بعضی در مقابل بعضی دیگه حمایت می کنیم ، نیروهای ساروس رو به جون کشورهای همسایه میندازیم و منطقه رو به آشوب می کشیم ، وقتی دیفرل رو راضی نگه داری و موفقیتها رو به پای او و درایتش بذاری ، هم از او ایمن می شی و هم آزادی هرکاری بکنی ، هر کسی رو که خواستی می تونی وارد حکومت کنی به شرطی که افرادی رو انتخاب کنی وقتی اموال عمومی رو غارت می کنن ، همه اون رو برای خودشون تصاحب نکنن و مقداری هم برای مردم و اطرافیانشون بذارن ، لرد قدرت خودشو داره و شخص اوله ، اما این تو هستی که با آزادی تمام هرچه که دوست و آرزو داری رو بدست می یاری!
بایرون خنده ایی کرد و گفت : بیخود نیس رئیس بخش امنیتی شدی ، خیلی عالیه ! پس تا آخر صادقانه با تو هستم و امیدوارم تو هم باشی ، در سایه بودن خیلی بهتر از در معرض دید و تیر مخالفان بودنه !
هر دو با هم دست دادند .

شارلوت ، ماریا را احضار کرد : این گروهی که قرار بود مقصد اون اژدهاها رو پیدا کنن ، برنگشتن ؟
- نه بانوی من . باید اتفاقی براشون افتاده باشه .
: اسیر یا کشته شدن ؟ و این یعنی محل ما ممکنه لو رفته باشه ؟ مگه بهشون نگفتی اگه موفق نشدن باید برگردن ؟
ماریا : تمام دستورات شما رو به طور کامل به اونها ابلاغ کردم .
شارلوت : این یه نافرمانی و سرپیچی آشکاره ، اگه برگشتن ، اول شلاق می خورن و بعد اعدام می شن . دنبال یه مکان جدید باش و به همه بگو آماده باشن ، دشمن ممکنه با اطلاعاتی که از اونها بیرون می یاره به اینجا حمله کنه ، یه مسیر امن برای رفتن به شایر پیدا کن و قبلش با عده ایی برای خرید آذوقه و گرفتن اطلاعات جدید به بلاتونا می ری . با اینکه اینجا بهت خیلی احتیاج دارم ولی نمی خوام یه اتفاق دوبار تکرار بشه .
ماریا تعظیمی کرد و از چادر خارج شد . شارلوت به سمت میز رفت و نوشیدنی برای خودش ریخت و آن را تا ته سرکشید . از چادر بیرون رفت . یکی از ندیمه ها اسبش را آورد . او شروع به گشت زدن در داخل اردوگاه کرد . سرش را به سمت کوههای آتشفشان چرخاند ، عبور از جنگل خطرناک و نا امن بود . شایر بهترین نقطه به حساب می آمد ، با الف ها بهتر می شد کنار آمد . پس از رفتن ماریا ، عده ایی را مأمور کرد تا در جنگل تا محدوده مشخص به دنبال رد افراد گم شده بگردند ، و تا ظهر چه ردی پیدا کنن یا نه ، باید در اردوگاه حاضر باشن . گروه شناسایی ، همزمان با ماریا برمی گشتند و مشکلی برای حرکت به شایر نداشتند .
چند نفر از فرماندهان اردو گاه را فرا خواند و دستورات لازم را به آنها داد ، بیشتر آنها مخالف ترک اردوگاه توسط او بودند .
شارلوت : از خطر های احتمالی با خبرم ، اما باید منطقه رو خودم بگردم ، افرادی که فرستادیم گم شدن ، اینجا به احتمال زیاد لو رفته ، و هر لحظه ممکنه دشمن به ما حمله کنه ، در زمان نبود من ، هر اتفاقی افتاد ، نیرو ها رو به سمت شایر هدایت کنین و حتی می تونین به یکی از محلهایی که نیروهای سلطنتی هستن برین ، امنیت و زنده بودن افراد خیلی مهمه .
سپس با گروه ندیمه ها و تعدادی سرباز اردوگاه را به سمت جنوب و جاده شایر ترک کرد . بدست آوردن اطلاعات و حضور در محل ، خیلی با نشستن در پایتخت و از دیگران خبر کسب کردن، فرق داشت .
با سرعت اسب می راند ، بعد از بلاتونا ،شهرهای وِنز و سِرانو قرار داشتند ، و بعد از سرانو راه به دو شاخه تقسیم می شد ، یکی به طرف شایر می رفت و سرزمین میانی و دیگری به جنوب شرقی و شرق سرزمین شمالی ختم می شد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (21/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (21/7/1395), ناصرباران دوست (21/7/1395),مریم مقدسی (24/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.