در میان آتش - 25


جاسوسان مارکوس ، جزو اولین نفراتی بودند که پس از جنگ در محل حاضرشده بودند و با تعقیب رد پاها و جای چرخ گاری ها تا نزدیکی شهر ساروس جلو رفتند . پس از آن محل را بلا فاصله ترک کردند . مارکوس و بایرون وقتی از خبر مطلع شدند ،
بایرون : من به دیدن لرد می رم ، تا نظرش رو بپرسم ، بعدش با هم یه جلسه می ذاریم ، این کار ساروس ممکنه به جنگ داخل سرزمینی منجر بشه ، و نیروهای شمال از فرصت استفاده می کنن و شاید به ما به سرزمین میانی حمله کنن .
مارکوس : منتظر نتیجه دیدارت با لرد می مونم ،
بایرون به دیدن دیفرل رفت و اتفاقاتی که برای هانروس و مردم شهر افتاد را برای او تعریف کرد .
دیفرل : بالارون هم همین بلا سرش می یاد ، منتهی اون تبدیل به خاکستر می شه
بایرون : هرچند هانروس با ما نبود ، اما افرادی مثل ساروس برای ما خطرناکن ، او یه فرد افراطیه و ساکنین شهر همه انسان بودن، به خاطر نفرت و خود برتر بینی که نسبت به انسانها داره ، این اتفاق ی تونه در هر جای دیگری هم اتفاق بیافته . نباید بهش اجازه بدیم زیاد جلو بره .
- ساروس از جادوی سیاه استفاده می کنه و قدرت زیادی هم داره ، هر چند با نظرت موافقم که باید مهار بشه اما ما در موقعیتی نیستیم که بخوایم باهاش وارد جنگ بشیم و دلیلی هم نداریم ! خیلی دیدیم جو علیه اش شد به یه محکومیت ساده بسنده می کنیم . به نیروها و توانایی هایی که فعلا به دست آوردیم احتیاج داریم و نباید دستمون رو، رو کنیم ، به شدت مواظبش باش ، تا به موقعش قدرت ساروس هم در اختیار ما قرار میگیره ، کاساندرا می تونه اونو بکشه .
: او در مقابل ساروس و اون همه اورگ چه کار می تونه بکنه ؟ جادوی سیاه قبل از اینکه نزدیک ساروس بشه نابودش می کنه و اگه زنده بمونه به سرنوشت تومن و دخترش دچار می شه ، کاساندرا بیشتر از اینها ارزش داره ؛ هنوز تعلیمهای شکارچی ها تکمیل نشده و اون الف هم به خاطر این دختر با ما همکاری می کنه.
دیفرل لبخندی زد و گفت : پس اون دختر دل تو به دست آورده ؟!
بایرون : قدرت و مهارت و شجاعت بالایی داره ، من حاضرم او در زندان بپوسه تا اینکه بدست ساروس اسیر و کشته بشه .
دیفرل : باشه ، این کار رو به عهده خودت می ذارم ، سعی کن موفق بشی ، تحمل بعضی چیزها رو ندارم .
بایرون : متشکرم لرد ، اجازه مرخصی می دین ؟
دیفرل سر تکان داد و بایرون از اتاق خارج شد . باید به طریقی می شد کاساندرا را ازدیفرل دور نگه می داشت ، او گنجی بود که از شایر بدست آورده بود . او تا به حال همکاری خوبی از خود نشان داده بود ، هرچند به زور قلاده و طلسم باشه . با این حال نباید دیفرل را عصبانی و حساس می کرد و مارکوس را به طمع می انداخت تا جای او را بگیرد . مارکوس در مقابل دیفرل بسیار مطیع تر از او بود و همین می توانست باعث ترجیح دادن او توسط لرد بشه .
به دفتر مارکوس رفت . او پشت میزش نشسته بود . برگه هایی را می خواند و روی برگه دیگری یاداشت می نوشت .
با دیدن بایرون پرسید : چطور پیش رفت ؟
بایرون روی صندلی نشست و گفت : هیچ اقدامی نمی خواد علیه اش انجام بده و بیشتر دنبال استفاده از این اتفاق به نفع خودشه و اگه نتونست به وسیله کاساندرا اونو بکشه .
مارکوس دست از کار کشید : که اینطور ؟ تو چی گفتی ؟
- به طور ضمنی مخالفت کردم ، کاساندرا نمی تونه ساروس رو بکشه ! هر جور حساب کنی ، شدنی نیست !
: چرا ؟! مگه قرار نیست اژدهای بزرگ رو بکشه و اگه ماجرا بیخ پیدا کرد ، سرش رو برای والرین بفرستیم ، این دستور لرد بود درسته ؟ اون موقع مخالفتی نکردی ؟ چی شد که نظرت عوض شد ؟! اگه کاساندرا ساروس رو بکشه ، از پس اژدهای بزرگ هم بر می یاد ؛ مگه اینکه مسئله دیگه ایی در میون باشه ؟!
بایرون انگشتانش را در هم قفل کرد و پس از مدتی گفت : همه اینها رو می دونم ! اما کلی نقشه و تدارکات لازم داره تا اون دختر بتونه به ساروس برسه ؛ اون از انسانها متنفره و هیچ راهی نداریم کاساندرا رو بهش نزدیک کنیم . فقط به عنوان برده می تونیم وارد کنیم که هم با مخالفت او مواجه می شیم و ممکنه بلایی سر خودش و ما بیاره ! و دومی در صورت انجام این کار هیچ راهی برای حمایت و نجاتش نداریم ، حتی اگه موفق بشه ساروس رو بکشه . جاسوسهای تو هم نمی تونن وارد شهر بشن ، چون همه ساکنین شهر اورگ هستن . کشتن اژدهای بزرگ خیلی ساده تر از کشتن ساروسه ؟!
بایرون نگاهی به صورت مارکوس کرد تا نتیجه حرفهایش را در چهره او ببیند . مارکوس حواسش در جای دیگری بود و چهره ایی متفکرانه داشت و گاهی سرش را به علامت تایید یا نفی تکان می داد . او با خودش در حال گفتگو کردن بود . پس از مدتی از جایش بلند شد و به مقابل پنجره رفت و گفت : اگه اورگ باشه چی ؟ می تونیم از اونها علیه خودشون استفاده کنیم . گروهی از اورگ ها برای من کار می کنن و البته این معامله دو طرفه است ! او نها برای من خبر می یارن ، کسی رو دستگیر یا نابود می کنن و در عوض سهم خودشون رو از بازار برده فروشی و غیره به دست می یارن ! این فقط تو نیستی که افکار ترسناک و بلند پروازانه داری !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,م.فرياد ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (10/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (10/7/1395),فرزانه رازي (10/7/1395),م.فرياد (11/7/1395),غزل سادات پورنسایی (11/7/1395),زهرابادره (آنا) (12/7/1395), ناصرباران دوست (13/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (13/7/1395),مهدی دارویی (13/7/1395), ناصرباران دوست (14/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 03:12

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
یکی از دلایلی که به شما سر نمی زنم و داستانهایتان را نمی خوانم ، ادامه دار بودن داستانهایت می باشد .
معمولا داستان و سریال ادامه دار را پیگیری نمی کنم .
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 08:33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی
سلام،
ممنون ، هرچه مطلب و داستان کوتاه تر باشد ، آمار بازدید و خواندن بسیار بالا است ، رسم داستانک این است ،
موفق باشید و شاد@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 23:38

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
امیدوارم به ادامه این داستان بپردازید . آنطور که معلوم است داستان دیگری (رانده شده) را برای انتشار ارسال کردید.
موفق باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 00:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
انتشار در میان آتش را ادامه خواهم داد. متن داستان رانده شده را قبلا برای بعضی از دوستان به طور خصوصی فرستاده بودم ، دقیقا داستان ، همزمانی ، سرنوشت و سرزمین سایه ها تکرار شد . سخته ولی انجامش خواهم داد ، همین تعدادیانگشت شماری که برای خواندن داستانهایم می آیند ، آنقدر برایم ارزش دارند که این کار را انجام بدهم و امیدوارم موفق باشم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.