در میان آتش - 24


او دستور داد ملکه را با دستهای بسته سوار اسب چوبی که روی ارابه ایی قرار داشت کنند و سپس وزنه های آنی را به پاهایش بستند . تومِن دندایش را از شدت درد به هم فشرد . دهانش را هم بستند تا نتواند فریاد بزند .
ارابه حمل زندانیها هم آماده حرکت بود ؛ از زنهای اسیر به جای اسبها برای به حرکت در آوردن آنها استفاده کردند .دستهای پرنسس را با طناب بلندی که به جلوی زین اسب فرمانده بسته شده بود ، بستند . صدای شلاق در هوا طنین انداز شد .
یکی از اورگ ها فریاد زد : حرکت کنین ، و گرنه با شلاق وادارتون می کنم .
زنها تمام قدرتشان را به کار گرفتند تا ارابه های سنگین را به حرکت درآورند ، چرخها به آهستگی شروع به گردش کردند و کاروان به راه افتاد . اوین نگاهی به عقب و ارابه مادرش روی آن بود و توسط یکی از زنان قصر در حال حرکت بود ، کرد . اشک در چشمانش جمع شد ، پدرش مرده بود ، خودش و مادرش هم اسیر شده بودند. اورگ ها با چشمانی دریده و هوس آلود به آنها نگاه می کردند ، اما تا به حال هیچ تعرضی به آنها نشده بود . اوین فکرکرد که چنین اجازه ایی به آنها داده نشده و تا رسیدن به مقصد در امان خواهند بود .
حرکت کاروان کند بود. زنان و دختران ، مخصوصا آنهایی که در قصر و خانواده اشرافی به دنیا آمده بودند توان تحمل و کشیدن چنین بار سنگین و طی کردن یه راه طولانی با پای پیاده را نداشتند . فرمانده از حرکت کند کاروان عصبانی بود .
رو به یکی از سربازان کرد و گفت : وادارشون کن تندتر حرکت کنن ، به تعداد زنهایی که ارابه ها رو می کشن اضافه کن ، دیر کردیم .
او سری تکان داد و تسمه شلاقش را رها کرد و به سمت اسرا رفت و شلاق را با تمام قدرت روی پشت و بدن آنها فرود آورد . بقیه اورگ ها هم با زنان دیگری که ارابه ها را می کشیدند ، همین کار را کردند . صدای جیغ و فریاد فضا را پر کرد .
اورگ فریاد زد : خودتون رو تکون بدین ، دوران خوشی تموم شد . تا ظهر باید به شهر برسیم ،
اوین گفت : من دیگه توان راه رفتن ندارم ، پا هام درد گرفتن و کف پام هم زخم شده .
فرمانده با غضب نگاهی به او کرد و گفت : به مادرت نگاه کن ، می خوایی مثل او شکنجه بشی ، دردی که او تحمل می کنه ، تو یه لحظه هم نمی تونی تحمل کنی ! باید خوش حال باشی کاری که با او کردیم با تو نکردیم پرنسس ! پس خفه شو و راه بیا .
او سپس مقداری به سرعت اسبش اضافه کرد ، اوین مجبور شد تندتر را ه برود . پس از مدتی بی حال روی زمین افتاد و مسافتی بدنش روی زمین کشیده شد . فرمانده اسب را متوقف کرد و اورا روی پشت اسبش گذاشت و دست و پایش را بوسیله طنابی در زیر شکم اسب به هم بست . کم کم دروازه شهر ساروس پدیدار شد. نگهبانان دروازه در را برای ورود سپاه باز کردند. با ورود سربازان ، یکی از نگهبانان با صدای بلند گفت : ارتش با پیروزی برگشت !
جمعیت در دو طرف کاروان به تماشای آنها پرداختند و هر لحظه می خواستند به آنها هجوم بیاورند . زنان با ترس و وحشت به آنها نگاه می کردند .
در داخل قصر ساروس مشغول خوشگذرانی بود و دختران برده برای او و اطرافیانش نوشیدنی و خوراکی می آوردند . ساروس گاهی بعضی از آنها را فرا می خواند تا کامی از آنها بگیرد .
فرمانده وارد سالن شد و در مقابل ساروس تعظیم کرد و گفت : ما ، هانروس و سربازان و هر چی مرد بود را قتل عام کردیم و زنان را برای بردگی و فاحشگی اسیر کردیم و دو هدیه ویژه هم برای سرورم آوردم . به دو سرباز اشاره کرد . آنها همراه با دو زن وارد سالن شدند .
فرمانده ادامه داد : ملکه تو من و گوساله اش اِوین !
ساروس خنده ایی کرد و گفت : ملکه تومن و دخترش ، حالا تو ارباب جدید و قدرتمندی داری و همونطوری که توی تخت هانروس می رفتی ، می تونی مایه تسلی خاطر اربابت از شب تا صبح بشی ، منم دوست دارم تجربه کنم ببینم چطوری از او دلربایی می کردی ؟
تومن : برو به جهنم ، تو یه هیولایی ، یه کثافتی .
ساروس : باید تو رو هم مثل مردمت بکشم .
دسته شمشیر فرمانده را گرفت و آنرا از غلاف بیرون کشید .
اوین در حالیکه اشک می ریخت بین مادرش و ساروس قرار گرفت . روی زمین زانو زد و کف دستهایش را به چسباند و گفت : التماس می کنم لرد ساروس ، او رو نکشین ، مادرم رو نکشین ! فقط او برای من مونده !
ساروس لبخندی به لب آورد ، از اینکه دختر به او التماس می کرد و به در مقابلش زانو زده بود ، خوشحال بود.
او گفت : او نو نمی کشم ، تو مادرت به عنوان برده و اسباب بازی به من خدمت خواهید کرد . اما فردا در جشن پیروزی وتو میدون شهر او رو شلاق می زنم .
اوین نگاهی به مادرش کرد . فردای آنروز در مقابل جمعیت ، دست و پاهای ملکه را به دو ستون چوبی بستند ، تعدادی از زنان را هم در گوشه ایی به صف کردند .
فرمانده با صدای بلند گفت : ما در نبرد پیروز شدیم و هانروس به درک رفت و ملکه تومن اسیر شد ، برای تکمیل شدن پیروزی، او شلاق زده می شه.
به دو سرباز اشاره کرد ، یکی درپشت و دیگری مقابل تومن ایستادند .
او فریاد زد : برای پیروزی !
جمعیت هم فریاد زد: برای پیروزی!
چند لحظه بعد صدای شلاق و فریاد تومن بلند شد .
جمعیت به هیجان آمد و فریاد زد : برای پیروزی !
تا مدتی صدای شلاق و فریاد تومن ادامه داشت . او در حالی که لباسش پاره شده وبدنش پر از رد شلاق و خون بود ، از هوش رفت .
فرمانده : و حالا این زنان زیبا ! برای مدتی در اختیار شمان ، هر کس آنها رو می خواد باید 5 سکه بده ؛
بارانی از کیسه های پول به روی سکو شروع به باریدن کرد .
او لبخندی زد : که اینطور !
سربازان زنان را به سمت جمعیت هل دادند و اروگ ها بر سرشان ریختند .
خبر حمله ساروس در هم جا پیچید .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (8/7/1395),فرزانه رازي (8/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/7/1395), ناصرباران دوست (9/7/1395),م.فرياد (9/7/1395),ح شریفی (10/7/1395),زهرابادره (آنا) (12/7/1395),مهدی دارویی (13/7/1395),لعیا زارعی (14/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/10/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 13:17

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
خسته نباشید عرض می کنم
خدا رو شکر تا اینجا با شما همراه بودم
و ان شاءالله تا آخر هم هستم
موفق باشید@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.