در میان آتش - 23


سربازان از هر کس که می توانست سلاح در دست بگیرد ، خواستند در دفاع از شهر شرکت کنند . مردان و پسران جوان و تعداد زیادی از زنها هم با چوب ، و چنگکهای سه شاخه ، چاقو و هر چی که دم دستشان بود برای مقابله با اورگها رفتند .آنها معنی اسارت به دست اورگ ها را می دانستند ، برای همین مرگ را انتخاب کردند تا با افتخار و عزت بمیرند . بالاخره در مقاومتش را از دست داد و با صدای بلندی در هم شکست .
اورگ ها به داخل شهر ریختند . صدای فریاد ، شمشیر ها و گلوله های آتشین شهر را در خود غرق کرد . مردم عادی چندان نمی توانستند در برابر اورگ های تعلیم دیده ، قدرتمند و وحشی کار زیادی از پیش ببرند . اما تصور عاقبتی که در صورت شکست و زنده ماندن در انتظارشان بود ؛ به آنها شجاعت و قدرت مضاعف می داد .
چندین اورگ را از پا در آوردند . تعدادی از زنان به سمت اورگ هایی که در حال وارد شدن به خانه ایی بودند حمله کردند . اورگ ها هم به مقابله با آنها رفتند . ناگهان سر یکی از زنان در هوا غلتی زد و روی زمین افتاد .
اورگ خنده ایی کرد و دندانهایش نمایان شد ، رو به آنها گفت : تسلیم شین ، می تونین تا آخر عمر به ما و لرد ساروس خدمت کنین !
یکی از زنها با کارد بزرگی که در دست داشت به او هجوم آورد . اورگ شمشیرش را بالا برد و با تمام قدرت فرود آورد . شمشیر روی شانه زن فرود آمد و او فریاد دلخراشی کشید . ولی اورگ هم سرجایش ماند و شمشیر را رها کرد . یکی از زنان چنگک سه شاخه را در شکمش فرو برده بود . اورگ دسته چنگک را گرفت . دو زن دیگر به سرعت به کمک زن اولی آمدند و دسته چنگک را گرفتند و با تمام قدرت به آن فشار آوردند . اورگ به عقب رانده شد و پشتش به دیوار چسبید . خون از گوشه دهانش بیرون زد .
یکی از زنها فریاد زد : بمیر کثافت !
اورگ روی زمین افتاد ، دو اورگ دیگر به آنها حمله ور شدند ، اما نوری درخشان متوقفشان کرد . یکی از گلوله های آتشین با تمام سرعت به سمتشان می آمد ، آماده فرار شدند ، ولی گلوله به هیچکدام فرصت نداد و با صدای مهیبی به زمین برخورد کرد و محوطه اطرافش را به آتش کشید . اورگ ها و زنان طعمه آتش شدند .
نیروی مهاجم کم کم بر شهر مسلط می شد و نیروهای مدافع و مردم به عقب رانده می شدند. بساری از زنان و بچه ها به سمت دیگر شهر و دروازه پشتی شروع به فرار کردند . سوارانی به تعقیب آنها پرداختند ، آنها در در ستشان چوبهای بلندی داشتند که در سر آنها حلقه های قرار داشت . وقتی به شکارشان نزدیک می شدند ، حلق را دور گردن آنها می انداختند و طناب را می کشیدند ، حلقه دور گردن شکار تنگ می شد و او را اسیر می کرد .
تومن و هانروس هم آماده مقابله با اورگ ها شدند . هانروس به چند سرباز دستور داد : پرنسس را هر چه زودتر از شهر خارج کنند .
اِروین اشک در چشمانش پدیدار شد ، به سمت پدر و مادرش رفت و گفت : می خوام با شما بمونم ! بیاین با هم بریم .
ملکه بوسه ایی به پیشانی اش زد و گفت : تو باید زنده بمونی و انتقام ما رو بگیری . ما کنار سربازها تا آخرین لحظه می مونیم و بعدا بهت ملحق می شیم . حالا برو ، کار رو سخت تر نکن !
هانروس هم بوسه ایی به گونه اش زد . اروین به هممراه سربازها از اتاق خارج شد . ملکه نفس عمیقی کشید و اشک روی گونه اش چکید . آنها به سمت میدان نبرد رفتند .
شهر پر از اجساد مردان و زنان و سربازان و تعدادی از اورگ ها شده بود. دود و آتش از تمام نقاط شهر به آسمان بر می خواست . قفسهای چرخ دار برای حمل اسیران به داخل شهر آورده شدند . سربازان با دیدن شاه و ملکه فریادی از خوشحالی سر دادند . تومِن و هانروس در جلوی سربازان باقی مانده به اورگ ها یورش بردند . چندین اورگ از پا در آمدند . هانروس گلوی یکی از اورگ ها را که نزدیک تومن شده بود را درید . فرمانده اورگ ها با دیدن این صحنه و مقاو متی که تعدادی اندک در مقابل سربازانش انجام می دادند . و سربازانش کشته می شدند . دستور داد تا دسته جمعی به آنها حمله کنند . کمانداران ، سواران ، آنها را محاصره کردند ؛ باران تیرها و نیزه ها بر سرشان باریدن گرفت و مدافعان یکی پس از دیگری از پا در می آمدند . شاه و ملکه تنها ایستادگان در برابر اورگ ها بودند . تیری به سمت ملکه پرتاپ شد . هانروس خودش را سپر او کرد و تیر در سینه اش نشست . چندین تیر دیگر هم بر بدنش نشستند .
فرمانده اورگ ها فریاد زد : اون زن باید زنده دستگیر بشه . چندین سوار با چوب های شکار به سمتش تاختند .
ناگهان فریاد : مادر کمکم کن ، به گوشش رسید . اورگ ها اروین را گرفته بودند . راهش را باز کرد و به سمت دخترش رفتکه چندین کمند دور گردنش افتاد و او را در دام خودشان اسیر کردند . اورگ ها طناب را کشیدند و حلقه را تنگ تر کردند . حالت خفگی به او دست داد و شمشیر را رها کرد ، اورگ ها وادارش کردند روی زمین زانو بزند و همچنان چوبها را محکم در دستهایشان نگه داشتند .
فرمانده اورگ ها جلو آمد و با خنده گفت : علیحضرت !




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

سبحان بامداد ,م.فرياد ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,مریم مقدسی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (6/7/1395),مریم مقدسی (6/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/7/1395), ناصرباران دوست (7/7/1395),زهرابادره (آنا) (7/7/1395),سبحان بامداد (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (9/7/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/9/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.